تمنا با ذوق دستهاش رو به هم کوبید و گفت:
-الهی خاله فداش شه، نیکا، یعنی بچههامون همسن هم میشن؟ حتی شاید توی یک روز هم به دنیا بیان؟
نیکا خندید و سر تکون داد.
الیاس به سمتم اومد، دستش رو به سمت گوشیم دراز کرد.
-میکا، زود باش، صدای ضربان قلب بچم رو برام بفرست.
برای اذیت کردنش، با حالتی تخس گفتم:
-شرمنده داداش، این صدا فقط واسه ماست.
یهو بیهوا به سمت گوشیم شیرجه زد که سریع گوشی رو از روی میز برداشتم و در رفتم.
الیاس با حرص دور مبل دنبالم کرده بود و زور میزد که گوشی رو از توی دستم بقاپه.
بعد از چند دور دور مبل چرخیدن، راستین بینمون ایستاد، من رو محکم توی بغلش گرفت و دم گوشم گفت:
-وروجک، اینقدر دلش رو آب نکن، صدا رو براش بفرست، گناه داره.
توی چشمهای غمگینش که با لبهای خندونش در تضاد بود، زل زدم.
زمزمه کردم:
-فقط بهخاطر تو.
به سمت الیاس برگشتم و توی واتساپ، فایل صدا رو براش فرستادم.
از بقیهی مهمونی دیگه چیزی متوجه نشدم؛ فقط هر بار که میخواستم به چیزی بخندم، وقتی چشمم به چشمهای غمدار راستین میافتاد، خنده از روی لبهام پر میکشید.
***
(روز عقد)
جلوی آینهی اتاقم نشسته بودم و داشتم خودم رو آرایش میکردم.
بهخاطر غرغرهای مامان و نفس، در اتاقم رو قفل کرده بودم و تنهایی برای محضر آماده میشدم.
همهی خانواده اصرار داشتن که برای این روز مهم، به آرایشگاه برم، اما من اعتقاد داشتم که هیچ آرایشگری توی اولین دیدار نمیتونه جنس و رنگ دقیق پوستت رو بفهمه و پوستت رو خوب دربیاره؛ این اعتقادم هم حاصل تجربههای تلخ گذشته بود.
توی دو مرحله به پوستم آبرسان و پرایمر زدم، از کرمپودری که با هزار بدبختی، بعد از چند سال آرایش کردن، پیدا کرده بودم و دقیقاً رنگ پوست خودم بود، استفاده کردم و…
بعد از دو ساعت، در آرامش آرایش کردن، کارم تموم شده بود.
آخرین نگاه رو هم توی آینه به خودم انداختم.
پوستم به صافی فیلترهای اینستاگرامی شده بود، یه آرایش با سایههای شاین صورتی و نقرهای پشت چشمهام نشونده بودم و با مژههای ریسهای، حالت کشیده و درشتتری به چشمهام داده بودم. با یه خط لب نود، کادر لبم رو خط انداخته بودم و توش رو با یه برق لب کالباسیرنگ پُر کرده بودم.
اسپری فیکساتورم رو برداشتم و برای بار دوم روی صورتم اسپری کردم.
-تمام… عالی شدم.
صدای در و پشت سرش، صدای داد نفس بلند شد:
-میکا… هنوز تموم نکردی؟ نیم ساعت دیگه، راستین و بقیه میرسنها! ببین، اگه خراب کردی، بگو که من یهجوری اینها رو بپیچونم و تو رو بفرستم آرایشگاه؟
سرم رو به سمت در چرخوندم و جواب دادم:
-کارم تمومه، لباس بپوشم میام.
صدای دور شدن قدمهای نفس رو از پشت در شنیدم.
از جام بلند شدم، به سمت لباسهام رفتم و شروع به پوشیدنشون کردم.
ادکلانم رو از گوشهی میز آرایش برداشتم و باهاش یه دوش درستوحسابی گرفتم.
با دقت به لباسهای توی تنم نگاه کردم؛ یه کتوشلوار مجلسی بنفشروشن که زیرش تاپ گیپور داشت و روی یقهی کت، با منجوق تزئین شده بود. قدش هم تا یک وجب زیر باسنم بود.
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!