← بازگشت به صفحه رمان
پارت 6

پارت 6 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 6

صدام رو صاف کردم و رو به جمع گفتم:
-برای موضوع جهیزیه می‌خواستم بگم که من خودم با پولی که توی این سال‌ها از باشگاه درآوردم، همه‌ی وسایل رو تهیه می‌کنم.
بابا با لبخند، سریع پشت حرفم رو گرفت:
-خوبی مستقل بودن هم همینه دیگه، خب دخترم… نگفتی؟ چیز دیگه‌ای هم هست که بخوای به مهریه‌ات اضافه کنی؟
قیافه‌ی میکا همچنان توی هم بود و مدام با گوشه‌ی شالش کلنجار می‌رفت.
بعد از چند لحظه سرش رو بلند کرد و جواب داد:
-من یه شرطی دارم…
با چشم‌های گرد شده، جلوتر از بابا پرسیدم:
-شرط! چه شرطی؟
میکا توی چشم‌هام زل زد و با مردمک‌های لرزونی جواب داد:
-اگه خدایی نکرده یه روزی به این نتیجه رسیدیم که به درد هم نمی‌خوریم و خواستیم که از هم جدا بشیم، قبلش حتماً یه سفر یک‌هفته‌ای دونفره به ویلای انزلی شما بریم.
همه با شنیدن شرط میکا، شوکه شده بودن.
چرا داشت همچین شرطی می‌ذاشت؟ از چی می‌ترسید؟
بابا سری تکون داد و گفت:
-من که مشکلی توی این شرط نمی‌بینم، راستین جان، شما هم موافقی؟
با اینکه توی دلم غوغا به پا شده بود، خودم رو کنترل کردم و جواب دادم:
-موافقم…
-خوب، پس مبارکه، بفرمایید که چایی‌ها از دهن افتاد.
هنوز هم توی فکر شرطی بودم که میکا گذاشت؛ بعداً باید حتماً ازش بپرسم که دلیل این شرطش چیه؟
همون‌طور که توی فکر بودم، لیوان چایم رو برداشتم و به سمت دهنم بردم…
(میکا)
داشتم زیرزیرکی راستین رو که توی هپروت سیر می‌کرد، نگاه می‌کردم؛ لیوان چاییش رو از روی میز برداشت و مقداری ازش رو نوشید، به ثانیه نکشیده بود که همه‌ش رو به بیرون تف کرد و به سرفه افتاد.
همه به خنده افتادن که عمو رامبد به شوخی رو به راستین گفت:
-یکم جانب‌دار باش پسرجون، یه فلفل و نمک که این همه اقرار کردن نداره!
راستین که از شدت سرفه قرمز شده بود، رو به من پرسید:
-سرویس… بهداشتی…
با خنده‌ای از ته دل به در دستشویی اشاره کردم که راستین سریع به سمتش دوید.
حقته آقا راستین، منو شب خواستگاری‌م جلوی این‌همه آدم تبدیل به دلقک کردی، حالا نوش جان کن.
می‌دونستم که راستین منتظر تلافی منه و حواسش به همه‌چیز جمعه، برای همین هر دو لیوان رو خراب کرده بودم.
بعد از پنج دقیقه، راستین که توی چشم‌هاش اشک افتاده بود، به سالن برگشت و سر جاش نشست.
ماهان با خنده رو به راستین کرد و پرسید:
-خوبی داداش؟ چاییت تند بود یا شور؟ ما که هر چی ازش پرسیدیم، آخر هم نگفت که می‌خواد توی چاییت چی بریزه.
راستین با صدایی که از شدت سرفه‌ی زیاد گرفته بود، جواب داد:
-اسیدی بود.
چشم‌های همه با شنیدن جواب راستین از تعجب گرد شد؛ با نگاه سؤالی به سمت من نگاه کردن که شونه‌هام رو بالا انداختم و خیلی ریلکس گفتم:
-توش جوهرلیمو ریخته بودم.
دوباره صدای قهقهه‌ی همه بلند شد که راستین چشم‌هاش رو ریز کرد و زیرزیرکی برام خط‌ونشون کشید.
خانواده‌ی راستین بعد از گذاشتن قرار عقد برای هفته‌ی آینده، از پیش ما رفتن و قرار شد که از فردا من و راستین دنبال کارهای عقدمون بیفتیم.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو