← بازگشت به صفحه رمان
پارت 6

پارت 21 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 6

-برگردیم پیش بقیه؟
-آرایشم خراب نشده؟
با دقت توی صورتم نگاه کرد و سرش رو بالا انداخت. 
-نه تکون نخورده.
شانس آوردم که از لوازم آرایشی ضدآب استفاده کرده بودم.
دستم رو بلند کردم و برق روی لب راستین رو پاک کردم.
از توی جیب کتم، برق لبم رو در آوردم و دوباره تمدیدش کردم.
دست‌دردست راستین وارد سالن شدیم که همه برامون دست زدن.
با خنده پشت میزی که کیک رو روش گذاشته بودن نشستیم.
با اشاره‌ی راستین همه شروع به شمارش معکوس کردن که چشم‌هام رو بستم و توی دلم آرزو کردم که خدا هیچ وقت این خوشی رو ازم نگیره و هر روز توی زندگی مشترکم با راستین، خوشبخت‌تر بشم.
چشم‌هام رو باز کردم و با راستین هم‌زمان، شمع‌ها رو فوت کردیم.
بچه‌ها و خانواده‌هامون تک‌تک جلو اومدن و بعد از روبوسی کردن باهم، کادو‌هاشون رو بهم دادن.
مثل اینکه راستین از قبل با همه هماهنگ کرده بود که می‌خواد تولد من رو یک هفته جلوتر بگیره که سورپرایز بشم.
اون شب هم به خوبی و خوشی تموم شد و شروع زندگی مشترک من و راستین، به این شکل رقم خورد.
***
(ده روز بعد) 
جلوی در خونه‌ای که بابا رامبد پشت قباله‌ی ازدواجمون انداخته بود، ایستاده بودیم. 
امروز قرار بود برای اولین بار، خونه‌ای که قرار بود توش زندگی کنیم رو ببینم. 
چون هردومون خونه‌ی ویلایی رو به آپارتمان ترجیح می‌دادیم، تصمیم گرفتیم که به‌جای آپارتمان بچه‌ها، توی این خونه زندگی کنیم. 
راستین ریموت در حیاط رو زد و ماشین رو داخل حیاط برد. 
با باز شدن در حیاط و داخل شدنمون، فکم از دیدن اون همه زیبایی، به کف ماشین چسبید. 
یه خونه‌ با نمای مدرن مشکی و طوسی‌رنگ، با متریال خارجی؛ خونه دوبلکس بود و چهار خواب مستر داشت. 
از ماشین پیاده شدم و به سمت باغچه‌ی سرسبز خونه رفتم. 
-چقدر محوطه‌ی اینجا قشنگه! این‌ها چه گلی هستن؟
راستین از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد، به گل‌ها اشاره کرد و دونه‌دونه، نام برد: 
-اون‌ها گل سیاه‌دانه دمشقیه، اون یکی گل کتان، این‌ها گل نیلوفر پیچ و اون سمتی‌ها هم گل آهار.
با ذوق کف جفت دست‌هام رو به هم چسبوند و از ذوق بالا و پایین پریدم. 
-راستین اینجا خیلی قشنگه. 
به سختی از محوطه‌ی ویلا دل کندم و به سمت در ورودی خونه رفتم. 
-چطوره؟ 
به راستین که پشت سرم ایستاده بود و دستش رو روی کمرم گذاشته بود، نگاه کردم. 
-فوق‌العادست. 
-صبر کن، هنوز توش رو ندیدی. 
به سمت جلو هلم داد و با اثر انگشتش قفل دیجیتالی در مشکی‌رنگ خونه رو، باز کرد. 
با لبخند کنار ایستاد، تا اول من وارد خونه بشم. 
با دیدن بزرگی و زیبایی خونه، کم مونده بود که چشم‌هام از حدقه بیرون بزنه. 
خونه یه سالن سیصدو پنجاه متری مستطیل شکل داشت که سمت چپش آشپزخونه قرار گرفته بود که کابینت‌های های‌گلاس به رنگ سبز ماچایی و شیری داشت. 
سمت راست سالن، یه تی‌وی‌وال هم رنگ کابینت‌ها طراحی کرده بودن. 
کف خونه، سرامیک مشکی، با رگه‌های طلایی بود و دیوار‌هاش، کاغذ دیواری شیری رنگ داشت. 
خونه از سمت جلو و پشت خونه شیشه‌های تمام قد داشت که می‌تونستی راحت محوطه‌ی بیرون رو از توی خونه ببینی. 
وای خدای من! پشت خونه یه پاسیوی خیلی جذاب داشت که با چمن، سنگ فرش، درختک‌های نخل و آبنما، طراحی شده بود. 
مست از دیدن منظره‌ی روبه‌روم، در شیشه‌ای پاسیو رو باز کردم و وارد پاسیو شدم. 
-راستین، من عاشق اینجا شدم. 

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو