← بازگشت به صفحه رمان
پارت 9

پارت 24 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 9

امروز قراره با نفس و نیاز، بریم دنبال مبلمان و وسایل چوبی خونه‌م. 
باهزاررویک بدبختی، مامانم رو راضی کردم که تنهایی برای خرید وسایل خونه برم؛ آخرش هم، وقتی دید زورش به من نمی‌رسه، زد زیر گریه که مجبور شدم، دو ساعت هم قربون صدقه‌ش برم. 
خب چیکار می‌کردم؟ سلیقه‌هامون از زمین تا آسمون با هم فرق داشت؛ اگه می‌اومد صددرصد دعوامون می‌شد؛ درجا با دیدن قیمت‌ها، می‌گفت:
«اوا! خاک بر سرم! انگار پول خون باباشون رو از ما طلب دارن! دخترم، بیا بریم سمت محله‌ی قدیمیمون قلعه‌میر، از اون‌جا مبلمانت رو بخر.» 
خلاصه که آخرش نفس رو با من فرستاده که به‌جای خودش، من رو رصد کنه. 
ماشین رو روبه‌روی خونه‌ی بچه‌ها پارک کردم. 
راستین برای رفت‌و‌آمد راحتمون، ماشین پورشه‌ش رو در اختیارم گذاشته بود. 
روبه نفس کردم و گفتم:
-من می‌رم، نیاز رو صدا کنم. 
نفس، به معنی باشه، سر تکون داد که از ماشین پیاده شدم، به سمت ساختمون بچه‌ها رفتم و زنگ واحد نیاز اینا رو زدم. 
-اومدم میکا، دو دقیقه دیگه پایینم. 
دختره‌ی بی‌شعور نذاشت من حتی یک کلمه حرف بزنم! زارت، گرفت آیفون رو قطع کرد؛ این هم از بدی آیفون تصویری. 
بی‌خیال شونه‌ بالا انداختم و زنگ قدیمی واحد سرایداری رو، زدم. 
بعد از چند لحظه، مش‌رحمت که یه پیرمرد مسن بود که با خانمش توی واحد سرایداری ساختمان بچه‌ها سکونت داشتن و کار‌های آپارتمانشون رو انجام می‌دادن، بدوبدو از داخل ساختمان بیرون اومد. 
-به، سلام، خانم مهندس! چه عجب از این طرف‌ها! راه گم کردین؟
با مهربونی به روش لبخند زدم.
تنها کسی که من رو مهندس صدا می‌زد، همین مش‌رحمت و خانمش گلاره جون بودن. 
-سلام مشتی، خوبی؟ گلاره جون خوبه؟ اومدم دنبال نیاز که بریم برای خونه‌م، خرید کنیم، یه زحمتی هم برای شما داشتم. 
-ممنون، دخترم، گلاره هم خوبه، اتفاقاً مدام از دخترها حالت رو می‌پرسه، جانم، چه کمکی از دست من برمیاد؟ 
کلید خونه‌ی این‌جا و کلید ویلا رو، از جیب کیفم در آوردم و به سمتش گرفتم. 
-می‌خواستم یه زحمت بکشید و با گلاره جون، یه دستی به‌سروروی این دوتا خونه بکشید، بالا رو که یه گرد گیر بکنید کافیه؛ برادرم و خانمش قراره به زودی اینجا ساکن بشن؛ اون یکی کلید هم برای خونه‌ی ویلایی خودمونه که آدرسش رو براتون پیامک می‌کنم؛ اونجا هم یه تمیزکاری حسابی می‌خواد که وقتی  وسایل اومد، بره برای چیده شدن. 
-ای به چشم، مبارک‌ها باشه خانم مهندس، به سلامتی. 
نیاز در‌ حالی که داشت با سگک کیفش ور می‌رفت از راه رسید. 
-سلام مش‌رحمت، خوبی؟
-سلام نیاز خانم، ممنون، به لطف شما.
خانم تازه سرش رو آورد بالا و به من نگاه کرد. 
-بریم، میکا جان؟ 
-آره، تو برو سوار ماشین شو، من هم تا دو دقیقه‌ی دیگه میام، نفس هم توی ماشینه. 
نیاز به سمت ماشین رفت که رو به مش‌رحمت، گفتم: 
-مشتی به حسابت پول می‌زنم، هر وسیله‌ای که برای کارتون نیاز داشتید رو، تهیه کنید، اگه سؤالی داشتید یا مشکلی پیش اومد هم شماره‌ی من رو که داری؟ 
-خیالت راحت خانم مهندس، آره دارم. 
-پس فعلاً، خداحافظ. 
-خدانگهدارت، دخترم. 
به سمت ماشین رفتم و سوار شدم. 
نیاز روی صندلی جلو نشسته بود و داشت روی مانیتور ماشین، آدرس رو وارد می‌کرد. 

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو