← بازگشت به صفحه رمان
پارت 8

پارت 8 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 8

حسابی ضعف کرده بودم، دست و پاهام یخ زده بود.
راستین که رنگ و روم رو دید، جلوی یه جیگرکی نگه داشت، به سمتم اومد و در رو برام باز کرد.
-زود باش، پیاده شو تا از حال نرفتی.
دستم رو گرفت و کمکم کرد که از ماشین پیاده بشم و وارد مغازه بشم.
من رو که روی یکی از میز و صندلی‌ها نشوند، خودش رفت تا سفارش غذامون رو بده؛ بعد از چند لحظه که سفارش رو به صندوق‌دار داد، برگشت و کنارم نشست.
-خوبی عشقم؟
من از بچگی کم‌خونی داشتم و این موضوع، توی تصادف‌های گذشته تشدید شده بود.
بی‌جون سر تکون دادم که دست‌های یخ‌زده‌م رو توی دست‌هاش گرفت و روشون ها کرد.
آشپز که سیخ‌های جیگر رو برامون آورد، راستین سریع دست‌به‌کار شد، لقمه‌ی بزرگی برام گرفت و لقمه رو به سمت دهنم آورد.
دستم رو دراز کردم و لقمه رو از دستش گرفتم.
-مرسی عزیزم، من خودم می‌خورم، تو هم شروع کن.
بعد از خوردن چند لقمه، دوباره جون به تنم برگشت و سرحال شدم که راستین پرسید:
-میکا، اون چه شرطی بود که دیشب یهو گذاشتی؟ قبلاً راجع‌بهش حرف نزده بودی!
سعی کردم با لحن حرف زدنم دلهره‌ش رو کم کنم:
-حرف نزده بودم، چون همون دیشب توی خواستگاری به ذهنم رسید، با دیدن قیافه‌ی گرفته‌ی پدرم، برای یک لحظه تفاوت طبقاتی بین‌مون خورد توی صورتم.
راستین کلافه دستی به ته‌ریشش کشید.
-تو… تو به عشق من شک داری؟
سریع کتمان کردم:
-این چه حرفیه؟ معلومه که نه، من از سر عشق زیاد اون شرط رو گذاشتم، فقط دلم یه اطمینان‌خاطر می‌خواست.
دستش رو روی دستم گذاشت و با لحن مصممی گفت:
-من هیچ‌وقت و برای هیچ چیزی تو رو ترک نمی‌کنم، این رو به خاطرت بسپار.
عاشقانه نگاهش کردم و دستش رو توی دستم نوازش کردم.
راستین بعد از خوردن جیگرها، من رو به خونه رسوند و خودش به شرکت پدرش رفت؛ آخه از امروز قرار بود که سمت مدیرعاملی شعبه‌ی اصلی شرکت وفایی رو به عهده بگیره.
***
(پنج روز بعد)
لیوان شربت بهارنارنجی که تمنا برام آورده بود، جرعه‌جرعه نوشیدم و با لبخند ملایمی به شکم برآمدش خیره شدم.
-حالت چطوره؟ دیگه حالت تهوع صبحگاهیت رو نداری که؟
تمنا لبخندی زد و به شکمش دست کشید.
-نه، خدا رو شکر خیلی بهترم، تهوع برای دو ماه اولم بود، الان که وارد ماه سوم شدم، خیلی بهترم.
با ذوق خودم رو به لبه‌ی مبل کشیدم و رو به تمنا پرسیدم:
-جنسیتش این ماه معلوم می‌شه؟
-آره، به امید خدا، تا آخر این ماه می‌تونیم جنسیتش رو بفهمیم.
با ذوق گفتم:
-الهی عمه… نه نه، الهی خاله فداش بشه.
تمنا لبخندی به محبتم زد و شرمنده سرش رو پایین انداخت.
-باید ببخشی میکا، به خدا که من شرمنده‌تم، تو برای تمام جشن‌های ما سنگ تموم گذاشتی، ولی من به‌خاطر این وضعیتم نمی‌تونم توی این روزها کمک‌دستت باشم؛ بچه‌ها هم که هر کدوم یه جوری درگیرن، تو برای کارهای جشن عقدت تنها موندی.
با نگاه مهربونی به روش لبخند زدم.
-عیبی نداره عزیزم، فعلاً که کار خاصی نداریم، یه عقد کوچیک محضریه.
شنیدن صدای زنگ در، مانع از ادامه‌ی حرف‌هامون شد؛ قبل از این‌که تمنا از جاش بلند بشه، از جام بلند شدم و به سمت در رفتم.
در قهوه‌ای‌رنگ خونه رو باز کردم که نیکا با دیدن من آروم لب زد:
-زود باش بریم، داره دیر می‌شه.
تمنا که سکوت من رو دید، از توی هال پرسید:
-کیه میکا؟
سرم رو از پشت در بیرون آوردم و رو بهش جواب دادم:
-نیکا اومده، ما دیگه باید بریم عزیزم.
به سمت تمنا رفتم و بعد از بوسیدن لپش، کیفم رو برداشتم و به سمت در خونه رفتم.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو