← بازگشت به صفحه رمان
پارت 1

پارت 25 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 1

ماشین رو روشن کردم و راه افتادم که مش‌رحمت با موتورش از بغلمون رد شد و برامون بوق زد، با لبخند جوابش رو دادم و براش بوق زدم. 
بعد از یک ساعت رانندگی توی ترافیک، به پاساژی که آشنای بابای نیاز توش مغازه داشت، رسیدیم. 
بعد از پارک کردن ماشین توی پارکینگ پاساژ، از ماشین پیاده شدیم و وارد پاساژ شدیم. 
مغازه‌ی مورد نظر رو که پیدا کردیم، وارد شدیم که صاحب مغازه از جاش بلند شد و به پیشوازمون اومد. 
-سلام نیاز جان، خوش اومدید عمو جون، چه عجب! شما یه سری یه این عموت زدی!
-سلام عمو جان، خوبید؟ خانومتون خوبه؟ بچه‌ها خوبن؟ ببخشید تو رو خدا، من به‌خاطر شغل همسرم، مجبورم مدام به خارج از کشور سفر کنم، برای همین زیاد ایران نیستیم. 
-همه خوبن، سلام دارن خدمت شما، چرا سر پا ایستادین؟بفرمایید بشینید. 
با دخترها روی مبل‌های پذیرش نشستیم که یکی از فروشنده‌ها، برامون کیک و قهوه آورد. 
آقای علی‌دوست صاحب مغازه، کاتالوگ‌های مبلمانش رو بهمون نشون که از بینشون، دو دست مبل مدرن فانتزی، یه دست مبلمان برای پاسیو، یه میز ناهار خوری دوازده نفره، سه دست سرویس خواب و یه دست مبلمان و میز برای اتاق کار راستین انتخاب کردم. 
آقای علی‌دوست برای آخرین بار باهام چک کرد: 
-پس شد، دو دست مبلمان مدرن فانتزی به رنگ سبز ماچایی و شیری، یه دست مبلمان برای محوطه و یک دست میز ناهار خوری دوازده نفره به همون رنگ، سه دست از سرویس خواب‌های مدرن‌مون به رنگ آبی آسمانی، سبز پسته‌ای و بنفش روشن، در آخر هم یک دست مبلمان برای اتاق کار به رنگ طوسی و مشکی؟ 
-بله درسته. 
-خب، سفارشات شما تا پانزده روز دیگه ارسال می‌شه. 
نیاز نگاه قدردانی به آقای علی‌دوست انداخت و گفت:
-واقعاً ازتون ممنونم عمو جون، خیال ما رو راحت کردین. 
بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن نیاز و آقای علی‌دوست، با کارتی که راستین بهم داده بود، پول سفارشات رو که دو میلیارد و نیم شده بود، حساب کردم.
البته قبلش با شنیدن رقمی که باید پرداخت می‌کردم، من و نفس یه سکته‌ی ناقص رو رد کردیم.
بعد از خداحافظی از آقای علی‌دوست، به سمت خونه‌ی نیاز اینا راه افتادیم. 
به سر کوچه‌ی نیاز اینا رسیده بودیم که نیاز گفت: 
-میکا، یه لحظه جلوی این فروشگاه نگه‌دار، من برای خونم خرید دارم. 

ماشین رو کنار کشیدم که نیاز از ماشین پیاده شد و به سمت فروشگاه رفت.
بی‌هدف به فرمون خیره بودم که صدای نفس توی گوشم پیچید:
-میکا، چه خوب کردیم که مامان با خودمون نبردیم، اگه این قیمت‌ها رو می‌شنید، مغازه رو روی سر اون یارو خراب می‌کرد. 
زهر خندی زدم. 
-حق داره خب، خونه‌ای که الان داره توش زندگی می‌کنه چهار میلیارده و پولی که ما دادیم یکم بیشتر از نصف پول خونشه؛ شرط می‌بندم اگه بود می‌گفت…
مکثی کردم که لحن مامانم تقلید کنم:
 «این پول رو بده به من، با پونصد میلیونش وسایل خونه‌ت رو می‌خرم، با اون دو میلیارد دیگه‌ش هم برات یه آپارتمان کوچیک سمت خونه‌ی خودمون می‌خرم.»
اون‌قدر لحن حرف زدنم شبیه مامان بود که نفس از خنده غش کرد.
خودم هم باهاش خندیدم که یهو آب دهنش توی گلوش پرید و به سرفه افتاد. 
-چی شدی تو؟ خوبی؟ بذار برات آب بگیرم.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو