-ما امشب مزاحم شما شدیم که دختر گلتون، میکا خانم رو برای آقاپسرمون، راستین جان، خواستگاری کنیم. بچهها به هم علاقهمند هستن و از قبل همهی حرفهاشون رو با هم زدن، پس اگه موافق باشید، از مرحلهی حرف زدن این دو نفر با همدیگه بگذریم، درسته راستین جان؟
راستین عرق روی پیشونیش رو با دستمال جیبی کتش پاک کرد و بعد از صاف کردن صداش، با سر پایینافتاده جواب داد:
-بله، درست میفرمایید پدرجان.
چی چی رو درست میفرماید؟ چرا اینجا هیچکس من رو آدم حساب نمیکنه؟
یهو عجولانه و نسنجیده گفتم:
-ببخشید، ولی من یه سری حرفها دارم که باید با آقا راستین بزنم.
عمو رامبد خندهکنان گفت:
-حق با دختر گلمه، از اول نظر اون رو هم باید میپرسیدیم، پس با اجازهی شما آقای سلیمی، بچهها برن که دختر گلمون هم حرفهای مهمش رو به آقا راستین بزنه، بالاخره حرف یک عمر زندگیه.
-خواهش میکنم، اجازهی ما هم دست شماست، میکا جان، آقا راستین رو به اتاقت راهنمایی کن دخترم.
محجوبانه از جام بلند شدم، به سمت راستین که از جاش بلند شده بود رفتم و خیلی آروم زمزمه کردم:
-دستهگل رو هم با خودت بیار.
جلوتر از راستین راه افتادم که راستین هم بعد از برداشتن دستهگل، پشت سرم اومد و با هم وارد اتاقم شدیم.
در رو آروم بستم و بعد از کشیدن یه نفس راحت، گفتم:
-دیوونه! این چه کاریه که کردی؟ این همه گل؟ حیف نیست؟
راستین بیهیچ حرفی، فقط با چشمهای قلبیشده نگاهم کرد.
با خنده جلوش ایستادم و دستم رو جلوی صورتش تکون دادم.
-کجایی آقای عاشق؟
-میکا، خیلی ناز شدی، چقدر کتوشلوار بهت میاد! مخصوصاً که رنگش پوستت رو روشنتر کرده.
-مرسی عزیزم، چشمهات ناز میبینه، دیوونه، چرا از اول نگفتی که رنگ لباسم رو برای ست کردن پیراهنت با من میخوای؟
-آخه دوست داشتم ذوق کردنت رو از نزدیک ببینم، یه دلیل هم میخواستم که وقتی این دستهگل بزرگ رو میگیرم، بهم غر نزنی.
کنار دستهگل روی زمین زانو زدم و با عشق نگاهشون کردم؛ از خوشحالی داشتن توی دلم قند میسابیدن. اگه بخوام با خودم صادق باشم، همیشه عاشق همچین دستهگلهایی بودم، اما بهخاطر نداشتن پولش، خودم رو با منطق گول میزدم که پول دادن برای همچین چیزی حیفه.
بلند شدم و با ذوق لپ راستین رو بوسیدم.
-عاشقشونم، خیلی قشنگه، مرسی عشقم.
راستین سریع بغلم کرد و پیشونیم رو عمیق بوسید.
-راستی، حرفهایی که میخواستی بهم بزنی چی بود که گفتی بیایم توی اتاقت؟
بلند خندیدم و جواب دادم:
-هیچی بابا، میخواستم با دستهگلم چند تا عکس دونفرهی یادگاری بندازیم.
-ای شیطون، یه لحظه واقعاً ترسیدم، با خودم گفتم که نکنه چیزی شده باشه، پس بیا زودتر عکسهامون رو بندازیم و بریم پیش بقیه.
سری تکون دادم، با کمک راستین دستهگلم رو بغل کردم و با گوشی آیفونش، از خودمون چند تا عکس قشنگ گرفتیم.
-بسه دیگه عشقم، بیا بریم، الان صداشون درمیاد.
نشسته دستهگل رو بغل کردم، بینیم رو به گلها چسبوندم و عمیق بو کشیدم، واقعاً که دل کندن ازشون سخت بود.
از جام بلند شدم، دستی به لباسم کشیدم که یهو چشمم به راستین افتاد که داشت برای خودش ریزریز میخندید.
با تعجب پرسیدم:
-چیزی شده؟
خندهش رو بهسختی خورد و جواب داد:
-نه عزیزم، بیا بریم.
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!