با ورود ما به سالن، عمو رامبد با صدای بلندی گفت:
-خب، بچهها هم که اومدن، دهنمون رو شیرین کنیم عروسخانم؟
سرم رو با خجالت پایین انداختم، بعد از چند ثانیهی کوتاه، سرم رو بلند کردم و جواب دادم:
-هر چی که بابام صلاح بدونه.
تا حرفم تموم شد، یهو صدای خندهی جمع بلند شد؛ با چشمهای گردشده به همهشون نگاه کردم.
-همهی عروسها وقتی خجالت میکشن، لپهاشون گل میندازه، اما عروس ما از خجالت نوک بینیش گل انداخته.
گنگ به عمو رامبد نگاه کردم که نفس با تهخندهای که هنوز ادامه داشت، گفت:
-نوک بینیت رنگی شده.
شوکهشده، سریع از سالن بیرون زدم و به سمت آینهی قدی دویدم؛ با دیدن خودم توی آینه، دلم میخواست از خجالت بمیرم.
این کار، کار راستینه، حتماً روی گلها اسپری رنگ زده و وقتی من بوشون کردم، نوک بینیم رنگی شده.
از حرص دستهام رو مشت کردم و زیر لب غریدم:
-میکشمت، راستین.
داشتم با دستمال مرطوب نوک بینیم رو پاک میکردم که بابا از توی سالن صدام زد:
-میکا جان، چایی رو بیار دخترم.
-چشم، الان میارم باباجون.
یه چایی برات بیارم، آقا راستین، که قشنگ حظ کنی.
داشتم چایی رو توی لیوانها میریختم که نفس وارد آشپزخونه شد.
-میکا جان، کمک نمیخوای؟
-چرا عزیزم، بیزحمت اون شیرینیهای خوشمزهت رو پشت سر من پخش کن.
سینی چایی رو برداشتم و همراه نفس وارد سالن شدیم.
طبق رسوم، سینی چایی رو اول جلوی پدر و مادر راستین، بعد خانوادهی خودم و در آخر هم سینیای رو که توش فقط دو تا لیوان چایی مونده بود، جلوی راستین نگه داشتم.
راستین برای انتخاب لیوان چایی دودل بود که یه طرف سینی رو به سمتش چرخوندم و اشاره زدم که لیوان اون سمتی رو برداره.
اونی که میخواستم نشد و راستین با نیش باز، خلاف لیوانی رو که من بهش اشاره کرده بودم برداشت.
سعی کردم خودم رو کنترل کنم، سر جام برگشتم و لیوانی که مونده بود رو جلوی خودم گذاشتم.
(راستین)
به میکا که دمغ شده بود و یه گوشه نشسته بود و به حرفهای بابا اینا گوش میکرد، نگاه کردم.
حتماً خیلی از این که نقشهش نگرفته و من لیوان موردنظرش رو برنداشتم، حالش گرفته شده.
بابا یهو وسط حرفهاش، رو به من و میکا کرد و گفت:
-باباجان، شما که بالا بودید، ما با آقای سلیمی حرفهای باقیموندهی لازم رو زدیم، حالا میخوایم با شما درمیونشون بذاریم که اگه شما هم موافقید، زودتر اقدام کنیم.
-هرجور شما صلاح میدونید، بفرمایید پدرجان.
-قبلش دخترم، شما به من بگو که نظر خاصی برای مهریه داری؟
میکا به پدرش نگاه کرد و بعد از چند ثانیهی کوتاه، که انگار اجازهی حرف زدن رو ازش گرفته باشه، جواب داد:
-نه، نظری ندارم، هرچی پدرم و شما صلاح بدونید رو قبول دارم.
-عرضم به حضورتون که آقای سلیمی این موضوع رو به من سپردن، من هم نظرم به این بود که بهعنوان مهریه، ده درصد از سهام شرکت زنجیرهای وفایی، بهاضافهی یه خونهی ویلایی توی منطقهی اقدسیهی تهران که قراره توش زندگی کنید و پانصد عدد سکهی تمام بهار آزادی رو مهرت کنیم، اگه چیز دیگهای هم مد نظرتونه، بگید که بهش اضافه کنیم.
قیافهی میکا توی هم رفت و به پدرش که سرش رو پایین انداخته بود و عصبی پوست گوشهی ناخنش رو میکند، خیره شد.
خوب میدونستم چشه، قبلاً بهم گفته بود که پدرش از این که نمیتونه براش جهیزیه تهیه کنه، شرمندهست و نمیدونه باید برای جهیزیه چیکار کنه.
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!