← بازگشت به صفحه رمان
پارت 2

پارت 2 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 2

-نفس جون، قبلاًها باجنبه‌تر بودی‌ها! زود برو خونه‌تون و آماده شو، تا قبل از ساعت هفت هم با اون شیرینی‌های خوشمزه‌ت اینجا باش، جیگر.
جیگر رو مثل سالار خان توی سریال برره گفتم.
نفس با خنده سری از روی تأسف برام تکون داد و با ماهان و مامان از اتاق بیرون رفتن.
داشتم اتاق رو گردگیری می‌کردم که برای گوشیم پیامک اومد.
سریع پریدم روی گوشی و پیام رو باز کردم.
«سلام عمر من، لباسی که برای شب می‌خوای بپوشیش چه رنگیه؟»
با ذوق شروع به تایپ کردم:
«سلام عزیزم، کت‌وشلوار مجلسی صورتی‌رنگ، رنگ لباس من رو می‌خوای چیکار؟»
گوشی رو گذاشتم روی میز بغل تخت و آینه‌ی میز آرایشم رو دستمال کشیدم.
هنوز یک دقیقه بیشتر نگذشته بود که راستین جواب پیامم رو داد:
«می‌خوام رنگ دسته‌گل رو باهاش ست کنم، نظرته؟»
وا! این داره چی می‌گه؟!
«رز هفت‌رنگ؟»
بلافاصله جوابش اومد.
«اوهوم، دوست نداری؟»
دلخور، تندتند براش تایپ کردم:
«راستین، مگه قرار نبود رز هفت‌رنگ بگیری؟»
منتظر جوابش داشتم از عصبانیت ناخونم رو می‌جویدم که صدای پیامک گوشی بلند شد.
«آخ، ببخشید میکا، پاک یادم رفته بود، پس همون رز هفت‌رنگ می‌گیرم.»
جوری برزخی شدم که صورتم سرخ شد و دود از کله‌ام بلند شد؛ انگشت‌هام رو با حرص روی صفحه‌ی گوشی کوبیدم و تایپ کردم:
«لازم نکرده، اصلاً نمی‌خواد بیاین.»
ناراحت گوشی رو روی تخت پرت کردم و مشغول کارم شدم.
هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که دوباره صدای گوشیم بلند شد؛ اون‌قدر ازش دلخور بودم که اصلاً بهش محل ندادم و فقط روی کارم تمرکز کردم.
هر پنج ثانیه صدای پیامک گوشی بلند می‌شد و حسابی کلافه‌م می‌کرد؛ حرصی گوشی رو توی دستم گرفتم و پیام‌هاش رو باز کردم.
«ببخشید.»
«غلط کردم.»
«اصلاً چیز خوردم.»
«میکا، به خدا اگه جواب ندی، به‌جای شب پا می‌شم همین الان میام اونجاها!»
توی همین لحظه، گوشی توی دستم زنگ خورد که جواب دادم و بدون حرف زدن فقط گوش کردم.
-دلیل نفس کشیدن راستین باهاش قهره؟ قهر نکن دیگه، به خدا من دیگه طاقت دوریت رو ندارم، اگه امشب رو کنسل کنی، میام می‌دزدمت و بی‌خیال همه‌ی مراسمات می‌شم‌ها، حالا از من گفتن بود.
از دیدن عشق زیادش نسبت به خودم، دلم نرم شد و جواب دادم:
-ازت دلخورم.
-به خدا که جبران می‌کنم، تو فقط امشب رو کنسل نکن.
با ناز گفتم:
-باشه، قبوله، فعلاً برو به کارهات برس که شب دیر نکنی.
-چشم، دقیقاً سر ساعت هشت اونجام، فعلاً بای.
-بای عزیزم.
بعد از قطع کردن گوشی، گردگیری اتاقم رو تموم کردم، کف اتاق رو جارو و طی کشیدم و رفتم که خودم رو حاضر کنم.
***
(سه ساعت بعد)
-میکا، دست‌هات چرا داره می‌لرزه؟
مضطرب جواب دادم:
-نفس، یه وقت خرابکاری نکنم و چایی رو بریزم روشون؟
-خودت رو لوس نکن دختر، این حرف‌ها برای اون‌هایی که خواستگارشون رو برای بار اول می‌بینن.
دستی به کت لباسم کشیدم و پرسیدم:
-خوب شدم؟
-عالی شدی، رنگ صورتی خیلی بهت میاد.
به سمت آینه‌ی قدی توی سالن رفتم و خودم رو برای بار هزارم توش چک کردم.
واقعاً هم که به این قد بلند من کت‌وشلوار می‌اومد، یه آرایش ملایم صورتی هم روی صورتم پیاده کرده بودم که عالی روی پوستم نشسته بود.
به قول نفس، من باید آرایشگر می‌شدم، نه مهندس کامپیوتر.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو