*** بیست و چهار روز قبل
ششمِ مهرماه یک هزار و چهارصد
تابان۰
—
چمدانِ تکنفرهی کوچک را از روی تخت پایینی که با نوشتهی کجومعوجِ «تابان»، برای من بودنش مشخص شده بود، بلند کردم. با صدای خانم پناهی که پرسید:
– لوازمت رو جمع کردی؟!
شانههایم از ترس بالا پرید! کی وارد شد که نشنیدم؟! برگشتم. لبخند کمرنگی برای حفظ ظاهر روی چهره نشاندم:
– بله، خانم پناهی!
انگشت اشارهاش را به سمت ساعتِ آبیِ دیواری کشید.
– فردا، ساعت ۹ صبح باید اتاق رو خالی کنی… طبق قوانین!
آخ که چهقدر حالم را این تکهکلامش به هم میزد… قوانین!
با پایین شالِ نخکششدهام بازی کردم.
– بله، خانم! حواسم هست.
با صدا زدن اسمش توسط بچههایی که در حیاط مشغول بازی بودند، از اتاق بیرون رفت.
روی تخت زواردررفته نشستم. شالم را درآوردم و روی چمدان پرتش کردم.
«قوانین… لعنت به همهی قانونهای دنیا… لعنت به همهچیز و همهکس!»
درِ سبزرنگِ اتاق باز شد و نبات خود را درون اتاق پرت کرد. نگاهی گرفته به خرتوپرتهایی که گوشهی اتاق روی هم تَلانبار شده بودند، انداخت.
– پس بالاخره تو هم رفتنی شدی؟!
رفتن؟ رفتن؟ روحِ من سال هاست، از زندگی فاصله گرفته، جانکم!
همان وقتی که هیچکس نخواست. نخواست برای منِ کودک پدری کند، مادری کند! هیچکس نخواست دستِ محبتی به روی گیسوان خرماییام بکشد!
لبخند کجوکولهای زدم:
– چارهای هم مگه هست؟ دیر و زود داره، نبات جان، ولی سوخت و سوز…
سری به چپ و راست تکان دادم:
– نه، نداره. تو هم بالاخره یک سال دیگه باید باروبندیلت رو جمع کنی و بری.
از در فاصله گرفت و لا چند گام بلند خود را روبهرویم رساند.
دستانش را در هوا تکان داد:
– چی میگی، آجی؟! اینجا خونهی ماست! کجا بریم؟
پوزخندی روی لبم جاخوش کرد:
– اشتباه میکنی، عزیزم! من و تو و… افرادی مثل ما، خونهای ندارن. باید خودشون خونهای بسازن! اینجا هیچوقت خونه نبود!
«دروغ که حناق نیست! هست؟»
بلند شدم و به طرفش رفتم. کنارش روی زمین، دوزانو نشستم:
– نگران نباش، خوب درس بخون، خب؟! قول بده خوب درس میخونی. نمرات عالی میاری و در کنکور قبول میشی؟! باشه؟!
تکرار کردم:
– باشه، نبات؟
دستی به موهایش کشیدم.
– هر سؤالی هم که داشتی، من هستم. فقط خرجش یک زنگ تلفنه همین!
دستم را پس زد.
– ولی من درسم عالی نیست و در ضمن شاید منم مثل تو، پانسیون ببرن.
ابرو در هم کشیدم.
– نه، این چه حرفیه که میزنی؟! تو بخون، اصلاً شاید پیش من بیارنت، ولی این یه احتماله!
دو انگشتم را زیر چانهی نبات گذاشتم و صورتش را بالا آوردم.
– این یه احتماله، نبات! برای احتمال، فرصتت رو نسوزون!
دستانش را بالا برد و گیسوانش را چنگ زد.
– نمیخوام بری! میفهمی، تابان؟ نِ، می، خوام!
قفسهی سینهام از سنگین شد و اشک به چشمانم نیشتر زد.
– عزیزکم! دست من نیست که! منم نمی…
با همان خشمِ آمیخته به غمش، از جا برخاست و سخنم ناتمام ماند!
«جونِ دلم… کاش میدونستی که برای من، دلکندن و رفتن سختتره! کاش میدونستی که من، جون میدم برای هر «آجی» که از دهنِ تو بیرون میاد!»
کاش، من خانهای داشتم و تو را همراه خود میکردم، کاش میدانستی من با وجودِ خواهریِ تو، دیگر طعمِ خواستهنشدن را حس نکردم!
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!