
دانلود داستان راز یک قتل از زینب چرمگر نویسنده انجمن نودهشتیا
مشخصات دانلود داستان راز یک قتل از نودهشتیا
نام داستان: راز یک قتل
نویسنده: زینب چرمگر| نویسنده انجمن نودهشتیا
ژانر: عاشقانه، معمایی
خلاصه دانلود داستان راز یک قتل از سایت نودهشتیا:
مرگ بهار نوروزی در نگاه اول یک حادثه به نظر میرسد؛ یک مهمانی ساده، چند لیوان نوشیدنی و پایانی ناگهانی. اما وقتی گزارش پزشکی قانونی از «مسمومیت» خبر میدهد، پرونده به میز سرگردی میرسد که خوب میداند حقیقت همیشه پشت رفتارهای کوچک پنهان میشود….
مطالعه رمان های پیشنهادی نودهشتیا:
قسمتی از دانلود داستان راز یک قتل از نودهشتیا:
پرونده رو باز کردم و گذاشتم جلوم.
مقتول، یه زن بیستوهفت ساله بود؛ دیشب به طرز مشکوکی مرده بود.
هیچ اثر ضربوجرح یا آسیب ظاهریای روی بدنش نبود. همسرش وقتی با اورژانس تماس گرفته بود، گفته بود ایست قلبی کرده.
ولی اورژانس مشکوک شده بود. پزشکی قانونی هم بعد از کالبدشکافی تأیید کرده بود: مسمومیت.
زن جوون، کشته شده بود.
از همون لحظهای که گزارش رو خوندم، دستور دادم همسرش رو بیارن کلانتری.
حدود یه ساعت بعد، در اتاق با تقهای باز شد.
گفتم: «بیا تو.»
سرباز احمدی اومد داخل، پا جفت کرد.
«قربان، آقای اسدی، همسر بهار نوروزی، رسیدن. بفرستمشون داخل؟»
سر تکون دادم. احمدی رفت.
چند دقیقه بعد مرد وارد شد.
رنگش پریده بود، موهاش نامرتب، پیراهنش چروک… ولی چشمهاش بیشتر از غم، مضطرب بود.
به احمدی گفتم: «بیرون منتظر باش.» دانلود داستان راز یک قتل
در که بسته شد، ازش خواستم بشینه. یه لیوان آب جلوش گذاشتم و خودم تکیه دادم به صندلی.
عادت داشتم قبل از شروع بازجویی، چند ثانیه فقط نگاه کنم.
آدمها تو سکوت، بیشتر خودشون رو لو میدن.
دستهاش رو به هم میمالید.
پاش مدام تکون میخورد.
یه جرعه آب خورد و گفت:
«جناب سرگرد… چه اتفاقی افتاده؟ چرا جنازه بهار رو تحویل نمیدن؟ گفتن شما باید توضیح بدین.»
به چشمهاش خیره شدم.
تو این سالها آدم عزادار زیاد دیده بودم. بعضیا جیغ میزنن، بعضیا خشکشون میزنه…
اما این یکی، انگار بیشتر نگرانِ یه چیز دیگه بود.
نفس عمیقی کشیدم. دانلود داستان راز یک قتل
«بهتون تسلیت میگم آقای اسدی. میدونم سخته… ولی طبق گزارش پزشکی قانونی، همسرتون ایست قلبی نکرده.»
چشمهاش ریز شد.
ادامه دادم:
«بهار نوروزی مسموم شده. و این یعنی… قتل.»
چند ثانیه طول کشید تا جمله برسه به مغزش.
«ق… قتل؟ ب… بهار؟»
مردمکهاش تند میدوید.
اما اشکی تو کار نبود.
و همین، اولین چیزی بود که تو ذهنم علامت خطر کشید.
دانلود رمانهای جدید نودهشتیا: