✅ رمان کامل شده
دانلود رمان مریم نامقدس از هانیه پروین نویسنده نودهشتیا
📖 خلاصه و گزیدهای از رمان:

دانلود رمان مریم نامقدس از هانیه پروین نویسنده نودهشتیا
مشخصات دانلود رمان مریم نامقدس از نودهشتیا
نویسنده: هانیه پروین
ژانر: ازدواج اجباری | عاشقانه | ارباب رعیتی
خلاصه دانلود رمان مریم نامقدس از سایت نودهشتیا:
من مُرادم، ولی تو بگو مراد خان! خاطرخواه یه آتیش پاره شدم. دِ آخه بگو مراد خان رو چه به دل دادن؟ اونم به دخترنجار.
خانبابام گفت خیالشو از سرم بیرون کنم. ناچار شدم یه کار کنم که هیشکی جرئت نکنه نگاهِ چپ به جمالِ مریم ما بندازه. گناهی که حتی اگه مریم منو ببخشه، خداش نمیبخشه…
قسمتی از دانلود رمان مریم نامقدس از سایت نودهشتیا:
– به ولای علی همین روزاس فیشتو بکشم میثم!
همانطور که پشت سرم میآمد، سر خم کرد:
– غلط کردم مراد خان! به خدا این گاو واسه پدرتون خیلی مهمه. اگه خدایی نکرده زبونم لال، سر زا تلف شه، منو میکُشن مراد خان!
اخم در هم کشیدم.
– دِهَــــه! برو ناصرو خبر کن بیاد. چرا حالیت نی!؟ من کار واجب دارم. انقد نچسب به کش تنبونم پیرمرد!
– مراد خان… مراد خان!
به نفس نفس افتاد. همان جا ایستاد و از پی ام فریاد کشید:
– پس قرارتون با کشاورزا چی میشه؟! من جواب پدرتونو چی بدم حالا؟
دیگر آنقدر دور شده بودم که صدایش را نشنوم.
چند دقیقه راه رفتم تا به مزرعه برسم؛ انگار که نافم را در این مزرعه انداخته بودند! هرروز خدا اینجا بودم.
از دور موهای سرخش را دیدم و اخم کردم.
اولین باری بود که موهایش را بدون روسری میدیدم.
نگاهی به اطراف انداختم تا اگر پشه نَری در آن حوالی پر زد، خشتکش را روی سرش بکشم.
چند دقیقهای همان جا ایستادم و از دور نظارهاش کردم.
تصمیم گرفتم فردا سری به دکتر بزنم؛ چرا که قلبم زیادی محکم میزد. غلط نکنم از این ویروس جدیدها گرفته بودم.
دستهایم را پشت کمرم در هم گره کردم و با قدمهای آرام و مقتدرم جلو رفتم. آنقدر که سایهام روی کتاب و دفترش افتاد.
غرولند کردم:
– تو که باز اینجایی دخترنجار!
سرش را بلند کرد و از جا پرید. گونههایش سرخ شد! فوری به روسریاش چنگ زد و آن را روی سرش کشید:
– شُما…یید آقا کوروش!
گلویم را صاف کردم و به اطراف نگاه کردم. خندید:
– دوباره اومدید به مزرعه سرکشی کنید؟
اخم کردم. ناخواسته فکرم را به زبان آوردم:
– باس بگم اینجا رو حصار بکشن.
مریم با تعجب نگاهم کرد و سریع سریه به چپ و راست تکان داد.
– اینجا که مال شما نیست، مال مراد خانه. نمیشه خودسر زمین بنده خدا رو حصار بکشید.
از گوشه چشم، نگاهش کردم. به او اسم واقعیام را نگفته بودم، خودم هم نمیدانم چرا چنین خبطی کردم. همیشه بادی به غبغب میانداختم و نامم را میگفتم اما این بار… این بار فرق داشت.
– اصلا چرا بیخود حصار بکشید اینجا رو؟
پشت سرم را خاراندم . لبهایم را باز و بسته کردم ولی صدایی از آن خارج نشد. در نهایت، اخم کردم و توپیدم.
– فضولیش به تو اومده دخترِنجار؟
لبهای کوچکش را گزید و خندید.
– خب ببخشید.
مشتهایم محکم شد. جلوی هر مرد غریبهای اینطور با ناز میخندید؟ اینطور نمیشود، باید گوشِ مردان روستا را میکَندم.
– اومدی مشقاتو بنویسی؟
دخترنجار به کتاب و دفترش نگاه کرد.
– نه آقا… میخوام امسال دوباره کنکور بدم. واسه اون دارم درس می خونم.
ریشهایم را خاراندم.
– اینجا دانشگاه مانشگاه نَعره. بشین خونه ور دست ننهت خمیر ورز بده!
اخم کرد.
– این حرفتون قشنگ نیست. من آرزومه برم دانشگاه… بعدشم خودم میدونم اینجا دانشگاه نداره. کور که نیستم، میخوام برم تهران.
غریدم:
– بَه بَــه! چشمِ آقا و ننهت روشن! تهرون گرگ بازاره دختر، تو یه الف بچه چِطو میخوای گیلیمتو از آب بکشی بیرون؟
چانهاش را بالا داد و زل زل توی چشم هایم نگاه کرد:
– من ریاضی بلدم، زیست خوندم، هندسه سرم میشه آقا. یه جوری باهاشون حرف میزنم که حساب کار دستشون بیاد.
با فاصله از او، روی زمین مینشینم. فوری بلند میشود، قالی کوچکی که زیرش انداخته بود را برمیدارد و به سمت من میآید:
– اینجا بشینید.
سر بالا میاندازم:
– لازم نکرده.
گوش به من نداد و قالی را درست کنارم پهن کرد. بعد دوباره به جای قبلی اش برگشت و کتاب و دفترش را جمع کرد. به خورشید که در دور دستها غروب میکرد نگاه کردم و گفتم:
– میخوای از مِرشت بری پس!
منتظر بودم مخالفت کند و بگوید تا ابد در این روستا زندگی میکند، اما نکرد.
– من اینجا رو خیلی دوست دارم، ولی آقام دستش تنگه. نمیتونه پول دانشگاه آزاد بده… به خاطر همینم باید دانشگاه دولتی قبول شم. خیلی دوست دارم برم تهرون.
چیزی در سینهام فشرده شد. با عصبانیت گفتم:
– هِه! به همین خیال باش که آقات بزاره دخترش تک و تنها پاشه بره اون سر دنیا!
دیدمش که زانوهایش را بغل کرد و با غم گفت:
– چهار روز کتکه دیگه، آخر دلش نرم میشه. یعنی… امیدوارم بشه.
به سمتش برگشتم:
– آقات دستِ بزن داره؟!
مریم خندید و کک و مک هایش زیر نور درخشید.
– شما ندارید؟
رو ترش کردم و غریدم:
– من زن و بچه نَعرم.
📥 لینکهای دریافت و مطالعه رمان
جهت دانلود نسخه کامل یا پیگیری پارتهای آنلاین از گزینههای زیر استفاده کنید:


گفتگو درباره این پارت
اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت مینویسد!