


ناهید، همسر مرد شکاکی است که یک روز در میان، ضرب دستش را میچشد. تحمل میکند و زیرلب میگوید: به خاطر دخترم. اما سرنوشت، طاقت نمیآورد و دست به بازی خطرناکی برای نجات این زن میزند...
*این رمان، برگرفته از واقعیت میباشد*

📌 نام دلنوشته: دل ریزه ✍️ نویسنده: هانیه پروین 📚 ژانر: عاشقانه 📥 فرمت: PDF 📱 مناسب برای: گوشی، تبلت، لپتاپ، سیستم، آیفون
مقدمه دلنوشته دل ریزه از نودهشتیا:
هر زمان میبینمت حالم دگرگون میشود، با نگاهت گونههایم سرخ و گلگون میشود. هر زمان میبینمت این قلب ضربان میزند، با صدایت ذهن من کوک است و هذیان میزند. هر زمان میبینمت پاسخ معما میشود، خندههای بیمکان همسایهی ما میشود. هر زمان میبینمت دلتنگ بار بعدیم، ماجرای من شده هی دیدن و دلتنگیم. هر زمان میبینمت حالم دگرگون میشود، عاشقی این است؛ هر عاشق بدین گون میشود
هنگامه بهزاد
بخشی از دلنوشته دل ریزه از نودهشتیا:
جبرئیل آمد و عذرم را خواست. تا شدم در به درِ روی پنهان شدهات، وقتم سوخت! دل به هر کوچه زدم، عابرینش همه همعطر تو بود! بر خانه و حیاط و حوض و ماهیها... ها میکنم نفسی را که زِ نام تو خوشبو گشتهست.
ناگهان گل رویید، دادم از ساقه بریدندش. شوخی داشت خاکی که تو نبودی و به گیاهش گل داد. هر کسی در میدان امروز بوی نگاه نیلوفریات را گرفته بود، دادم از ساقه بریدندش! دادم از ریشه کشیدندش.

📌 نام داستان: نیل در آتش ✍️ نویسنده: هانیه پروین 📚 ژانر: فانتزی، عاشقانه 📥 فرمت: PDF 📱 مناسب برای: گوشی، تبلت، لپتاپ، سیستم، آیفون
خلاصه داستان نیل در آتش از نودهشتیا:
تمام زندگانیام هدیهایست که نیل به پادشاه و ملکهی سرزمینمان ارزانی داشت. بند به بند لحظاتم گره به مصری خورده بود که حیاتش را ابتدا از نیل و خدای نیل، و سپس از من داشت. زیباترین سمفونیای که تکرارش ذرهای از شکیل بودنش نمیکاست. رودی که بر من میخروشید و به زادگاهم زندگی میدمید... اما چه شد که از من رو برگرفتی؟ چرا مرا از خود میرانی؟ و چه شد که نیل به آتش کشید و کشیده شد؟
قسمتی از داستان نیل در آتش از نودهشتیا:
نیل هجده بهارِ زندگی به من ارزانی کرده بود؛ هیچ کدام را اینطور نشده بود که هراسی کودکانه، بر تنم عرق شود و مجالم را آب کند. این ترس بود که به روی مردمکهایم مِه کشیده و هول و هراس را به افکارم گره زده بود.
برای بار بیست و... بیست و... اه! شمارِ دفعاتی که از روی این تخت، تا دو متر آن طرفتر و نزدیک پنجره شده بود را به یاد نداشتم. اولین بار نبود که قانون شکنی کرده و مرزها را زیر پا میگذاشتم اما آن شب، با همهشان فرق داشت.
جثهی ریزم را شنل پوشیدم. قرص ماه انگار که از تردیدهایم خورده و غول شده بود، وسوسهام کرد به رویش قدم بردارم. وزنم را روی پنجهی پایم ریختم و پنجره که باز شد، پُکی به اکسیژن تسویه شده زدم، رقیق بود.









