جناب سروان، به مأمور کنار دستش اشاره کرد که مأمور با دستبند به سمتم اومد و گفت:
-آقای راستین وفایی، شما به جرم وارد کردن قطعات سری پردازنده، دستگیر هستید.
صدای اعتراضها بلند شد.
مأمور یه طرف دستبند روبه دست من و طرف دیگهش رو به دست خودش بست و مجبورم کرد که از جام بلند بشم.
میکا با ترس به بازوم چنگ انداخت و با صدایی لرزون صدام زد:
-راستین…
-چیزی نیست عزیزم، حتما اشتباهی پیش اومده.
بابا به سمت جناب سروان رفت و درخواست دیدن حکمشون رو کرد.
پسرها با نگرانی به سمتم اومدن و دورمون حلقه زدن.
-راستین، اینجا چه خبره؟
-نمیدونم ماهیار!
مأمور دستم رو دنبال خودش کشید که باعث شد، اشک میکا دربیاد.
اصلاً طاقت دیدن اشکهای میکا رو نداشتم، دستم با مأمور رو کشیدم و میکا رو در آغوشم گرفتم.
-چیزی نیست خانومی، جون راستین گریه نکن، همه چیز حل میشه، این فقط یه سوتفاهمه.
بابا هم آخر نتونست، جانب سروان رو راضی کنه که حداقل یه امشبه رو خراب نکنه.
-نعمتی، مجرم رو بیار.
مأمور به دستور جناب سروان، من رو به سمت بیرون کشید که لحظهی آخر رو به ماهان گفتم:
-داداش، میکا دست تو امانت.
ماهان سری تکون داد و میکا رو توی بغلش گرفت.
آخرین چیزی که دیدم، گوله اشکهای میکا بود.
(میکا)
با گریه، از بغل ماهان بیرون اومدم و به سمت بابا رامبد رفتم.
-بابا جون اینجا چه خبره؟ چرا راستین رو بردن؟ اصلاً کجا بردنش؟
بابا رامبد کلافه سری تکون داد و گفت:
-نمیدونم دخترم! هیچ جوابی به من ندادن!
بیجون روی صندلی جلوی در نشستم، صورتم رو با دستهام پوشوندم و ضجه زدم:
-چرا امشب آخه؟
چند لحظه بیشتر نگذشته بود که توی سالن صدای آهنگ تولد پخش شد؛ با تعجب سرم رو بلند کردم و با چشمهای گرد شده، به اطرافم نگاه کردم.
یهو چشمم به راستین افتاد که با یه کیک تولد بزرگ، وارد سالن شد.
صدای دستها بلند شد و خانوادههامون و بچهها شروع به خوندن آهنگ تولد کردن.
با رسیدن راستین به جلوی پاهام و دیدن متن روی کیک، تازه فهمیدم که چه خبره!
<>
با حرص از جام بلند شدم و به سمت راستین حمله کردم که سریع کیک روی میز گذاشت و از دستم فرار کرد.
از سالن بیرون زدم و تا توی باغ دنبالش کردم، سریعتر از چیزی بود که من بتونم بگیرمش.
به ته باغ رسیده بودیم که راستین یهویی ایستاد و من رو توی بغلش اسیر کرد.
با حرص و عصبانیت دستوپا زدم که خودم رو از بغلش آزاد کنم.
-خیلی نامردی راستین، بد جوری ترسوندیم، آخه این دیگه چه نوع سورپرایز کردنیه؟
تندتند لپهام رو بوسید و گفت:
-ببخشید عزیزم، آخه هر جور دیگهای میخواستم سورپرایزت کنم، متوجه میشدی.
آروم گرفتم و بیحرکت سرجام ایستادم که راستین روی صورتم خم شد و توی چشمهام زل زد، با سر انگشتهاش اشکهای زیر چشمهام رو پاک کرد و فاصلهی باقی موندهی بینمون رو از بین برد…
از شوکی که بهم وارد شد، چشمهام رو تا آخرین حد ممکن باز کردم که راستین با دستهاش چشمهام رو بست.
حس میکردم تمام جهان توی همین لحظه ایستاده، قلبم به شدت خودش رو به سینه میکوبید و غرق عشق شده بودم.
چند ثانیهای، غرق آرامش بودیم که راستین آروم ازم فاصله گرفت…
با خجالت سرم رو پایین انداختم که دستش رو زیر چونم داد، سرم رو بلند کرد و بوسهی عمیقی روی پیشونیم نشوند.
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!