دستم رو توی آبنمای پاسیو که به شکل یه صخرهی خروشان بود، فرو کردم، خنکی آب بهم نشاط داد.
راستین با عشق به ذوق کردنهام نگاه کرد و گفت:
-میدونستم عاشق اینجا میشی، وقتی با پدرم برای بازدید اینجا اومده بودیم، تمام روحیات تو رو برای انتخاب این خونه در نظر گرفته بودم.
از جا پریدم، با ذوق بغلش کردم و محکم چالگونهش رو بوسیدم.
-الهی که من دور سرت بگردم، عشق من.
یه جایی خوندم «دورت بگردم» یعنی تو کعبهی منی و من تو رو طواف میکنم، این یعنی اوج عشق من به راستین.
-من، یه دور بیشتر.
پس یعنی راستین هم معنی این جمله رو میدونه!
-تو نمیخوای اتاقها رو هم ببینی؟
-وای چرا! داشت یادم میرفت.
با راستین از پاسیو بیرون اومدیم و به سمت دو تا درِ بغل پلههای خونه رفتیم.
-اینجا سرویس بهداشتی مهمان و بغلیش هم لاندریه.
سری تکون دادم و بعد از دیدن سرویس بهداشتی و لاندری، از پلههای مشکیرنگ خونه بالا رفتیم.
طبقهی بالا، چهار تا خواب داشت که دو تاش کنار هم رو به پشت خونه بود، دو تای دیگهش که هر کدوم یه طرف پله قرار داشت، رو به جلوی خونه بود.
به سمت اولین اتاق، از سمت راست که رو به پشت خونه بود، رفتم.
یه اتاق مربعشکل، با کف مشکی و دیوارهای کاغذدیواریشدهی طوسیرنگ؛ گوشهی اتاق، حموم و دستشویی قرار داشت که تم اونجا هم سنگهای مشکی و طوسیرنگ بود.
از اتاق بیرون اومدیم و به سمت اتاق دوم که بزرگترین اتاق خونه بود، رفتیم.
راستین جلوی در ایستاد و قبل از باز کردنش، گفت:
-اینجا اتاق اصلیه.
در رو برام باز کرد، دستش رو با لطافت پشت کمرم گذاشت و من رو به سمت داخل هل داد.
کف اتاق، سرامیکهای شیریرنگ بود و دیوارها کاغذدیواری آبی آسمانی شده بود؛ داخل اتاق دو درِ شیشهای دیگه هم وجود داشت.
به سمت درها رفتم و به نوبت بازشون کردم، درِ اول، سرویس حمام و دستشویی بود.
داخلش یه روشویی دوقلوی بزرگ و یه وانجکوزی چهار نفره داشت، سرامیکهای سرویس هم مثل اتاق قبلی مشکی و طوسیرنگ بود.
داخل سرویس یه درِ دیگه وجود داشت که کنجکاو به سمتش رفتم.
اون در، سرویس رو به اتاقک بغلی که کلوزتروم بود، وصل میکرد.
با دیدن محیط بزرگ کلوزت، فکم به زمین خورد.
دورتادور کلوزت رو کمد لباس طراحی کرده بودن.
بیاراده زیر لب زمزمه کردم:
-کل لباسهای من سرجمع ده تا تکه هم نمیشه، اگه اونها رو توی اینجا بچینم، شدیداً توی ذوق میزنه.
یهو صدای راستین از پشت سرم بلند شد که باعث شد از جا بپرم:
-کی گفته قرار لباسهای قدیمیت رو بیاری توی این خونه؟ میخوام تمام این کمدها رو برات لباسهای مارکدار بچینم.
نمیدونم چرا این حرفش دلم رو رنجوند!
خوب میدونم که راستین اهل حرفهای تیکهدار نیست، اما من نتونستم به اینکه بدبختیم داره توی چشم میاد، فکر نکنم.
با زور لبخند زدم و از کلوزت بیرون اومدم.
دیگه برای دیدن اتاقهای دیگه ذوق نداشتم؛ هر چی جلوتر میرفتیم، تفاوت طبقاتیمون بیشتر توی ذوقم میزد.
من حتی توی خوابم هم نمیتونستم همچین خونهای داشته باشم، اما حالا…
برای اینکه راستین از این حسم بویی نبره، بالاجبار دو اتاق دیگه رو هم دیدم.
دو اتاق دیگه، مثل اتاق اولی بودن، فقط یکیش تم سبز ماچا و شیریرنگ داشت و بهجای کلوزت، کمد دیواری کار شده بود؛ اون یکی اتاق هم به همین شکل، فقط تمش رنگ نیلی و طوسی بود.
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!