← بازگشت به صفحه رمان
پارت 2

پارت 17 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 2

صدای دست‌ها بلند شد که بابا رامبد به سمتم اومد و سرویس جواهر برلیانی رو، جلوم گرفت، مامان نوشین هم از جاش بلند شد و سرویس رو به گردن، گوش‌ها و دستم انداخت.
هر دو روی سرم رو بوسیدن و برامون آرزوی خوشبختی کردن.
-برای آخرین بار عرض می‌کنم، عروس خانم، آیا بنده وکیلم؟
با شيطنت به راستین که با استرس، به لب‌های من، خیره شده بود، نگاه کردم، حالت جدی به خودم گرفتم و گفتم:
-فکر نکنم…
مکث کوتاهی که کردم، باعث بهت همه و حبس شدن نفس راستین، توی سینه‌ش شد‌؛ با لبخند، دست یخ کرده‌ی راستین رو توی دستم فشردم و ادامه دادم:
-فکر نکنم، حتی یک لحظه هم بدون وجود این مرد بتونم زندگی کنم، پس با اجازه‌ی پدر و مادرم و بزرگترهای جمع، به امید یک زندگی پُر از عشق، روزی هزاران بار، بله.
با تشویق همه، راستین نفس حبس شده‌اش رو آزاد کرد و با خنده گفت:
-الان دیگه برای پس گرفتن حرفم، خیلی دیره، نه؟
با خنده سر تکون دادم که بی‌هوا روی دستم بوسه زد.
دخترها جاشون رو با پسرها عوض کردن که صدای ناله‌ی حاج‌آقا، بلند شد:
-نه، مثل اینکه، این قصه، سر دراز داره؟!
با خنده سری از روی تأسف تکون داد و شروع به خوندن خطبه‌ی عقد، برای راستین کرد.
ماهان و الیاس سمت چپ پرده‌ی بالا سرمون رو نگه داشته بودن، مهیار و ماهیار هم سمت راستمون رو آروین هم اون وسط داشت، بالای سر ما، قند می‌سابید.
به دیوونه بازی هاشون نگاه کردم و غش‌غش خندیدم که عاقد از راستین پرسید:
-آقای داماد، آیا بنده وکیلم، شما رو، به عقد دائمی، خانم میکا سلیمی، در بیاورم؟
آروین با مسخره بازی، از بالای سرمون جواب داد:
-داماد رفته، توی اتاق عروس، موش بندازه.
شونه‌هام از شدت خنده‌ می‌لرزید و اشک از گوشه‌ی چشم‌هام جاری شده بود.
عاقد دوباره، سری از روی تاسف تکون داد و باز تکرار کرد:
-برای دومین بار، عرض می‌کنم، آیا بنده وکیلم؟
آروین سریع به‌جای راستین، جواب داد:
-داماد رفته برای سر کلاس عروس لقمه بگیره.
با دستمالی که راستین به سمتم گرفته بود، اشک‌های گوشه‌ی چشم‌هام رو گرفتم.
به سمت آروین برگشتم و با حرص گفتم:
-بسه دیگه، حیثیت برامون نذاشتی، ول کن  بذار راستین جوابش رو بده.
آروین، پشت چشمی برام نازک کرد، با قهر سرش رو چرخوند و زیر لب زمزمه کرد:
-ایش، تازه می‌خواستم درخواست زیر لفظی بدم.
عاقد که از تن صداش هم، حرصی که داشت می‌خورد، معلوم بود، گفت:
-آقای داماد، برای آخرین بار می‌گم، آیا بنده وکیلم؟
راستین صداش رو صاف کرد، نگاه عاشقانه‌ی کوتاهی بهم انداخت و جواب داد:
-با اجازه‌ی پدرم و مادرم و برای رسیدن به بهترین رویای زندگیم، بله.
برای بار دیگه، صدای دست‌ها و کل کشیدن دخترها بلند شد، عزیزهامون تک‌تک به سمتمون اومدن و شروع به تبریک گفتن کردن.
بعد از زدن امضاها و انجام کارهای لازم، شناسنامه و عقدنامه‌مون رو گرفتیم و به سمت باغچه‌ رستورانی که راستین، از قبل رزرو کرده بود رفتیم.
(راستین)
از لحظه‌ای که عقد بینون جاری شده بود، حتی یک لحظه هم دست‌های میکا رو از توی دست‌هام، رها نکرده بودم.
الان هم توی ماشین گل زده‌مون نشسته بودیم و داشتیم به سمت باغچه رستورانی که رزرو کرده بودم می‌رفتیم.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو