← بازگشت به صفحه رمان
پارت 8

پارت 23 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 8

-خب عزیزم، خونه رو هم که دیدی، الان دیگه راحت می‌تونی با دخترها برای خرید وسایل خونه برید؛ فقط قبلش به یه سؤال من جواب بده؛ تو مطمئنی که نمی‌خوای توی ساختمون بچه‌ها زندگی کنی؟
بدون تعلل جواب دادم:
-آره، مگه دیوونم که اینجا رو ول کنم و برم توی آپارتمان؟
راستین لبخندی زد و سر تکون داد. 
-باشه عزیزم، هر جور که میلته. 
باید همین الان، فکری که مثل خوره به جونم افتاده بود رو بیان می‌کردم.  
-راستین….
راستین که داشت از شیشه‌ی قدی دیوار اتاق که به پاسیوی پایین مشرف بود، پایین رو نگاه می‌کرد، به سمت من برگشت. 
-جون، راستین؟ 
-می‌گم، تو که به‌خاطر راحتی بچه‌ها، نمی‌تونی اون خونه رو  بفروشی یا توش مستاجر غریبه بیاری، درسته؟
یه ابروش رو بالا انداخت و با کنجکاوی، نگاهم کرد. 
-درسته عسلم، چیزی می‌خوای بگی؟ 
با اضطراب، آب دهنم رو قورت دادم و با من‌ومن گفتم: 
-می‌شه، می‌شه ما اون خونه رو به ماهان و نفس اجاره بدیم؟
قبل از اینکه واکنشش رو ببینم، چشم‌هام رو بستم و تندتند، توجیه کردم:
-می‌دونی، آخه اون‌ها که به این زودی‌ها نمی‌تونن خونه بخرن؛ خونه‌ای هم که الان توش مستاجر هستن خیلی کوچیکه؛ از طرفی هم مانی داره بزرگ می‌شه و اون محله جای مناسبی برای تربیت بچه نیست؛ اجاره‌ی خونه‌ها هم که هر ماه نجومی داره می‌ره بالا‌؛ مجبورن همش از این خونه به اون خونه اسباب کشی کنن، تمام وسایلشون داغون شده و…. 
با قرار گرفتن انگشت راستین روی لبم، به کلی لال شدم؛ چشم‌هام رو باز کردم و غمگین بهش زل زدم. 
-هیس، چه خبرته؟! آروم باش، وسط حرف‌هات یه نفس هم بگیر!
سرم رو با خجالت پایین انداختم و دیگه چیزی نگفتم‌؛ نکنه با خودش فکر کنه که آدم فرصت طلبی هستم؟! 
یهو بغض گلوم رو گرفت، پشتم رو به راستین کردم و با صدای لرزون از بغضی، گفتم: 
-اگه اینجا دیگه کاری نداریم، بهتره که بریم. 
اومدم به سمت درِ خروجی برم که دستم از پشت کشیده شد و توی بغل راستین فرو رفتم. 
-دیوونه، چرا داری گریه می‌کنی؟! من که هنوز چیزی نگفتم! اون خونه متعلق به توئه، تو اختیار دار کاملشی، هر کاری که دوست داری باهاش بکن، فقط قبلش نظر بچه‌ها رو هم بپرس. 
قطره اشک سمجی که از گوشه‌ی چشمم آویزون شده بود رو، با نوک انگشتم گرفتم و گفتم: 
-چند روز پیش با دخترها حرف زدم، اون‌ها هم با شوهرهاشون حرف زدن، کسی با این موضوع مشکلی نداره.
راستین با اخم ساختگی، گفت:
-ای نامرد، پس آخرین نفر داری به من می‌گی؟ 
خندیدم و صدام رو بچه‌گونه کردم: 
-بابایی، به خدا می‌خواستم بهت بگم، اما از دیو درونت ترسیدم. 
راستین آهسته به سمتم قدم برداشت و با شیطنت نگاهم کرد. 
-که من دیوم دیگه؟ آره؟ الان که این آقا دیوه، یه لقمه‌ی چپت کرد، متوجه‌ اشتباهت می‌شی. 
راستین که حالا در یک قدمیم ایستاده بود، دستش رو پشت سرم گذاشت و با یک حرکت، من رو آروم، به سمت زمین، هل داد.
وای نه! نقشه‌ش رو فهمیدم!
راستین شروع کرد به قلقلک دادانم که از شدت خنده، ضعف کردم. 
-وایی…. غل… ط… کردم… تو رو… خدا… ولم کن. 
راستین که دید دیگه نفسم بالا نمیاد، دست از قلقلک دادنم برداشت و با تهِ خندش توی چشم هام زل زد.
-همیشه این‌جوری برام بخند. 
محو سبزآبی چشم‌هاش بودم که با حرکتی که زد، بند دلم پاره شد. 
***
(دو روز بعد) 
-نفس جان، اون خونه مبله‌ست، شما فقط باید لباس‌هاتون رو با خودتون رو ببرید. 
-حرف‌ها می‌زنی‌ها میکا! وسایل من، حتی اگه درب و داغون هم باشه، بازم جهیزیه‌ای که با هزار ذوق خریدمش، بعدش هم بالاخره که ما یه روزی باید از اون خونه بلند بشیم، اون‌وقت بدون وسایل چیکار کنیم؟
نه خیر! این خانم کوتاه بیا نیست. 
-من که حریف این زبون تو نمی‌شم؛ باشه، وسایلت رو جمع کن، بذار توی انباری این خونه که بعداً، بی‌وسیله نمونی. 

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو