تمنا آهسته از جاش بلند شد، برای بدرقه کردنم، از پشت سرم تا جلوی در اومد و رو به نیکا گفت:
-سلام، میاومدی تو، قبل رفتن یه شربت میخوردی نیکا.
نیکا هلکرده گفت:
-فدات بشم عشقم، طفلک میکا فردا جشنشه، اما هنوز لباسش رو نگرفته، زودتر بریم که براش یه چیزی پیدا کنیم.
-خیلی دوست داشتم باهاتون بیام، اما میدونی که دکتر برام استراحت مطلق نوشته؟
به سمتش خم شدم و برای بار آخر، گونهش رو بوسیدم.
-مامانجون، تو همون مواظب نینیمون باشی بسه، نیکا هست، بهم کمک میکنه.
بعد از خداحافظی، با نیکا به پارکینگ رفتیم، سوار ماشین بنز سفیدرنگش شدیم و از ساختمونشون بیرون زدیم.
نیکا داشت مضطرب رانندگی میکرد؛ به سمتش برگشتم و برای آروم کردنش گفتم:
-عزیزم، یکم آروم باش، ایشالا که همهچیز اونجوری که تو میخوای میشه.
نیکا با نیمچه لبخند زوری، سر تکون داد.
بعد از گذشت نیم ساعت، به مطب دکتر زنان رسیدیم و هر دو از ماشین پیاده شدیم.
چشمم که به نیکا افتاد، متوجه لرزش دستهاش شدم؛ به سمتش رفتم و دستش رو توی دستم گرفتم.
-آروم باش عزیزم، چیزی نیست، تا چند دقیقهی دیگه با خبر خوش از اینجا بیرون میایم.
نیکا بهسختی آب دهنش رو قورت داد و گفت:
-دست خودم نیست میکا، بعد از سقط اون دفعه، دیگه جرئت اقدام دوباره نداشتم.
غمگین، دستم رو پشت کمر نیکا کشیدم.
نیکای طفلی، اون زمانی که من بهخاطر مرگ مرصاد خودم رو توی خونه زندونی کرده بودم، بچهی دوماههش رو بهخاطر فشار عصبی از دست داده بود و من خودم رو برای این قضیه مقصر میدونستم.
همراه نیکا، وارد ساختمان مطب شدیم و بعد از کمی انتظار، برای انجام سونوگرافی وارد اتاق دکتر شدیم.
کنار تختی که نیکا روش خوابیده بود، نشستم و دستش رو توی دستم گرفتم.
بعد از چند لحظه، دکتر وارد اتاق شد و شروع به احوالپرسی با نیکا کرد:
-سلام، دختر گلم، نیکا جان! داری گریه میکنی؟
با شنیدن حرف خانم دکتر، تازه چشمم به اشکهای نیکا افتاد که از روی گونههاش به سمت پایین سر میخورد.
با سرانگشتهام، اشکهای نیکا رو پاک کردم که صداش رو صاف کرد و بریدهبریده گفت:
-می… میترسم، خانم دکتر.
دکتر در حالی که رول رو زیر شکم نیکا میکشید و به مانیتور سونوگرافی خیره شده بود، گفت:
-ترس نداره که دخترم! الان قراره بهت کلی خبر خوش بدم.
با دقت توی مانیتور زل زد و بعد از مکث کوتاهی گفت:
-حال نینیمون کاملاً خوبه و تمام اعضاش هم تشکیل شده، دوست داری صدای قلبش رو بشنوی؟
اشکهای نیکا، این بار از سر خوشحالی سرازیر شد و با بغض سر تکون داد.
سریع گوشیم رو از توی جیبم درآوردم و دکمهی ضبط صدا رو زدم که بعد از چند ثانیه، صدای تپش قلبی اتاق رو پُر کرد.
کنترل کردن اشکهام اصلاً دست خودم نبود؛ از ته دل برای این اتفاق خوشحال بودم.
خواهر بیچارهی من، نیکا، توی این دو ماه از ترس حتی جرئت نکرده بود که این خبر خوش رو به شوهرش، الیاس، بده؛ هیچکسی بهجز ما دو نفر از این موضوع خبر نداشت، چون نیکا میترسید که مثل دفعهی پیش، بچهش زنده نمونه و میخواست که اول کاملاً مطمئن بشه و بعد به بقیه خبر بده.
گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!