نیکا همان طور که کلمات جدید زبان را که به تازگی حفظ کرده بود، مرور می کرد؛ مقابل آینه ی قدی اتاقش ایستاد و موهای مواج و حنایی رنگش را که دور شانه اش پخش بود، جمع کرد. شکلکی برای خودش درآورد و از آینه دل کند و به سمت پنجره رفت. حیاط نسبتا بزرگ پیش رویش مثل همیشه باعث نشاطش شد. چشمش که به گل ها افتاد، به هوا پرید و گفت: _وای! به گل های عزیزم آب ندادم. الهی بمیرم! سپس دوان دوان از اتاق بیرون رفت. مثل همیشه روی نرده ی پله ها نشست و سر خورد و درست جلوی پای شوکت خانم روی زمین پرید. شوکت ترسیده گفت: _دختر، آخر یه کاری دست خودت میدی؛ اون وقت من چه جوابی باید به آقا تارخ بدم؟ چرا مثل همه ی آدم ها از پله ها پایین نمی یای؟ حتما باید جنگولک بازی در بیاری؟ نیکا دستی به موهایش کشید و لبخندی زد و دندان هایش را به نمایش گذاشت و به او خیره ماند. شوکت گفت: _از دست تو! هر بار با یه لبخند سر و تهش رو هم میاری، خوب بلدی رامم کنی. نیکا غش غش خندید و همان طور که به سمت در می رفت، گفت: _عاشقتم شوکت جون. شوکت با خنده گفت: _ورپریده باز منو جادو کرد! شوکت، خدمتکار چندین و چند ساله ی این خانه بود و تقریبا از وقتی که نیکای هشت ساله، پدر و مادرش را از دست داده بود و به منزل عموی بزرگش تارخ آمد، از او مراقبت می کرد و علاقه ی شدیدی به او داشت. نیکا دختر بازیگوشی بود و کسی از دست آزار و اذیت هایش در امان نبود.
تارخ بعد از فوت برادر کوچکش _جهان_ سرپرستی نیکا را به عهده گرفته و او را هم چون دختر نداشته اش دوست می داشت و سعی می کرد جای خالی جهان را برای نیکا پر کند. نیکا به غیر از تارخ، دو عمو و یک عمه داشت که رابطه ی خوبی باهم داشتند. چکمه ها و دستکش های باغبانی اش را برداشت و آب را باز کرد تا به گل هایش آب بدهد. یکی از سرگرمی های دل چسبش که هر روزه انجام می داد، رسیدگی به گلها بود. نفس عمیقی کشید و گفت:
_الهی من فداتون بشم خوشگل های من. وای خدا این حس خوب رو از من نگیر!
وقتی صبح ها خورشید خانم در فراز آسمون آبی و بزرگت قرار می گیره و پرتوهای گرمش رو به گل های عزیزم می تابونه، ازت ممنونم. اگه خورشید خانم نیاد؛ این گل ها خیلی افسرده میشن یا اگه من نباشم که بهشون رسیدگی کنم؛ غصه می خورن، پژمرده میشن، می میرن! وای، خدا نکنه من نباشم. صدای آشنایی او را از عالم خود بیرون آورد: _باز با خودت چی میگی آن شرلی؟ نیکا برگشت، با دیدن فرهاد لبخندی زد و گفت: _سلام، کی اومدی؟ رمان همیشه در یاد فرهاد کلافه دست هایش را جلوی صورتش گرفت و غرید: _حواست کجاست دختر؟ ببرش اونور. نیکا دست پاچه شلنگ را پرت کرد و گفت: _وای ببخشید! فرهاد بدون حرف نگاهش کرد. _خب ببخشید دیگه، چرا اخم کردی؟ _واقعا حواست نبود یا باز از اون شوخی های بی مزه بود؟ نیکا معترض گفت: _نخیر، حواسم نبود. _نمی دونم والا. گفتم شاید منو دیدی و به روی خودت نیاوردی. نیکا دست به سینه با اخم نگاهش کرد. فرهاد قدمی به سمتش برداشت و گفت: _باز خودش رو لوس کرد! فکر کنم من باید طلب کار باشم که تمام هیکلم خیس شده نه شما، خانم خانم ها. _از دستت ناراحت شدم! فرهاد با لبخندی گفت: _آدم مگه از پسر عموش ناراحت میشه؟ _بله؛ چرا نمیشه، خوب هم میشه. _عه، اینطوریه؟! باشه، هر جور راحتی!
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.