✅ رمان کامل شده
دانلود رمان شناسنامه سیاه از روشنا اسماعیل زاده نویسنده اختصاصی نودهشتیا
📖 خلاصه و گزیدهای از رمان:

دانلود رمان شناسنامه سیاه از روشنا اسماعیل زاده نویسنده اختصاصی نودهشتیا
مشخصات دانلود رمان شناسنامه سیاه از نودهشتیا
نویسنده: روشنا اسماعیل زاده
ژانر: ازدواج اجباری | عاشقانه | تراژدی
خلاصه دانلود رمان شناسنامه سیاه از سایت نودهشتیا:
داستان حول محور دختری به نام «راز» میچرخه؛ دختری که با کُلی آرزو منتظره تا همسر کوروش میرزاد، استاد دانشگاهش بشه. اما بخت بد همیشه با راز همراهه چند روز قبل از عقدش یک بلایی سرش میاد که مجبورش میکنه تن به ازدواج اجباری بده…
نودهشتیا مطالعه این رمان ها را به شما پیشنهاد میکند:
رمان عشق شیطون بلای من | نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا
رمان دختر موتورسوار | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا
قسمتی از دانلود رمان شناسنامه سیاه از نودهشتیا:
از اینکه پتویِ زردرنگِ نشسته رویِ بدنم رو کنار بزنم، هراس داشتم. اینجا کجا بود؟ من خواب میدیدم؟ این دیگه چه جهنمی بود؟
شوکزده، چند بار به صورتم سیلی زدم، اما انگار خبری از بیدار شدن نبود. بغض به گلوم چنگ انداخت و قصدِ خفه کردنم رو داشت.
در یک تصمیمِ ناگهانی، پتو رو کنار زدم؛ دنیا رو سرم خراب شد! چشمام از حدقه بیرون زد، چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم.
دروغ بود! امکان نداشت. سعی کردم فریاد بزنم، جیغ و داد کنم و کمک بخوام، اما بهجز یکسری حروفِ نامفهوم، چیزی به گوش نمیرسید.
به خودم پیچیدم، اما اینبار از دردِ جسمی نبود. همونجا کنارِ تخت خم شدم و اوق زدم. هرچی محتویاتِ معدهام بود رو بالا آوردم.
در با صدایِ نرمی باز شد و مردی غذا به دست، رو به داخل راهنمایی شد.
-بیدار شدی، خانمی؟
«خانمی» گفتنش باعث شد دوباره اوق بزنم؛ حالم دستِ خودم نبود. سرم گیج میرفت، تنم درد میکرد و جونم داشت بالا میاومد.
فوراً به سمتم دوید، غذا رو رویِ عسلیِ کنارِ تخت گذاشت. پشتم قرار گرفت و شروع به ماساژ دادنِ کمرم کرد. سریع از زیرِ دستش در رفتم و با جونِ نصفهای که تویِ تنم مونده بود، به کنارِ تخت خزیدم.
-به من… دست نزن… آشغال!
صدام خِش داشت و شدید میلرزید. بغض لبم رو به بازی گرفته بود و گلوم رو میفشرد.
-چته، قربونت برم؟ چیزی نشده، خانمم!
کاش میتونستم روبهروش بشینم و تویِ صورتش اوق بزنم، کاش میتونستم تا جون داره زیرِ مشت و لگدم بگیرمش و بزنمش.
اما تنها کاری که از دستم برمیاومد، این بود که زانوهام رو بغل کنم و در دورترین حالت نسبت به اون بشینم.
-ازت متنفرم، ازت بیزارم! یک حیوون… حیوون این کارو… با یک خانم… نمیکنه… تا عمر دارم… ازت نفرت… دارم.
هر کلمهای که به زبون میآوردم، برقِ چشمهایِ حریصِ اون رو پررنگتر میکرد. خودش رو کمی بهم نزدیک کرد که جیغ زدم:
-نیا جلو!
عقبگرد کرد و سرِ جایِ خودش نشست؛ دستش رو با عجله به نشونهی تسلیم بالا آورد و لب زد:
-خیلی خب، الان چیکار میخوای بکنی؟ کار از کار گذشته!
باورم نمیشد! اینکه این حرف از دهنِ این مرد دربیاد؛ مرد که نه! الان لایقِ این بود که «نر» خطابش کنم.
قطراتِ داغِ اشک صورتم رو سوزوندن. پتو رو بیشتر دورم پیچیدم تا نقطهای از من به چشمم نیاد.
لبخندِ رویِ لبش نفسم رو میبرید؛ سرم رو محکم به چپ و راست تکون دادم و با هقهق زمزمه کردم:
-عوضی… آشغال… من الان… چه غلطی کنم؟
خندهای کریه رویِ لبش نشوند؛ رکابی رو از تنش بیرون کشید که بسته شدنِ چشمام رو به دنبال داشت.
رمان های پرطرفدار نودهشتیا را همین حالا بخوانید:
دانلود رمان عشق و غرور دکتر از فاطیما سایت نودهشتیا
دانلود رمان مارانا از ملیکا دانایی نویسنده سایت نودهشتیا
📥 لینکهای دریافت و مطالعه رمان
جهت دانلود نسخه کامل یا پیگیری پارتهای آنلاین از گزینههای زیر استفاده کنید:
گفتگو درباره این پارت
بهترین😍
به به یه رمان جدید از روشنای عزیزم🫠✨ مثل همیشه عالیییی
زیباترین اثر اجتماعی که در ماه گذشته خوندم