بعد از چند دقیقه، صدای پرستار بلند شد:
-آقای راستین وفایی و خانم میکا سلیمی.
سریع چشمهام رو باز کردم و به سمت باجه رفتم.
-راستین وفایی…
پرستار نگاهی به جواب آزمایش توی دستش انداخت و روبهمن گفت:
-لطفاً تشریف ببرید ته راهرو، اتاق دکتر ژنتیک.
با شنیدن حرفش، نفسم توی سینه حبس شد. با ترس پرسیدم:
-مشکلی پیش اومده، خانم پرستار؟
پرستار در حالی که سرش پایین بود و بین کاغذهای جلوش دنبال چیزی میگشت، جواب داد:
-بفرمایید پیش دکتر، خودشون براتون توضیح میدن.
به سمت ته راهرو راه افتادم و زیر لب اسم خدا رو صدا کردم.
جلوی درِ سبزپستهایرنگی که وسطش پلاکت دکتر ژنتیک نصب شده بود، ایستادم و چند تقه به در زدم.
بعد از چند لحظه، صدای خانومی از توی اتاق بلند شد:
-بفرمایید…
-خدایا، به امید تو.
دستگیرهی در رو پایین کشیدم و در اتاق رو باز کردم.
وارد اتاق که شدم، خانم مسنی که پشت میز اتاق نشسته بود، دستش رو به سمت کاغذی که توی دست من بود، دراز کرد و با لبخند گفت:
-بیا جلو پسرم، بفرما بشین.
کاغذ رو به دستش دادم و روی نزدیکترین صندلی بهش نشستم.
خانم دکتر زیر لب شروع به خوندن جواب آزمایش کرد.
با استرس به صورتش چشم دوختم؛ عصبی شروع کردم به کندن پوست خشکشدهی تاولهای کف دستم که بهخاطر زدن وزنههای سنگین، کف دستهام مثل کویر لوت خشک و ترکترک شده بود.
بعد از گذشت چند لحظه، دکتر سرش رو کمی بلند کرد، از بالای عینکش نگاهم کرد و پرسید:
-همسرتون همراه شما نیومدن؟
بهسختی آب دهنم رو قورت دادم و جواب دادم:
-خیر، آخه فکر نمیکردیم به حضور هر دوی ما نیازی باشه!
دکتر کاغذهای جواب آزمایش رو روی میز گذاشت، عینکش رو درآورد و روی کاغذها انداخت. یهو بیهوا رو به من کرد و پرسید:
-خانومتون زیاد دچار سرگیجه و بیحالی میشن؟
متعجب نگاهش کردم و جواب دادم:
-بله، خانم دکتر.
دکتر سری تکون داد و به سؤالپرسیدنش ادامه داد:
-دقیقاً چه حالتهایی دارن؟
-همیشه بیحاله و این موضوع باعث لطمه به کارهای روزمرهش شده. همسرم بهخاطر دو تصادف شدیدی که در گذشته داشته، خون زیادی رو از دست داده، هرچند که توی بیمارستان برای جبران کمخونی بهش چند کیسه خون زدن.
-متوجه شدم…
دکتر دوباره به کاغذهای روی میز خیره شد. بعد از چند لحظه، یهو سرش رو بلند کرد و مشکوک پرسید:
-آیا شما هم در اون تصادفها همراه همسرتون بودید؟
دیگه داشتم یواشیواش بهخاطر اینهمه سؤال کلافه میشدم. دکتر با پرسیدن این سؤالها میخواست چه چیزی رو بفهمه؟
سردرگم جواب دادم:
-خیر، من در تصادفها حضور نداشتم.
دکتر به کاغذ توی دستش خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:
-عجیبه! آخه آزمایش شما هم کمخونی شدید رو نشون میده!
کلافه نفسم رو به بیرون فوت کردم و گفتم:
-شاید بهخاطر عمل پیوند قلبیه که داشتم؟
خانم دکتر که انگار بالاخره به جواب تمام سؤالهاش رسیده بود، گفت:
-متأسفانه خانم شما مبتلا به تالاسمی مینور هستن، خود شما هم دچار کمخونی شدیدی هستید.
صدای دکتر بارها و بارها توی سرم تکرار شد. گنگ به چهرهش خیره شدم، اما دید چشمهام مدام تار و واضح میشد.
چرا یهو هوای این اتاق اینقدر خفه شد؟!
به گلوم چنگ انداختم و گرهی کراواتم رو شل کردم، دکمهی اول پیراهنم رو باز کردم و با گنگی پرسیدم:
-تالاسمی مینور؟ کمخونی خودم رو متوجه شدم، اما منظورتون از ابتلای همسرم به تالاسمی مینور رو متوجه نمیشم؟
دکتر لبخندی بهروم زد و با لحن آرامشبخشی گفت:
-تالاسمی مینور نوعی کمخونی ژنتیکیه که هموگلوبین کافی در خون تولید نمیشه. هموگلوبین به گلبولهای قرمز خون این امکان رو میده تا اکسیژن رو به سلولهای دیگه در سراسر بدن منتقل کنن. بدون هموگلوبین کافی، گلبولهای قرمز خون سریعتر میمیرن و اندامها و بافتهای بدن اکسیژن کافی دریافت نمیکنن…
دکتر بین حرفهاش مکث کرد تا ببینه متوجهی حرفهاش میشم یا نه؛ وقتی دید دارم مثل خنگها بهش نگاه میکنم، با صبوری جور دیگهای برام توضیح داد:
-ببین پسرم، صورت سادهش اینه که چون هر دوی شما دچار کمخونی هستید، ممکنه بچههای شما هم دچار تالاسمی ماژور بشن که همون کمخونی شدیده و فرد مبتلا باید هفتهای چند بار در بیمارستان خون تزریق کنه.
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!