← بازگشت به صفحه رمان
پارت 13

پارت 13 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 13

-اون‌موقع به این فکر نکرده بودم که با این کار، تمام کارهای شرکت می‌افته روی دوش ما.
به حالت ناراحت، لب پایینم رو جلو دادم و به مسخره گفتم:
-ای تو رو، باد بیفته آروین، همش یه بار به‌خاطر جشن عقد ما جای راستین رفتین سفر کاری، حالا هی بکوبش توی سرمون.
توی همین لحظه، زنگ خونه به صدا دراومد. الیاس از جاش بلند شد و به سمت آیفون تصویری رفت.
-خب دیگه، راستین هم اومد.
سریع از جام بلند شدم و برای استقبال راستین، جلوی در رفتم.
در آسانسور باز شد و راستین با شونه‌های خمیده از آسانسور بیرون اومد.
هنوز متوجه حضور من جلوی در نشده بود.
سرش رو که بالاخره بالا گرفت، با دیدن من سریع لبخند زورکی زد که نمی‌دونم چرا، یهویی ته دلم خالی شد.
-سلام، خانومی.
با نگرانی پرسیدم:
-سلام، چرا این شکلی شدی، راستین؟
کفش‌هاش رو جلوی در خونه درآورد، وارد خونه شد و جواب داد:
-چه شکلی شدم؟
به سر تا پاش نگاه کردم؛ راستینی که همیشه به خودش می‌رسید و جلوتر از خودش، بوی عطر سردش می‌اومد، حالا موهاش رو بدون مدل دادن، یه طرف صورتش ریخته بود، کتونی رو با شلوار پارچه‌ای قهوه‌ای و پیراهن لی‌آبی پوشیده بود، صورتش رو اصلاح نکرده بود و بوی هیچ عطری نمی‌داد.
با لحن زاری زمزمه کردم:
-ترکیدی!
-چیزی نیست، عزیزم، دیشب خوب نخوابیدم، امروز هم توی شرکت کلی کار روی سرم ریخته بود.
اجازه‌ی زدن حرف دیگه‌ای رو بهم نداد، دستم رو گرفت و با خودش به سمت بچه‌ها برد.
بعد از احوالپرسی با بچه‌ها، روی مبل دونفره‌ای نشست و من رو هم کنار خودش نشوند.
اون‌قدر غرق فکر کردن به این حالت راستین بودم که متوجه اومدن نیکا با کیک توی دستش نشدم.
صداش رو صاف کرد و رو به همه گفت:
-راستش، این دورهمی در اصل برای این بود که من خبری رو به شما بدم.
به الیاس نزدیک شد، دستش رو گرفت و به سمت کیک برد و گفت:
-عزیزم، می‌شه تو روی این کیک رو روشن کنی؟
الیاس با عشق به نیکا نگاه کرد و سر تکون داد.
همون‌طور که پشت کیک ایستاده بودن، کبریتی رو روشن کرد و روی قسمت رویی کیک که جنس کاغذی داشت، گذاشت. کاغذ سوخت و یواش‌یواش، متن زیری کیک نمایان شد.
الیاس با بهت، متن روی کیک رو با صدای بلندی خوند:
-عشقم، بابا شدنت مبارک.
در کسری از ثانیه، صدای جیغ دخترها و خوشحالی پسرها بلند شد.
همه به سمت نیکا و الیاس رفتن و شروع به تبریک گفتن کردن.
الیاس نیکا رو محکم توی بغلش فشرد و با بغض پرسید:
-چند وقتشه؟ از کی متوجه شدی؟
نیکا با خوشحالی لب‌هاش رو تر کرد و جواب داد:
-نه هفتمه، یک ماهه که خبردار شدم، اما نمی‌خواستم تا مطمئن شدن از سالم موندنش، بهتون چیزی بگم. فقط به میکا گفته بودم و توی این مدت، اون پا‌به‌پای من به دکتر می‌اومد. امروز که دکتر خیالم رو راحت کرد، تصمیم گرفتم که به همه خبر بدم.
اشک‌های شوق الیاس روی گونه‌هاش چکید، پیشونی نیکا رو عمیق بوسید و گفت:
-نیکا، تو با این خبری که به من دادی، من رو تبدیل به خوشبخت‌ترین مرد روی زمین کردی.
با ذوق، گوشیم رو از جیب شلوارم درآوردم و گفتم:
-حالا این رو بشنوید.
صدای ضربان قلب بچه رو پخش کردم و با لبخند به بچه‌ها خیره شدم.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو