← بازگشت به صفحه رمان
پارت 16

پارت 16 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 16

حواسم به راستین پرت شد که کلافه، چیزی رو دم گوش محضردار زمزمه می‌کرد و سعی داشت که سر چیزی قانعش کنه.
-عروس خانوم، اینجا رو نگاه کنید لطفاً، دسته‌گلت رو بالا بگیر و دستی که حلقه‌ت توشه رو به حالت نوازش روی گل‌ها بذار.
از راستین چشم گرفتم و خواسته‌های عکاس رو انجام دادم.
بعد از چند دقیقه، راستین برگشت و کنارم نشست.
محضردار که انگار بالاخره کاغذبازی‌ها رو تموم کرده بود، از جاش بلند شد.
-خب، شروع می‌کنیم.
با شنیدن این حرف محضردار، حاج‌آقا سر سفره‌ی عقد اومد.
دخترها پشت سرمون ایستادن و تور رو بالای سرمون گرفتن.
حاج‌آقا بعد از باز کردن دفتر عقد، شروع به خوندن خطبه‌ی عقد کرد.
-قال رسول الله «صلی الله علیه و آله»، النِّکَاحُ سُنَّتِی فَمَنْ رَغِبَ عَنْ سُنَّتِی فَلَیْسَ مِنِّی‏.
راستین دستم رو توی دستش گرفت و هر دو شروع به خوندن صفحه‌ای از قرآن که شانسی بازش کرده بودم کردیم و توی دلمون از خدا طلب خوشبختی و عاقبت‌به‌خیری کردیم.
با ذوق به چهره‌ی تک‌تک عزیزانم که در اون لحظه اونجا حضور داشتن و با شوق به ما دو نفر نگاه می‌کردن، چشم دوختم.
مامان‌ها اشک می‌ریختن و دخترها زیر لب قربون‌صدقه‌ی ما می‌رفتن؛ پدرها با غرور به عاقبت‌به‌خیری بچه‌هاشون نگاه می‌کردن و پسرها از ته دل برای خوشبختی رفیق‌های زجرکشیده‌شون آرزوی خوشبختی می‌کردن.
با شنیدن سؤال حاج‌آقا، به خود اومدم:
-عروس خانم، آیا بنده وکیلم شما رو به عقد دائمی آقای راستین وفایی، با مهریه‌ی ذکرشده، دربیارم؟
یهو آروین جلوتر از دخترها جواب داد:
-عروس رفته، تو اگزوز ماشین آقای داماد موز فرو کنه.
با چشم‌های گرد‌شده به آروین نگاه کردم و از خجالت لبم رو گزیدم.
حاج‌آقا با خنده، برای دومین بار شروع به خوندن خطبه‌ی عقد کرد.
راستین ریزریز زیر گوشم خندید و آروم لب زد:
-پدرسوخته، چه بلاهایی که به سر من نیاوردی.
لبم رو زیر گوشش بردم و مثل خودش آروم لب زدم:
-نه که تو هیچ‌کدوم از کارهام رو تلافی نکردی؟
هر دو با عشق توی چشم‌های هم غرق شده بودیم که عاقد برای بار دوم پرسید:
-برای دومین بار عرض می‌کنم، آیا بنده وکیلم؟
دوباره آروین جلوتر از دخترها جواب داد:
-عروس رفته، توی غذای داماد مسهل بریزه.
کل محضر از مزه‌پرونی‌های آروین رفته بود روی هوا، اما من داشتم به‌خاطر رو شدن کارهایی که انجام داده بود، جلوی خانواده‌ها از خجالت آب می‌شدم.
با حالت ضجه به نیاز نگاه کردم که سری تکون داد و با دستش جلوی دهن آروین رو گرفت.
عاقد برای بار سوم شروع به خوندن خطبه کرد.
با فشار ملایمی که راستین به دستم وارد کرد، از توی آینه‌ی سر سفره‌ی عقد بهش نگاه کردم.
لبخندی بهم زد و زیر لب زمزمه کرد:
-تا آخر عمرمون، همین‌جوری برام بمون، عشق شیطون‌بلای من.
با عشق نگاهش کردم و به نشونه‌ی باشه، پلک زدم.
-برای سومین بار عرض می‌کنم، عروس خانم، آیا بنده وکیلم؟
سریع به سمت آروین سر چرخوندم که دیدم داره زیر دست‌های نیاز بال‌بال می‌زنه تا دهنش رو باز کنه.
قبل از این‌که آروین موفق بشه و دهنش رو باز کنه، آرام از بالای سرم، درحالی‌که قندها رو به هم می‌سابید، گفت:
-عروس خانم زیرلفظی می‌خوان.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو