← بازگشت به صفحه رمان
پارت 10

پارت 10 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 10

با شنیدن صدای قلب بچه، صدای گریه‌ی نیکا هم بلندتر شد؛ با دست‌هاش صورتش رو پوشوند و زیر لب اسم الیاس رو زمزمه کرد.
خانم دکتر قهقهه‌ی سرخوشی زد و گفت:
-تو رو خدا نگاهشون کن…
به سمت من برگشت و ادامه داد:
-دخترم، مثلاً تو اومدی که این رو آرومش کنی؟! خودت که بیشتر از نیکا داری گریه می‌کنی!
اشک‌هام رو تندتند با پشت دستم پاک کردم و از ته دل لبخند زدم.
-خانم دکتر، کاش همه‌ی زن‌ها فقط از روی خوشحالی گریه می‌کردن.
دکتر به تأیید حرفم سر تکون داد و دستمال کاغذی بهم داد تا ژل زیر شکم نیکا رو پاک کنم.
دکتر به سمت میزش رفت و در حال نوشتن نسخه‌ی دارو گفت:
-نیکا جان، درسته که همه‌چیز نرماله، اما تو همچنان باید مراقب سلامت روان و جسمی خودت باشی، دخترم.
نیکا لباسش رو مرتب کرد، از روی تخت بلند شد و رو به دکتر گفت:
-چشم، خانم دکتر، بابت همه‌چیز ازتون ممنونم.
بعد از گرفتن عکس‌های جنین و خداحافظی با دکتر، از مطب خارج شدیم و با خوشحالی سوار ماشین نیکا شدیم.
-خب نیکاجون، حالا می‌خوای چیکار کنی؟
نیکا ماشین رو روشن کرد و همون‌جوری که داشت رانندگی می‌کرد، جواب داد:
-همین امشب باید به الیاس و بقیه‌ی بچه‌ها این خبر خوش رو بدم.
یهو چشم‌هاش رو مظلوم کرد و با صدای لوسی گفت:
-میکاجونم، تو که از کارهای عقدت چیزی نمونده، می‌شه امروز پیش من بمونی و کمک کنی که یه مهمونی کوچیک با بچه‌ها بگیریم؟
برای چند لحظه مکث کردم و به فکر فرو رفتم؛ درسته که با انجام این کار، مامانم به‌خاطر بی‌خیالیم کلی سرم غر می‌زنه، اما در حال حاضر، خوشحالی خواهرم از همه‌چیز برام مهم‌تر بود.
به نیکا لبخند زدم و سر تکون دادم.
-باشه، قبوله.
نیکا با خوشحالی ضبط ماشینش رو روشن کرد و به سمت فروشگاه روند…
(راستین)
به کارمند‌هام نگاه کردم و با لحن کوبنده‌ای گفتم:
-امروز صبح، تمام اجناس‌مون از گمرک ترخیص شد، شما می‌تونید بعد از بارگیری و انتقال اجناس به انبار، تمامی سفارشات مشتریانمون رو براشون ارسال کنید، اگه مبحث دیگه‌ای نیست، جلسه‌ی امروزمون تمومه.
مهندس افضلی رو به من جواب داد:
-خیر، جناب مدیرعامل، مبحثی باقی نمونده.
-پس همگی خسته نباشید.
کارمندها تک‌تک از جاشون بلند شدن و بعد از خداحافظی کردن، از اتاق کنفرانس بیرون رفتن.
نفس راحتی کشیدم و به ساعت مچیم نگاه کردم؛ ساعت ده صبح بود، امروز باید برای گرفتن جواب آزمایش ازدواجمون به آزمایشگاه می‌رفتم.
از جام بلند شدم و به سمت اتاق خودم رفتم؛ بعد از برداشتن کیف کارم، از اتاق بیرون اومدم و رو به منشی‌ام گفتم:
-خانم رحمتی، کار من برای امروز تمومه، دارم می‌رم خونه، اگر مشکلی پیش اومد، مستقیم با خود مهندس افضلی درمیونش بذارید، لطفاً.
منشی به احترامم از جاش بلند شد و جواب داد:
-چشم، جناب مدیرعامل، به سلامت.
سوار ماشین شاسی‌بلندم شدم، از پارکینگ ساختمون شرکت خارج شدم و به سمت آزمایشگاه روندم.
بعد از چهل دقیقه رانندگی، به آزمایشگاه رسیدم، ماشین رو گوشه‌ی خیابون پارک کردم و وارد ساختمان آزمایشگاه شدم.
به سمت باجه‌ی جواب‌دهی رفتم و کاغذ دریافت جواب آزمایش رو به پرستار پشت باجه دادم.
-جواب آزمایش خانم میکا سلیمی و آقای راستین وفایی رو می‌خواستم.
-لطفاً چند لحظه بشینید، صداتون می‌کنیم.
به سمت صندلی‌های پلاستیکی رنگ‌ورورفته‌ی سبزرنگ آزمایشگاه رفتم، روی یکی از صندلی‌ها نشستم و برای دقایقی چشم‌هام رو روی هم گذاشتم.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو