← بازگشت به صفحه رمان
پارت 3

پارت 18 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 3

دنده‌ی ماشین رو با یه دست عوض کردم، نگاهم رو به میکایی که داشت توی ماشین می‌رقصید و برای دخترها بوس می‌فرستاد دوختم.
اون دست میکا که توی دستم بود رو بالا آوردم و روش بوسه زدم.
-خانم خوشگله، یه نگاه هم به این شوهر بدبختت بنداز که چشمش فقط تو رو می‌بینه.
میکا به سمتم برگشت و با ذوق گفت:
-الهی که دور سرت بگردم، من از امروز تا آخر عمرمون، فقط‌ به تو نگاه می‌کنم، اما امروز اگه به بچه‌ها و خانواده‌هامون کم محلی کنم، از دستمون ناراحت می‌شن، یه امروزه رو نگاه من رو با دیگران تقسیم کن.
با شیطنت نگاهش کردم.
-به شرطی که بعداً، توی خلوت خودمون هم، از این رقص‌ها برام بکنی!
لپ‌های میکا از شرم گلگون شد؛ سرش رو پایین انداخت که این خجالتش، باعث قهقهه‌م شد.
-نگاش کن، نگاش کن، چه خجالتی هم می‌کشه! تو خجالت کشیدن هم بلد بودی شیطون؟ خجالت نداره که تو از امروز رسماً زن من هستی.
جمله‌ی آخرم، توی سرم اکو شد و ته دلم قنج رفت، بی‌هوا به سمت میکا خم شدم و لپش رو محکم بوسیدم.
میکا که حرصی شده بود، مشتی به با زوم زد و اعتراض کرد:
-اع! راستین! بذار یک ساعت از عقدمون بگذره، بعد اذیت کردن من رو شروع کن.
-اذیت رو که تو سر سفره‌ی عقد کردی، کم مونده بود از ترس، قلبم وایسه.
میکا یهو صورتش رو توی هم کشید و اخطار داد:
-جمله‌ی ممنوعه!
سریع دستم رو به حالت تسلیم بالا بردم.
-ببخشید، اشتباه کردم، از دهنم پرید.
من و میکا برای زندگیمون، یه سری شرط‌ها بین خودمون گذاشته بودیم که یکی از اون شرط‌ها، حرف نزدن راجب مردن بود.
میکا خیلی سر این موضوع حساس بود، حتی یک بار توی دوران دوستی‌مون، به‌خاطر همین موضوع، من رو یک هفته از دیدنش محروم کرد و جواب تلفنم رو هم نمی‌داد.
دستش رو به نشونه‌ی تهدید بالا گرفت و گفت:
-فقط به‌خاطر اینکه نمی‌خوام امروزمون خراب بشه این بار رو می‌بخشمت، اما اگه یک بار دیگه تکرار بشه، دیگه من رو نمی‌بینی.
با شنیدن جمله‌ی آخرش، تن‌وبدنم به لرزه افتاد، خنده از روی لب‌هام پر کشید و کاملاً جدی شدم. 
-میکا، لطفاً من رو با نبودنت تهدید نکن، ممنوعه‌ی من هم همین موضوعه، لطفاً دیگه حتی به شوخی هم این حرف رو تکرار نکن.
با رسیدن به جلوی درِ باغ، بحث بین ما هم دیگه ادامه پیدا نکرد.
از ماشین پیاده شدم و در رو برای میکا باز کردم. 
با لبخند زیبایی از ماشین پیاده شد، دستش رو دور بازوم حلقه کرد و زیر گوشم زمزمه کرد:
-معذرت می‌خوام.
به روش لبخند گرمی زدم و سر تکون دادم.
با خانواده‌ها و بچه‌ها، وارد باغچه رستورانی که برای امشب، کلش در اختیارمون بود، شدیم.
باغچه رستوران، از سه بخش مجزا تشکیل شده بود؛ قسمتی از باغ که میز و صندلی چیده شده بود و بخش دیگه، یه سالن بزرگ بود که توش پُر از تخت سنتی بود و موسیقی زنده هم در اونجا برگزار می‌شد؛ بخش آخر هم طرف دیگه‌ی باغ بود که چندین آلاچیق سرپوشیده داشت.
صاحب رستوران که متوجه‌ی حضورمون شد، به سمتمون اومد و با خوش‌آمد گویی، ما رو به سمت سالن رستوران راهنمایی کرد.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو