← بازگشت به صفحه رمان
پارت 7

پارت 7 – عشق شیطون بلای من

رمان: رمان عشق شیطون بلای من از نیلوفر صبوری نویسنده نودهشتیا • شماره پارت: 7

***
با احساس نوازش شدن سرم، کمی توی جام جابه‌جا شدم.
یعنی کیه که داره نوازشم می‌کنه؟ توی این خونه که کسی از این کارها نمی‌کنه!
حس کنجکاویم بهم می‌گفت که بلند بشم و شخص نوازش‌کننده رو ببینم، اما گرمای دستش و آرامشی که بهم می‌داد، باعث شد که دوباره خوابم ببره.
چند دقیقه‌ای بیشتر نخوابیده بودم که زمزمه‌ی دو نفر رو از کنار گوشم شنیدم:
-ای وای! خاک عالم بر سرم، پسرم، پس چرا هنوز بیدارش نکردی؟ دیرتون می‌شه‌ها!
-عیبی نداره مامان‌جان، فوقش فردا برای آزمایش می‌ریم.
-پسرم، اگه تو بخوای به امید سیرخواب شدن میکا، هر روز این‌جوری منتظرش بمونی که کارت زاره، این دختر من از خواب سیرمونی نداره.
این زن مادر منه یا دشمن من؟ سر صبحی، تمام پته‌های من رو جلوی پسره ریخت روی آب!
-شما بفرمایید، مادرجون، من خودم یکم دیگه بیدارش می‌کنم.
با بسته شدن در اتاق، یکی از چشم‌هام رو باز کردم و از راستین پرسیدم:
-رفت؟
لبخندی به‌روم زد و سر تکون داد.
-صبح بخیر، خانم، بیدارت کردیم؟ ببخشید، مادرت اصرار داشت که باید همین الان بیدارت کنم.
از جام بلند شدم و روی تخت نشستم.
-صبح تو هم بخیر، عزیزم، چرا خودت زودتر بیدارم نکردی؟ برای آزمایشگاه دیرمون می‌شه!
دستش رو به سمت موهای پریشون‌شده‌ی دور سرم آورد و کمی مرتبشون کرد.
شانس آوردم که موهام رو برای خواستگاری اتو کرده بودم، وگرنه اگه با موهای فر باز می‌خوابیدم، امروز باید همش رو از ته قیچی می‌کردم.
-دلم نیومد بدخوابت کنم، آخه عجله‌ای هم برای زود رفتن نبود، اول باید بریم محضر که ازشون برای آزمایشگاه نامه بگیریم.
از جام بلند شدم و در حالی که به سمت سرویس بهداشتی بیرون می‌رفتم، گفتم:
-تا تو ماشینت رو روشن کنی، من هم اومدم.
بعد از شستن دست و روم، لباس‌هام رو تنم کردم و با زدن یکم ریمل و تینت از خونه خارج شدم.
بعد از رفتن به محضر و گرفتن نامه، به سمت آزمایشگاه رفتیم.
توی سالن انتظار نشسته بودیم تا نوبتمون بشه؛ استرس کل وجودم رو فرا گرفته بود و برای آروم کردن خودم، تندتند پاهام رو تکون می‌دادم.
یهو دست راستین روی پام نشست که سرم رو بالا گرفتم و با حال پریشونی بهش نگاه کردم.
-استرس چی رو داری که این‌جوری داری پاهات رو تکون می‌دی؟
لبم رو گزیدم و با لرزی که توی تنم نشسته بود، جواب دادم:
-اگه…
راستین که انگار با همون کلمه‌ی اول، کل فکرم رو خونده بود، سریع حرفم رو قطع کرد.
-اصلاً حرفش رو هم نزن، برای من فقط بودن تو در کنارمه که مهمه.
با آرامشی که به‌خاطر شنیدن حرفش توی کل وجودم سرازیر شده بود، لبخند زدم و سر تکون دادم.
بعد از چند دقیقه، از توی بلندگو اسم‌هامون رو صدا زدن و برای گرفتن آزمایش به اتاق‌های جداگانه‌ای فرستادنمون.
پرستاری که قرار بود ازم نمونه‌ی خون بگیره، ازم پرسید:
-توی این پنج روز گذشته قرصی مصرف نکردی؟
به شیشه‌های نمونه‌گیری توی دستش نگاه کردم و با صدایی لرزون جواب دادم:
-نه، بهم گفته بودن که از پنج روز قبل آزمایش نباید هیچ قرصی مصرف کنم.
پرستار سوزن سرنگ رو وارد رگم کرد که سوزش شدیدی رو توی پوست دستم احساس کردم؛ برای کنترل کردن خودم، سریع چشم‌هام رو بستم و لبم رو گزیدم.
-تموم شد.
چشم‌هام رو که باز کردم، با قیافه‌ی مچاله‌شده‌ی راستین که داشت به دست من نگاه می‌کرد، روبه‌رو شدم.
برای یک لحظه، از این حالتش خندم گرفت؛ این که از من هم حساس‌تر بود، چون خون دادن من رو دیده بود، دلش این‌جوری ریش شده بود!
فکر می‌کردیم بعد از دادن آزمایش، کارمون تمومه، اما زهی خیال باطل!
مدام ما رو از این اتاق به اون اتاق پاس دادن؛ هی مشاوره‌ی تکی، مشاوره‌ی زناشویی، مشاوره‌ی پزشکی، مشاوره‌ی دونفره، خلاصه که حسابی شیره‌ی هر دومون رو کشیدن.

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو