(میکا)
-خوشگل عمه کیه؟ نفس عمه کیه؟ آقا مانیه؟
لپهای مانی رو محکم بوسیدم و توی بغلم فشارش دادم که صدای اعتراض نفس بلند شد:
-چلوندی بچم رو، تمام دل و رودهش اومد توی حلقش.
-بر اون ژن غالبت لعنت، نفس؛ این بچه نباید یه ذره شبیه ماهان میشد؟
-درسته، شاید شبیه ماهان نشده باشه، اما قشنگ کُپ عمه جونشه، رنگ پوستش و جنس موهاش رو ببین.
با این حرف نفس، با دقت به مانی نگاه کردم؛ پوست سفید، موهای خرمایی فر، چشمهای مشکیرنگ مثل نفس، بینی متوسط، لبهای قلوهای.
یهو خندهم گرفت، در اصل جز چشمهاش همهچیزش کُپ خودم بود.
-نه، داری راست میگی، حرفم رو پس میگیرم؛ بر اون ژن غالب عمهش لعنت.
یهو صدای مامان از بیرون اتاق که غرغرکنان داشت به سمت اتاق من میاومد، بلند شد:
-من نمیدونم، آخه من چه گناهی کردم که همش باید توی این خونه تنهایی جون بکنم؟
به نفس اشاره کردم و گفتم:
-الهی که من فدات بشم، کی گفته که تو تنهایی؟ پس این کلفت چیه اینجا داره لباسهای من رو تا میکنه؟ نفس رو صدا زدم برای همین کارها دیگه.
نفس لباسی رو که داشت تا میکرد، توی سرم کوبید.
-حالا دیگه من شدم کلفت؟ تقصیر خودمه، نباید دلم برات میسوخت و فکر دستتنها موندنت رو میکردم.
مامان از سمت دیگه اتاق، با کوسن مبل زد توی سرم.
-با عروس من درست صحبت کن، ورپریده؛ سر خونه و زندگی خودت که بری، کی میخواد بیاد و کارهات رو انجام بده؟ تو نمیخوای آدم شی؟
با یه لحن لجدرآر جواب دادم:
-نه متأسفانه، آخه فرشتهها نمیتونن آدم بشن.
مامان با حرص به سمتم اومد و مانی رو از توی بغلم گرفت.
-اینقدر حاضرجوابی نکن، وروجک؛ پاشو اتاقت رو تمیز کن، تا اومدن خواستگارها دیگه چیز زیادی نمونده، پسر مردم رو میخوای بیاری توی این انباری و باهاش حرف بزنی؟
نفس جلوتر از من جواب داد:
-مامان جون، این دو تا مگه حرف دیگهای هم مونده که بخوان با هم بزنن؟ اینا همهی برنامههاشون رو هم چیدن، این مراسم فقط یه مراسم نمایشیه که ازش عکس و فیلم داشته باشن.
نیشم رو تا بناگوش باز کردم و گفتم:
-معلومه که حرف داریم، خوبش هم داریم، فقط من نگرانم که توی این یک ساعت، نتونیم همهی حرفهامون رو به هم بزنیم.
با تموم شدن حرفم، ماهان یهو از راه رسید و وارد اتاقم شد.
مانی با دیدن پدرش، ذوقزده دستهاش رو براش باز کرد و از بغل مامان آویزون شد.
ماهان با عشق مانی رو به آغوش کشید و گفت:
-شما که هنوز هیچکدومتون حاضر نشدید! مهمونها تا سه ساعت دیگه اینجانها.
از روی تخت بلند شدم و در حالی که دستمال گردگیری رو از دست مامان میکشیدم، جواب دادم:
-مگه این زن پُرحرف تو میذاره؟ دست زن و بچهتو بگیر ببرشون خونه که آماده بشن و بذارن ما هم به کارهامون برسیم.
نفس بهم چشمغرهای رفت و با حالت قهر به سمت ماهان رفت.
-عزیزم بیا بریم، وقتی برای مراسم خواستگاریش تنها موند، اون وقت حالش رو میپرسیم.
به سمت نفس پریدم و لپش رو محکم بوسیدم.
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!