طمع، نیرنگ و سادگی مخلوط شد در آبی بیکران زندگیش... به سهولت استظهار کرد! دل بست! به چه کسی؟ دل کند! از چه کسی؟ اصلا اون کی بود؟ چی بود؟ چرخهی احساسش جریانات عظیمی رو به هم ریخت و از اون دختری ساخت از جنس عبث!
اولش فکر میکرد همه چیز از جایی شروع شد که دستهای غرق در خونش با صدای آژیر ماشینهای پلیس تلاقی پیدا کرد، اما وقتی بیشتر فکر کرد دید همه چیز از اونجا رقم خورد که دستهای گرم شوهرش رو رد کرد و خودش رو درگیر عشقهای زودگذر و سطحی کرد؛ غافل از اینکه هر اشتباهی یک تاوان داره و هر تاوانی یک زندگی رو از هم میپاشه. زندگیاش با خون و انتقام گره خورد و هیچکس نمیدوست چه بلایی سر تموم افراد این میدون جنگ بیاد!
همهچیز زیر سر یک کارخانهی کلوچهی خرمایی است؛ دو جوان که یکی به اجبار و دیگری با شعف و علاقه خود را به آنجا میرسانند، اما آیا به همین راحتی میتوان همهچیز را با شرایط وفق داد؟ چطور میشود از آنها خواست دل به کار بدهند، نه به همدیگر؟ اصلاً داستان این کارخانهی متروکهی از نو تأسیسشده چیست؟
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.