← بازگشت به صفحه رمان
پارت 15

پارت 15 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 15

با لبخند رضایت به موهام نگاه کردم؛ جلوش رو یه‌طرفه تل بافته بودم و با کل موهام، پشت سرم، به‌صورت جمع پایین‌سر، حالت شیارشیار مدل داده بودم.
خواستم از اتاق خارج بشم که از داخل سالن، صدای همه بلند شد.
فکر کنم راستین طاقت نیاورده و زودتر از ساعتی که گفته بود، به اینجا اومده.
برای خودم بوسه‌ای توی آینه فرستادم و از اتاق خارج شدم.
درست حدس زده بودم؛ بچه‌ها و خانواده‌ی راستین اینجا بودن، اما از خود راستین خبری نبود!
بابا رامبد که هنوز من رو ندیده بود، رو به بابام پرسید:
-پس این عروس گل ما کجاست؟ هنوز از آرایشگاه نیومده؟
مامان حرصی گوشه‌ی لبش رو گزید و جواب داد:
-آخ، آقا رامبد، دست رو دلم نذارید که خونه؛ هر چی بهش گفتیم، برای امروز برو آرایشگاه، به حرف هیچ‌کدوم‌مون گوش نکرد، الان هم توی اتاقش داره خودش، خودش رو آرایش می‌کنه.
از قسمت راهروی اتاق‌ها بیرون اومدم و با ناز گفتم:
-حالا مگه بد شدم، بابا رامبد؟
سرها همه به سمت من چرخید و زبون همه با دیدنم بند اومد.
جلو رفتم و با دستم دهن نفس و آرام رو که پیش هم روی یه مبل نشسته بودن و دهن‌هاشون یک متر باز شده بود، بستم.
ماهان با عشق نگاهم کرد و رو به بقیه گفت:
-من که بهتون گفتم، آرایشگری خواهر من از صد تا آرایشگر حرفه‌ای هم بهتره.
همه به خودشون اومدن و با لبخند رضایتی نگاهم کردن.
مامان نوشین رو به مامانم گفت:
-دارید بازار گرمی می‌کنید، مژگان خانم؟! یعنی می‌خواید بگید این آرایش و مدل مو، همش کار خود میکاست؟!
مظلوم رو به مامان نوشین گفتم:
-به خدا، همش کار خودمه، مامان جون!
بابا رامبد از جاش بلند شد و با لبخند به سمتم اومد.
-داره باهات شوخی می‌کنه، عروس گلم.
به سمتم خم شد و پیشونیم رو بوسید، از جیبش دسته‌پولی بیرون آورد و روی سرم کشید.
-این هم از صدقه‌سری عروس گلم که یه وقت چشم نخوره.
توی همین لحظه، صدای راستین که همراه دسته‌گل رز بنفشم تازه وارد سالن شده بود، از پشت سرم بلند شد:
-یکمش رو هم برای من بذارید، با این نگاه‌هاتون تمومش کردید خانومم رو.
همه خندیدن که راستین جلو اومد و با عشق نگاهم کرد. دسته‌گلم رو به سمتم گرفت و زیر گوشم زمزمه کرد:
-پس کی تموم می‌شه این دوری؟ من دیگه طاقت انتظار ندارم، خیلی زیبا شدی.
از شرم گونه‌هام گُر گرفت، سرم رو پایین انداختم و با صدای ضعیفی زمزمه کردم:
-کم مونده دیگه، فقط یک ساعت دیگه تحمل کن.
با لذت به لباسی که خودم براش انتخاب کرده بودم نگاه کردم؛ یه کت‌وشلوار مشکی خیلی شیک با یه پیراهن هم‌رنگ لباس من پوشیده بود و موهاش رو همون مدل همیشگیش درست کرده بود.
***
نیم ساعت بعد، همه توی محضر بودیم و گروه فیلم‌برداری داشت ازمون عکس و فیلم می‌گرفت.
با تک‌تک بچه‌ها و خانواده‌هامون عکس گرفتیم.
داشتیم عکس‌های تکی‌مون رو می‌گرفتیم که آقای محضردار رو به راستین گفت:
-آقای داماد، هنوز جواب آزمایشگاه رو به من ندادید!
راستین از کنارم بلند شد و به سمت محضردار رفت.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو