در و دیوار اتاق انگار که نزدیک و نزدیکتر میشد و کمکم میخواست مرا در خود حل کند. شاید گزینهی بدی هم نباشد؟ غرق شدن در این فضای بیستوچهارمتری که چهار تختِ دوطبقه در آن جای گرفته بود و گلدان کاکتوس بزرگی که برای تولدِ نبات، عمو اسماعیل خریده بود!
پنجرهی باز، صدای هیاهوی کودکان را به اتاق میکشاند. خنده و بازی بچهها، یکم آذر را به خاطرم آورد. امتحانِ میانترمِ ادبیات داشتم. معلم، خروشید که آنقدر سخت سؤال طرح خواهم کرد که هیچکس حتی هجده هم نیاورد… تهدیدش بیجهت نبود؛ اما آنقدر سر آن طفلهای معصومِ حیاط داد زدم که ساکت باشید و آنقدر سر و صدا نکنید که گلویم متورم شد!
ولی الآن، در این نقطه از زمان… عاشق صدای خنده و بازی و شیطنتهایشان هستم!
بالشت را از روی تخت آوردم و آن را روی زمین سرد انداختم. مانند کودکی در خود مچاله شدم، با همان حالت، دستم را دراز کردم و پتو را آنقدر کشیدم که رویم افتاد.
پلکهایم را بر هم فشار دادم. «یادته تابان؟ اون باربیِ دامن صورتی… آخ که هنوز حسرتش رو دارم.»
کودکی را که نه مادری داشت و نه حتی پدری! هیچکس نبود؛ یعنی بودها، انسانهای زیادی بودند، اما یک سؤال؛ آیا تمام انسانهای روی کرهی زمین میتوانستند مادر باشند؟ پدر چه؟!
کودکی که هنگام مریضی، کسی نبود شبها بر بالینش بنشیند و دستمال خیس را روی پیشانیاش بگذارد تا شاید اندکی تبش پایین بیاید.
کسی نبود پاشویهاش کند! خودش بود و خدایی که در هر حالتی دوستش داشت!
گونههایم خیس شدند و… گذشتهای دور از جلوی چشمانم گذشت! کودکیِ هفتسالهای که جودی ابوت بود. جودی ابوتِ ایرانی!
بابا لنگدرازی داشت! بابا لنگدرازی که برایش کیف خرید! آن مداد عروسکی!
خندیدم. بلند، طولانی و غمگین! اندوهگین خندیدم! من یاد گرفته بودم با وجود بغض، با خشم، با گریه بخندم!
زندگی من تمامش تراژدی بود، تعادل نداشت، مانند آن الاکلنگهای قدیمیِ رنگورورفتهای که آن وقتها در حیاط شیرخوارگاه قرار داشت!
دلم میخواست، میتوانستم دست دراز کنم و خرس پولیشی که به دیوار آویزان شده را درمیآوردم و در آغوشم فشارش میدادم!
چشمم گرم شد و خوابی دردناک، مرا به جای خرس بغل کرد.
– چرا اینجا خوابیدی؟ آجی؟
انگار که به پلکهایم، وزنهی چندکیلویی آویزان شده. تصویرِ تار نبات جلوی دیدگانم جان گرفت.
– ساعت…
گلویم انگار کویر شده بود.
– چنده؟
سر چرخاند و به ساعت دیواری که روی دیوار پشت سر من نصب شده بود، نگریست.
– اوممم… ساعت هفت!
«چقدر سرم درد میکنه!»
روی زمین نشستم و شقیقهام را فشردم.
– شب یا صبح؟
زمان از دستم در رفته بود! روی تخت نشست و پاهایش را تکان داد.
– شب دیگه! پاشو پاشو، یکم دیگه وقت شام و سورپرایزه!
«باشه»ای زمزمه کردم و از جا برخاستم. پتو را تا زدم و روی تخت انداختم. از کنار تخت رد شدم و به سرویس بهداشتی کوچکی که توی اتاق قرار داشت، رفتم.
شانهام را از قفسهی مخصوص درآوردم و موهایم را مرتب کردم. صدای خوشخیالِ درونم گفت: «فرض کن که دانشگاه قبول شدی و باید از خونه و زندگیت یه مدت فاصله بگیری، دختر! سختش نکن!»
یک مدت؟ فقط یک مدت؟ این دوری همیشگیست!
«خب، شاید… اما میتونی بیای اینجا، زنگ بزنی به نبات! ببین، پس همهچیز اونطور که فکر میکنی هم بد نیستش!»
با کشِ مو، موهایم را دماسبی بستم و به اتاق برگشتم.
– پاشو بریم، دیر نرسیم که فهیمه خانم ناراحت نشه!
با هم از آنجا خارج شدیم و پا به راهرویی که دو طرف آن را درهای اتاقهای بچهها گرفته بودند، گذاشتیم.
دستم را به دیوار کشیدم.
«باید توی حافظهی سرانگشتام همهی جزئیات ذخیره بشن… برای روزایی که از تنهایی گوشهی پانسیونم کِز کردم… بهخصوص برای غروبهای جمعهی دلگیر!»
– شب فیلم ببینیم؟
نبات، عقبعقب راه رفت و منتظر، خیرهام شد.
– حتماً، مثلاً چی؟
دستش را زیر چانه گذاشت و لبش را یکوری کرد.
– خب… هری پاتر چطوره؟ هوا هم که سرده، تازه گفتن بارونی هم هست!
«آرومتر شده… خوبه! شاید کمکم داره با حقیقتِ کوچ کردنِ من کنار میاد!»
نمیخواستم فراموش شوم! بخشِ خودخواهِ وجودم که کودکی پنجساله بود، آرزو داشت که نبات از دوریام دلتنگ و غمگین شود…
درهای اتاقها را پشت سر گذاشتیم و به سمت چپ پیچیدیم و اتاق غذاخوری نمایان شد.
یک قدم به جلو برداشتم و در را هل دادم.
کاغذ رنگی و برگ گل از بالایِ در روی سرم ریخته شد و صدای سوت و دست و جیغ بچهها کل سالن را برداشت.
«کوچولوهای من! کی وقت کردین آخه؟!»
دستم روی دهانم مانده بود و با بغض به آهنگی که برایم میخواندند، گوش دادم.
– تابان جونم، تو ماهی /فدات بشم الهی /تو شیرینترین رؤیایی/ عزیزِ دل، مایی!
انگشتم را بالا آوردم و از گوشهی چشم، اشکم را زدودم.
– بچهها… نمیدونید که چقدر غافلگیر شدم، واقعاً!
نبات، دستش را دور شانهام انداخت.
– تازه هنوز. اصل کاری مونده!
با گفتن این حرف، بچهها بالا و پایین پریدند که فهیمه خانم با کیکی در دست از مطبخ پا به سالن گذاشت.
کیک را روی میزِ بزرگی که از چسبانده شدن سایر میزهای آهنی درست شده بود، گذاشت.
فهیمه، روی پاشنهی پا چرخید و از همان فاصله به من چشم دوخت.
– قربونت بشم! انگار دیروز بود که از شیرخوارگاه اینجا اومدی!
مثل کودکیام که دستهایش را باز کرد و بعد به طرفش دویدم.
– دلم براتون تنگ میشه!
مادر… او به گردن ما حق مادری داشت!
دستهایش دورم حلقه شد.
– میدونی که اینجا، همیشه خونته… هرموقع خسته و رونده شدی برگرد!
نجوایش در گوشم پیچید.
– بیخیال قوانین، تو و این بچهها از همهی قانونای دنیا مهمترین!
سرم را روی سینهاش گذاشتم و به ضربان قلبش که زیر گوشم میتپید، گوش دادم.
– میدونم! میدونم!
نبات و بچهها هماهنگ فریاد زدند:
– هندیش نکنین دیگه!
بعد از شام، نوبت کیک فرا رسید. فهیمه کیک را جلویم گذاشت.
– خب، خودت باید کیک رو تقسیم کنی!
سیما، چاقو را برایم آورد.
– بفرما اینم از چاقو! سهم من رو بیشتر بذار تابان!
زبان کشیدم.
– دیگه چی؟
«تو بگو خدایا، انصافت کجاست؟ برم؟ چطوری برم؟ چقدر که ازت گِله دارم!»
نبات که روبهرویم جای گرفته بود، بشقاب کیکش را بهسرعت از دستم قاپید.
– تابان، میدونی کی پختش؟
سپس با چشمانش به کیک اشاره کرد و با چنگال تکهی کوچکی از آن را میان دهانش گذاشت.
میدانستم کار خودش بود! اما خب، شیطنت در این شب آخر که اشکالی نداشت! داشت؟
یک ابرویم را بالا انداختم و پرسیدم:
– نه؟ کی؟
همانطور که میجوید، غر زد:
– اع؟ اینطوره؟
دستش را گشود و تکتک بچهها را نشان داد.
– دقیقاً متخصص کیک اینجا کیه؟
بعد همهی دخترها، دوباره همزمان مثل گروه سرود گفتند:
– نبات جون!
فهیمه با لبخندی بر لب به شوخی و خندهی ما مینگریست! آینهی دق به اسم پناهی اینجا حضور نداشت و این از عجایب هفتگانهی خلقت میتواند نامگذاری شود! آخر در او خاصیتی به نام زهر کردنِ خوشی دیگران نهادینه شده!
سوپرایز بعدی، همان فیلم دیدن دستهجمعی بود! هری پاتر و پاپکورن و آلوچههایی که فهیمه آورد را خوردیم.
«کاش خدا شما رو برای من نگهداره!»
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!