← بازگشت به صفحه رمان
پارت 1

پارت 1 – رمان طلوع او

رمان: رمان طلوع او از ستاره درخشان نیا نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 1

دانای کل
اکنون
سی‌ام مهر یک هزار و چهارصد
—
دست به موی مشکی‌رنگش کشید… نگاه کرد. به روبه‌رو نگاه کرد! این مرد می‌ترسید… از چیزی که باید در این مکانِ رعب‌انگیز می‌دید، می‌ترسید!
بغض چیست؟
اگر این قلوه‌سنگ در گلو نامش بغض بود… پس بله، این مردِ سخت و محکومِ آن روزها بغض داشت!
قدم اول را برداشت. صدای خنده آمد! خنده‌ی یک زن بود! چه صدای آشنایی!
گام دوم را برداشت… سرش، آه، سرش گیج رفت!
گام سوم را برداشت… باید می‌دوید! سرعت گام‌هایش را اندکی تندتر کرد! چرا نمی‌توانست بدود؟
انگار به این پاهای عضلانی، وزنه‌ی نامرئیِ صد کیلویی آویزان کرده بودند!
در پاییزِ بارانی عرق می‌ریخت! این مرد، این مردی که همیشه، هر روز خدا، بوی عطرش هوش از سر این و آن می‌برد، اکنون از ترس و وحشت، از غم، از… از چه؟ شاید از چیزی که پشت این درِ سپید انتظارش را می‌کشید… شُر و شُر عرق می‌ریخت!
دستش را به دستگیره‌ی در برد! انگشتانش می‌لرزیدند! نفس‌نفس می‌زد!
یعنی پشت این درِ کدر و کثیف، پشت این درِ زشت، چه چیزی انتظارش را می‌کشید؟!
دهانش را باز کرد، می‌خواست نام «الله» را بر زبان بیاورد… هرچه تلاش کرد، نتوانست!
نمی‌شد! صدا نداشت!
قسم به بغضی که از شدت رنجِ در سینه‌ی ستبر مرد تبدیل به اشک شد و آسمان غرید و… اشک‌هایش را به تنِ این شهرِ دیوانه و خاموش کوبید!
صدای پدرش در گوشش زنگ زد:
– مرد که گریه نمی‌کنه، پسرجون! مرد نباید گریه کنه! مردی که گریه کنه… بهتره بره اسمشو عوض کنه!
دلش گریه می‌خواست؛ این مردِ بیست‌وهشت‌ساله بچه شده بود! در را با اشک‌های روان بر گونه… با دردی که در این قفسه‌ی سینه وامانده و جولان می‌داد، هُل داد!
گام اول را برداشت و دیوارهای چرکین و خاکستری اتاق دور سرش چرخیدند!
گام دوم را برداشت و… روی آن دو تختِ وسط اتاق، چه کسی خوابیده بود؟!
گام سوم را برداشت و نگاهش… نگاهش روی دستِ سوخته‌ی آویزان‌شده از تخت ثابت ماند!
مرد گام چهارم را برداشت و نگاهش… نگاهِ لرزان و خیس از اشکش روی انگشتری با نگین آبی خیره ماند!
تلاش کرد، تلاش کرد آن قلوه‌سنگ لعنتی را قورت بدهد.
آبی… آبی رنگِ چشمانِ آن زن بود! آبی، انگشتر نگینش آبی بود!
آبی، آبی، آبی!
گام پنجم را برداشت و به دو تختِ کنار هم رسید!
چرا یکی از تخت‌ها کوچک‌تر بود؟
سنگ‌های کوچک‌تر به قلوه‌سنگ ملحق شدند!
این تخت… تختِ یک بچه بود!
دستش را به گلویش گرفت! مرد… گرگی بود زخمی. حواستان را بدهید… پرتان به پرِ این گرگ زخمی گیر نکند!
هوا؟ نه، نبود!
اکسیژن… اکسیژن چیست؟!
آن یکی دست را که مزین به ساعت بود، جلو برد!
قسم به انگشتانی که می‌لرزیدند. تصویر جلوی چشمش می‌لرزید! این مرد ترس داشت!
لبانش را بر هم فشرد… تا فریاد خفه‌اش را جار نزند!
چشمانش را بست و با یک حرکت، ملحفه‌ی سپید را از روی جسد برداشت!
لبانش را گزید و ناگهان چشمان شب‌رنگش را باز کرد…!
***
نفس‌نفس زنان از خواب پرید و به سمت آینه‌ی کنسول رفت و با وسواس، عطرِ مارک‌دار زنانه را برداشت!
درش را برداشت و بو کشید!
عمیق بو کشید! دوباره بو کشید و ریه‌اش… ریه‌اش از بوی زنِ چشم‌آبی پر شد!
دستش را روی میز ستون کرد و نگاه درنده‌اش را به مردِ زخم‌دیده‌ی درون آینه دوخت:
– آماده باش! بد کردی… بد کردی، پیرمرد!
مرد باید خودش را جمع و جور می‌کرد… باید اماده می‌شد، شب مهمی در راه بود و او باید نیرویش را برای مواجهه با آن مارمولک های ریاکار آماده می‌کرد!

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو