همهچیز زیر سر یک کارخانهی کلوچهی خرمایی است؛ دو جوان که یکی به اجبار و دیگری با شعف و علاقه خود را به آنجا میرسانند، اما آیا به همین راحتی میتوان همهچیز را با شرایط وفق داد؟ چطور میشود از آنها خواست دل به کار بدهند، نه به همدیگر؟ اصلاً داستان این کارخانهی متروکهی از نو تأسیسشده چیست؟
دختری به اسم آوا، یک شب با شماره اشتباه تماس میگیرد. پسری به اسم آراد گوشی را برمیدارد.آوا سریع تماس را قطع میکند، اما آراد برای شوخی دوباره زنگ میزند و میگوید: “خانم! شما مزاحم تلفنی هستید، باید جریمه بدین!”
خلاصه دانلود رمان احتمال صفر امکان از سایت نودهشتیا:
ملودی دخترِ یکی یکدانهی خانوادهی آذرفر است، دختری باهوش، مهربان و البته شیطون که زندگیاش با وارد شدن استاد معراج رادمنش به دانشگاهِ محل تحصیلش، دستخوش هیجانات عاشقی و حوادثی میگردد که رازهایی از گذشته برایش برملا میشود، رازهایی که پیامدش عشقی به احتمال صفر امکان میرسد
«همه فکر میکنند او یک قهرمان است؛ دختری که زندگیاش را وقفِ پدرِ بیمار و برادرزادههای پرشر و شورش کرده. اما پشت این چهرهی محکم و صبور، زنی پنهان شده که زیر بارِ مسئولیتهای ناخواسته، آرزوهایش را فراموش کرده است.
وقتی خستگیِ جانکاهِ روزهایِ تکراری و تنهاییِ عمیقش، او را به تصمیمی سوق میدهد، ناگهان مردی از سایهی سالها دوستی و سکوت بیرون میآید؛ مردی که تمام این مدت، از دور مراقبِ رویاهایِ گمشدهی او بوده است.
حالا در میانهی هیاهویِ یک خانهی پر از تنش و فشارهایِ بیامانِ زندگی، آیا او فرصتی برایِ «خودش» و عشقی که مدتهاست نادیدهاش گرفته، پیدا خواهد کرد؟ یا در ایثارِ تمامنشدنیاش غرق میشود؟»
داستان قصه ی ما ﺭﺍﺟﺐ ﺩﺧﺘﺮی ﺑﻪ نام ﻣﻴﻜﺎست که از لحظه ی به دنیا اومدنش وسیله ی درست کردن اشتباهات خانوادش بوده و الان بعد از هجده سال زندگی کردن برای دیگران میخواد که از حالا به بعد فقط برای خودش زندگی کنه اما با قرار گرفتن پسر داستانمون راستین وفایی که دنیاش کاملاً با میکا فرق میکنه و تنها مشکلات زندگیش انتخاب مدل و رنگ ماشین هر فصلشه،میون ساختن اینده ی خودش غرق کل کل با راستین میشه و برای لحظاتی تمام مشکلات زندگیش رو فراموش میکنه.
صدف دختری که با وجود تمام مخالفتهای پدرش، برای ادامه تحصیل به خارج میره. وقتی به اونجا میرسه، عاشق همدانشگاهی مغرورش میشه و رازی رو راجع به خواهر مرحومش میفهمه که...
سارا، نویسندهای موفق اما از درون شکسته، بعد از شنیدن خبرِ خودکشی مشکوک یک نوجوان از طرف دوستش، گرفتار کنجکاوی میشود. او در جستوجوی حقیقتِ یک بازی مرموز برمیآید؛ بازیای تاریک که هر مرحلهاش، او را بیشتر به مرز نفسهای آخر نزدیک میکند.سارا تصمیم میگیرد رمانی بر اساس واقعیت این بازی بنویسد، اما نمیداند آنچه تجربه میکند حقیقت دارد یا ساختهی ذهن خسته و پریشان خودش است...
بعد از گذشت سالها و اتفاقاتی که پیمان و غزل پشت سر گذاشتند، ثمره زندگیشون، باور، بالاخره بزرگ شده و اینبار قراره سرنوشت، با امتحاناتی باور رو سوپرایز کنه...
اما اینبار آیا عشق بین اعضای خانواده، میتونه جلوی خشم و ناراحتی رو بگیره؟!
داستان دختری به نام ویانا که درست پنج سال قبل، از دست «خشایار وثوقی» پدر ظالم و بی منطقش، فراری شد و همراه با برادر بزرگش هومان به آلمان رفت؛ اما نه! داستان اینجا تمام نمیشه.
هومان بدون ویانا به آلمان میره و خواهرش رو دور از چشم پدرشون به پنج تا از دوستهای قدیمیش توی تهران میسپره؛ حالا پنج سال گذشته و ویانا و دوستهاش، حرفه و کارهاشون رو بیخیال شدن و چسبیدن به خلافکاری!
خلافکاریای که داستان شیرینی برای ویانا رقم میزنه و پاش رو به شرکت «کوروش کبیر» باز میکنه؛ مردی که دخترهارو به بهانهی کار به دبی میبره تا اون ها رو به شیخ های عرب بفروشه! قصد ویانا لو دادن کوروشه و در این میان، مقابله شدنش با «نامدار کبیر» پسر بزرگ و جذاب کوروش، تمام نقشههای ویانا رو به هم میزنه…
گاهی عشقهای واقعی هیچوقت فرصت شکفتن پیدا نمیکنند. گاهی آدمها برای همیشه از خانهای کوچک به نام قلب می روند و فقط عکس یا شایدم نه، خاطره از آنها میماند.
در همین داستان هم همین موضوع مطرح است.
همیشه خداحافظی وجود دارد اما کسی نمیداند آیا این خداحافظی با شکست مواجه شده یا به خیر و خوشی تمام شده.
داستان زنی است که آخرش با خداحافظی تمام میشود ماننده همه داستانهای دیگر اما کسی نمیداند این خداحافظی با چه اتفاقی تمام شده است
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.