← بازگشت به صفحه رمان
پارت 4

پارت 19 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 4

مهمون‌ها روی تخت سنتی بزرگی که وسط سالن بود نشستن؛ قبل از نشستن، از بقیه فاصله گرفتم و به سمت صاحب رستوران رفتم.
-آقای عبدی، همه چیز آمادست؟
-بله قربان، همه چیز طبق خواسته‌ی شما فراهم شده، بچه‌ها همین الان شروع به پذیرایی می‌کنن.
سری تکون دادم و بعد از تشکر، سر میزمون برگشتم و کنار میکا نشستم.
همون لحظه، گارسون‌ها وارد شدن و با آبمیوه و اسموتی‌های طبیعی، از همه پذیرایی کردن.
با اشاره‌ی من، گروه موسیقی شروع به نواختن کردن.
مامان مژگان، در حالی که اشک توی چشم‌هاش حلقه زده بود، گفت:
-ولی کاش گذاشته بودید یه جشن کوچیک هم که شده می‌گرفتیم، بچم امروز مثل بی‌کس‌وکارها شده بود.
میکا کلافه، رو به مادرش، اعتراض کرد:
-وای مامان! تو رو خدا باز شروع نکن، عزیزم ما ماه دیگه جشن عروسیمونه چرا می‌خوای هزینه‌ی الکی کنی؟
بابا آرسام که انگار از حرف میکا جلوی جمع رنجیده بود، گفت:
-اون‌قدری پول داشتیم که برای تک دخترمون، یه جشن کوچیک بگیرم.
قبل از اینکه ناراحتی‌ها بالا بگیره، سریع بحث رو عوض کردم:
-خب، همگی بفرمایید غذای موردعلاقتون رو انتخاب کنید که سرآشپز، شروع به پختش کنه.
همه به منوهای آورده شده نگاه کردن و هر کسی غذای خودش رو، انتخاب کرد. 
سفارشات رو که گارسون‌ها جمع کردن، گروه موسیقی، آهنگ لایت خارجی رو اجرا کردن که رو به میکا دستم رو دراز کردم و گفتم:
-به من افتخار می‌دید، بانو؟
میکا دسته‌گلش رو روی میز گذاشت و با ناز دستم رو گرفت.
بقیه‌ی زوج‌ها هم، با ما بلند شدن که در کنار ما برقصن.
دستم رو دور کمر میکا حلقه کردم و به خودم چسبوندمش، آروم‌آروم کنار هم تکون می‌خوردیم و با عشق توی چشم‌های هم نگاه می‌کردیم.
وسط‌های رقص بودیم که میکا سرش رو کنار گوشم آورد و آروم زمزمه کرد:
-مرسی که به موقع جوع رو عوض کردی، فکر کنم ما باید تا آخر عمرمون حواسمون به این جور تنش‌ها بین خانواده‌‌هامون باشه، چون ممکنه کوچک‌ترین تنش، باعث یه دعوای جبران ناپذیر بشه.
بهش لبخندی زدم و به تأیید حرفش سر تکون دادم.
-عزیزم، دیگه به این چیز‌ها فکر نکن، بذار امشب رو برای به هم رسیدنمون جشن بگیریم.
میکا هم به جواب حرف من، لبخندی زد و سر تکون داد.
سرش رو روی شونم قرار داد و آروم لب زد:
-خیلی دوست دارم، راستین.
-منم خیلی دوست دارم، خانوم خوشگلم.
با تموم شدن آهنگ، به سمت میزمون رفتیم که همون لحظه، غذاهامون رو هم آوردن.
با خنده و شکمو بازی‌های آروین، غذاهامون رو خوردیم.
بعد از غذا، برامون نوشیدنی داغ آوردن.
داشتم چاییم رو می‌خوردم که آقای عبدی از گوشه‌ی سالن بهم اشاره کرد که بهش اوکی دادم.
به میکا که به شونم تکیه داده بود و با نیاز صحبت می‌کرد نگاه کردم؛ برای یک لحظه، از حرکتی که می‌خواستم بزنم پشیمون شدم، اما دیگه دیر شده بود.
دو تا مأمور پلیس، با لباس فرم، وارد سالن شدن و به سمت ما اومدن، یکیشون که درجه‌ی بالاتری داشت، روبه جمع پرسید:
 -آقای راستین وفایی، اینجا حضور دارن؟
صدام رو صاف کردم و جواب دادم:
-بله جناب سروان، بنده هستم.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو