← بازگشت به صفحه رمان
پارت 12

پارت 12 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 12

با تموم شدن حرف‌های دکتر، دنیا روی سرم آوار شد. حلقه زدن اشک رو توی چشم‌هام احساس کردم؛ هر لحظه ممکن بود که با ریختنشون، جلوی این زن غریبه، تمام غرورم از بین بره.
به‌سختی خودم رو جمع‌وجور کردم و پرسیدم:
-یعنی ما نمی‌تونیم با همدیگه ازدواج کنیم؟
-ببین پسرم، خوشبختانه کم‌خونی شما رو با یه سری از داروها می‌شه کنترل کرد. وظیفه‌ی ما مطلع کردن شما راجع به این موضوع بود. مانعی برای ازدواج شما دو نفر وجود نداره، اما برای اقدام به بارداری، همسرتون باید تحت نظر باشه.
انگار جون دوباره‌ای گرفته باشم، نفسم رو به حالت هوف خالی کردم و پرسیدم:
-همسرم چی، خانم دکتر؟ این ضعفش رو چه‌جوری باید کنترل کنیم؟
دکتر شروع کرد به نوشتن نسخه و هم‌زمان به من جواب داد:
-برای هردوتون داروهای لازم رو می‌نویسم، حتماً به‌صورت مداوم مصرف کنید، ان‌شاءالله که مشکلتون حل می‌شه.
از دکتر تشکر کردم و بعد از گرفتن نسخه و جواب آزمایش، از آزمایشگاه بیرون اومدم و به سمت ماشینم رفتم.
میکا به‌هیچ‌وجه نباید از این موضوع خبر دار می‌شد، چون خوب می‌دونستم که اگه بفهمه، قشقرق به پا می‌کنه.
ما هردومون عاشق بچه بودیم، اما من حاضر بودم برای داشتن میکا، از خیر بچه‌دار شدن بگذرم، اما از جانب میکا مطمئن نبودم.
توی ماشین که نشستم، شماره‌ی میکا رو گرفتم و منتظر موندم.
سریع، بعد از دومین بوق، تماس رو جواب داد:
-جونم، عشقم؟
سعی کردم خودم رو شاد نشون بدم.
-سلام ماه من، چه خبر؟ کجایی؟
-لطفاً این کیک رو برامون بیارید…
یعنی با کی داشت حرف می‌زد؟
-خانومی!! بیرونی؟!
-ببخشید عزیزم، آره، با نیکا اومدیم خرید، برای شب دورهمی گرفته، دارم کمکش می‌کنم.
دورهمی! الان چه وقت دورهمی بود؟!
-عشقم، الان چه وقت دورهمی گرفتنه؟ فردا روز عقدمونه، تو تمام کارهات رو کردی؟
-آره عزیزم، نگران نباش، این مهمونی یه جورایی مهمونی پایان مجردی ما هم حساب می‌شه، من از اینجا با نیکا مستقیم می‌رم خونه‌شون، تو هم بعد از کارت، شب بیا اینجا.
مکث کوتاهی کرد و با دلهره پرسید:
-راستی، جواب آزمایش رو گرفتی؟
سعی کردم با یادآوری حرف‌های دکتر، صدام نلرزه. به‌سختی جواب دادم:
-آره عزیزم، نگران نباش، هیچ مشکلی برای ازدواج ما وجود نداره، فقط برای کم‌خونی هر جفتمون، یکم قرص تجویز کردن.
صدای میکا دوباره جون گرفت.
-خدا رو هزار مرتبه شکر، خیلی نگران بودم، الان دیگه با خیال راحت می‌تونم به خریدهام برسم.
توی دلم پوزخندی زدم که یهو صدای نیکا از پشت تلفن بلند شد:
-میکا، این آقا می‌پرسه، برای روی کیک، چه متنی می‌خواید؟
برای چند لحظه، صدای میکا ضعیف شد.
-یه لحظه صبر کن، الان میام.
مثل اینکه حواسش پیش من نبود!
-عشقم، کاری نداری؟ من باید برم، کلی کار ریخته روی سرمون، شب می‌بینمت.
میکا، من فکرم کجاست و تو فکرت کجا؟
-باشه عزیزم، تو برو، شب می‌بینمت، فعلاً خداحافظ.
بعد از قطع کردن گوشی، به سمت داروخونه رفتم و داروهای میکا و خودم رو گرفتم.
بعد از گرفتن داروها، به سمت خونه روندم تا کمی استراحت کنم و دوشی بگیرم.
(میکا)
شب شده بود و همه‌ی بچه‌ها توی خونه‌ی نیکا اینا جمع شده بودن، اما هنوز از راستین خبری نبود.
نیاز و آروین، مهیار و آرام، تازه از سفر کاری برگشته بودن.
توی فکر بودم که آروین با شوخی رو به من کرد و گفت:
-آبجی، خوب داداش ما رو تور کردی‌ها!
خنده‌ی ریزی کردم و گفتم:
-تو خودت به من گفتی، بیا این داداش عزب‌مونده‌ی ما رو عاقبت‌به‌خیر کن.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو