← بازگشت به صفحه رمان
پارت 3

پارت 3 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 3

با بلند شدن صدای زنگ آیفون خونه، لرز خفیفی توی تنم نشست.
ماهان از روی مبل توی هال بلند شد، به سمت آیفون اومد و بعد از جواب دادن، در رو باز کرد.
کل خانواده برای استقبال از خانواده‌ی وفایی، جلوی در خونه به صف شدن و نفس که مسئول فیلم‌برداری بود، با دوربین راستین که از قبل ازش گرفته بودم، کمی عقب‌تر از بقیه، شروع به فیلم گرفتن کرد.
با شنیدن زنگ در، بابا درِ ورودی خونه رو باز کرد و اولین نفر عمو رامبد بود که توی قاب در نمایان شد.
بعد از عمو، خاله نوشین با دو دسته‌گل کوچیک توی دستش، وارد خونه شد.
با دیدن دسته‌گل‌های کوچیک توی دست خاله نوشین، چشم‌هام از تعجب گرد شد؛ کم مونده بود فحش دادن به راستین رو توی دلم شروع کنم که خودش با یه دسته‌گل خیلی بزرگ که با زور بلندش کرده بود، وارد خونه شد و باعث شد که علاوه بر چشم‌های گردشده‌م، دهنم هم باز بمونه.
ماهان که کنار من ایستاده بود، سریع با آرنجش به پهلوم ضربه زد و زمزمه‌وار گفت:
-ببند اون دهنت رو!
سریع خودم رو جمع‌وجور کردم، با خانواده‌ی راستین دست دادم و روبوسی کردم.
راستین بعد از سلام کردن سرسری با بقیه، جلوی من ایستاد و دسته‌گل پونصدشاخه‌ای رز هفت‌رنگ رو به سمتم خم کرد.
به‌سختی دسته‌گل رو ازش گرفتم که سنگینیش باعث شد با همون دسته‌گل به سمت پایین خم بشم؛ راستین با خنده دوباره دسته‌گل رو ازم گرفت و با راهنمایی‌های ماهان، اون رو گوشه‌ی سالن گذاشت.
حالا که دستش خالی شده بود، دسته‌گل‌های کوچیک رو از مادرش گرفت و خیلی جنتلمنانه یکی رو به مادر من و اون یکی رو به نفس هدیه داد.
الان که دسته‌گل رو روی زمین گذاشته بود، تازه می‌تونستم لباسی که پوشیده بود رو خوب ببینم.
یه کت‌وشلوار مشکی‌رنگ با یه پیراهن مردونه‌ی صورتی‌رنگ.
ای عوضی! پس دونستن رنگ لباس من رو برای ست کردن لباس خودش با من می‌خواست، نه خرید دسته‌گل!
خانواده‌ها داخل سالن نشستن و شروع به صحبت از هر دری کردن.
نیم ساعتی می‌شد که از همه‌چیز صحبت شده بود، به‌جز اصل کاری که راستین دیگه طاقت نیاورد و با تیکه حرفش رو زد:
-باباجان، لطفاً برید سر اون مطلبی که به چایی آوردن عروس خانم منتهی می‌شه.
همه از این‌همه کم‌طاقت بودن راستین، خنده‌شون گرفت.
-امان از دست شما جوون‌های امروزی، چشم، آقای سلیمی، با اجازه‌ی شما.
-خواهش می‌کنم، بفرمایید آقای وفایی.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو