رمان های اختصاصی نودهشتیا
رمان های اختصاصی نویسندگان انجمن نودهشتیا را در اینجا دانلود کنید
رمان های اختصاصی نودهشتیا
دانلود رمان آخرین نگهبان شعله از زینب چرمگر نویسنده نودهشتیا

دانلود رمان آخرین نگهبان شعله از زینب چرمگر نویسنده نودهشتیا

مشخصات دانلود رمان آخرین نگهبان شعله از نودهشتیا

 نویسنده: زینب چرمگر

 ژانر: فانتزی، اسطوره ای

خلاصه دانلود رمان آخرین نگهبان شعله از سایت نودهشتیا:

در جهانی که تنها امیدش در افسانه‌ها پنهان شده، یک دختر جوان با خواندن داستانی که هیچ‌کس باورش ندارد، جرقه‌ای دوباره در دل خاموش‌شده‌اش روشن می‌کند.

او نمی‌داند که این امید ساده، قرار است دریچه‌ای به‌سوی  حقیقتی فراموش‌شده باشد ؛ اما زمانی که تاریکی همه‌چیز را می‌بلعد، دختر داستان ما می‌فهمد که بعضی افسانه‌ها… 

نودهشتیا مطالعه این رمان ها را به شما پیشنهاد می‌کند:

رمان نَژَندی | زهرا علیفرحانی؛ کاربر انجمن نودهشتیا

 رمان بانوی خون و جنون | نرگس رحیم آبادی کاربر انجمن نودهشتیا 

قسمتی از دانلود رمان نگهبان شعله از نودهشتیا:

شنلم را از روی شانه‌هایم پایین کشیدم و به رخت‌آویز چوبی آویختم. چوبِ خشکیده زیرِ وزنش ناله‌ای خفیف کرد؛ صدایی کوتاه و پیر، شبیه خودِ خانه، که انگار سال‌ها بود در برابر سرما و تاریکی تاب آورده و هنوز فرونریخته بود.

نزدیکِ غروب بود؛ گرچه در سرزمین ما دیگر کسی درست نمی‌دانست غروب از کجا آغاز می‌شود و شب از چه لحظه‌ای همه‌چیز را می‌بلعد. در زمستانِ ابدی، روزها فقط اندکی از شب کم‌رنگ‌تر بودند.

یک‌راست به آشپزخانه رفتم. هوای آنجا بوی چوبِ نم‌کشیده، دودِ کهنه و سیب‌زمینیِ خام می‌داد. اجاق سرد بود و سکوتِ خانه آن‌قدر سنگین که صدای برخورد سیب‌زمینی‌ها با تهِ قابلمه، بیشتر از همیشه در فضا پیچید. قابلمه را از آب پر کردم و روی آتش گذاشتم. شعله‌ی کوچک زیرِ آن در برابر سرمایی که از درزِ پنجره‌ها به داخل می‌خزید، حقیر به نظر می‌رسید؛ مثل آخرین فانوسی که در معبدی فراموش‌شده هنوز روشن مانده باشد.

وقتی از آشپزخانه بیرون آمدم، چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیرِ کرسی خوابش برده بود. آهسته زیر کرسی جا گرفتم تا بیدار نشود. می‌خواستم پاهای یخ‌کرده‌ام کمی جان بگیرند و گرم شوند؛ اما وقتی گرمایی حس نکردم، نگاهی به منقل زغالی انداختم. همه‌ی زغال‌ها خاکستر شده بودند.

پوفی کشیدم، منقل را بیرون آوردم و بعد از اینکه دوباره شنلم را پوشیدم، از خانه بیرون زدم. سوز بیرون مثل دندان در تنم فرو رفت. حیاط زیرِ لایه‌ای از یخ و برفِ کهنه خفه شده بود و آسمان، آن‌قدر تیره و سنگین بود که انگار سقفی از آهن بالای سرِ جهان آویزان کرده باشند. نه بادی می‌وزید و نه برفی تازه می‌بارید؛ اما همان سکونِ بی‌صدا هولناک‌تر بود، گویی تاریکی پشت این خاموشی ایستاده و قدم‌به‌قدم پیش می‌آید.

اول زغال‌ها را الک کردم. خاکسترها با هر تکان، چون غبارِ سردِ مردگان در هوا می‌پیچیدند و روی آستین و دستانم می‌نشستند. دوباره زغال‌ها را داخل منقل ریختم و مشغول درست کردن آتش تازه شدم.

کارم که تمام شد، به داخل برگشتم. مادرجون بیدار شده بود. با دیدنم لبخند زد و گفت:
– اومدی ننه؟ خسته نباشی.

لبخندی زدم و گفتم:
– نیم ساعتی می‌شه اومدم، مادرجون. خواب بودین.

مادرجون آهی کشید؛ آهی که انگار از عمقِ سال‌هایی بسیار دور بالا آمده باشد. نگاهش لحظه‌ای در فضای روبه‌رو لا‌به‌لای خاطراتش گم شد:
– ای ننه، پیری هم بد دردیه. روز و شبمو نمی‌فهمم، کل روزم تو خواب می‌گذره.

به غرغر شیرینش لبخند زدم، منقل را دوباره زیر کرسی گذاشتم و گفتم:
– چیزی نمی‌خواین؟ دانلود رمان آخرین نگهبان شعله

مادرجون دستی تکان داد؛ مهربان، خسته و مادرانه:
– نه ننه، قربونت برم. تو از صبح پیِ کار بودی، یکم بشین گرم شو.

بی‌معطلی زیرِ کرسی جا گرفتم و لحاف را تا روی شانه‌هایم بالا کشیدم. گرمای منقل کم‌کم به پاهایم رسید و سرما را از تنم بیرون کشید.

چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در آمد و رگه‌ای از هوای گزنده  بیرون به داخل خزید. سر بلند کردم. مامان و بوژان برگشته بودند.

بوژان سبدی در دست داشت؛ پر از کاهو، کلم، هویج و چند گوجه که رنگِ سرخشان در این فصلِ مرده، غریب و تقریباً معجزه‌وار به نظر می‌رسید. برفِ نشسته بر شانه‌هایش هنوز آب نشده بود. گونه‌هایش سرخ شده بود و موهای کوتاه و فِرَش کمی خیس و به‌هم‌ریخته بود. مثل همیشه چیزی در حضورش بود که اتاق را از رخوت درمی‌آورد؛ انگار با خودش اندکی جنب‌وجوش و جان می‌آورد، حتی در دلِ این زمستانِ نفرین‌شده.

با لبخند به چهره خسته و سرمازدیشان گفتم:
– سلام، خسته نباشید.

مامان لبخندی زد و گفت:
– تو هم خسته نباشی عزیزکم. تازه رسیدی؟

نگاهم روی چهره‌اش ماند. لبخندش سر جایش بود، اما چشم‌هایش چیز دیگری می‌گفتند. خستگی در صورتش نشسته بود و زیر آن، آشفتگیِ پنهانی موج می‌زد؛ انگار چیزی را در راه شنیده یا دیده باشد که هنوز نتوانسته از دلش بیرون کند.

با کمی دلهره و با لحنی کنجکاو پرسیدم:
– حدود بیست دقیقه‌ست. چیزی شده؟ انگار حالتون خوب نیست! 

رمان های پرطرفدار نودهشتیا را همین حالا بخوانید:

دانلود رمان عشقی زیر خاکستر از غزال گرائیلی نویسنده انجمن نودهشتیا

دانلود رمان عبث احساس از روشنا اسماعیل زاده نویسنده انجمن نودهشتیا

رمان داریوش بی تاج
پیشنهاد ویژه

رمان داریوش بی تاج

بعد مرگ رییس باند تاج، وراثت به جای پسر خوندش داریوش، رسید به سامیار عیاش! اما برگشت دختر رییس باند به ایران همه چیزو عوض کرد؛ حالا داریوش برای پس گرفتن تاج باید با دختری که هوس و شهوتشو بعد سالها بیدار کرده بود میجنگید!

مطالعه آنلاین
رمان ساختمان سایه
پیشنهاد ویژه

رمان ساختمان سایه

پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختمان سایه می‌شود. او خیال می‌کند گذشته‌اش را فراموش کرده؛ حال آن‌که آقای گذشته‌، در واحد روبرویی سکونت دارد...

مطالعه آنلاین
خلاصه کتاب

خلاصه دانلود رمان آخرین نگهبان شعله از سایت نودهشتیا:

در جهانی که تنها امیدش در افسانه‌ها پنهان شده، یک دختر جوان با خواندن داستانی که هیچ‌کس باورش ندارد، جرقه‌ای دوباره در دل خاموش‌شده‌اش روشن می‌کند.

او نمی‌داند که این امید ساده، قرار است دریچه‌ای به‌سوی  حقیقتی فراموش‌شده باشد ؛ اما زمانی که تاریکی همه‌چیز را می‌بلعد، دختر داستان ما می‌فهمد که بعضی افسانه‌ها…

مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    نگهبان شعله
  • ژانر
    عاشقانه
  • نویسنده
    زینب چرمگـــر
  • صفحات
    527
  • منبع تایپ
    انجمن نودهشتیا
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
کامنت ها
  • آسنا
    7 سپتامبر 2026 | 21:18

    جلد دوم رو بزار😩

  • مبینا جعفرپورنژادوای خیلی دوسش داشتم اومدم کامنت بذارم برم دوباره بخونممممش...
  • NINAرمان جذابی که حالا حالاها یادم نمیره .......
  • آرامرمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم. حتما بهتون پيشنهاد می‌...
  • آرامرمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم...
  • گَندُمَکـــم!..😞خیلی شکوفه رو اذیت کرد ولی وقتی عاشق شد کلا یه آدم دیگه شد عاشق اون قسمت شدم که...
  • آسناجلد دوم رو بزار😩...
  • Roshanaهانی جان قلمت انقدر خفن بود که نگم ازش عالی هستی عزیزکم...
  • مهسان نورنزادلذت بردم از این قلم و روایت. خسته نباشید میگم به نویسنده محترمش...
  • ملیکاملازادهعالی بود عزیزم عاشق داستان هایی هستم که داخلش بچه ها هم هستن...
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.