دانلود داستان حق خاک از زینب چرمگر نویسنده انجمن نودهشتیا
✅ رمان کامل شده

دانلود داستان حق خاک از زینب چرمگر نویسنده انجمن نودهشتیا

  • ✍️ نویسنده: زینب چرمگر
  • 📁 ژانر: داستان
  • 📑 وضعیت پارت: کامل
  • 📅 تاریخ ثبت: 17 آگوست 2026
  • 💰 وضعیت قیمت: رایگان

📖 خلاصه و گزیده‌ای از رمان:

دانلود داستان حق خاک از زینب چرمگر نویسنده انجمن نودهشتیا

دانلود داستان حق خاک از زینب چرمگر نویسنده انجمن نودهشتیا

مشخصات دانلود داستان حق خاک از نودهشتیا

 نویسنده: زینب چرمگر

 ژانر: ترسناک، معمایی، ماورایی

خلاصه دانلود داستان حق خاک از سایت نودهشتیا:

در خانه‌ای قدیمی در مشهد، شبی معمولی به کابوسی تاریک تبدیل می‌شود؛ جایی که گذشته دفن نشده و سایه‌اش هنوز در راهروها نفس می‌کشد. 

نودهشتیا مطالعه این رمان ها را به شما پیشنهاد می‌کند:

رمان تپش قلب طهران | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا

رمان نبض مرگ | GHAZAL کاربر انجمن نودهشتیا 

قسمتی از دانلود داستان حق خاک از نودهشتیا:

مهلا برای بارِ چندم سمت گاز رفت و درِ قابلمه‌ها رو چک کرد. عطرِ غذا توی فضای آشپزخونه پیچیده بود، اما مهلا حتی از بوی خوشِ دستپختِ خودش هم لذت نمی‌برد. حس می‌کرد هوای خونه سنگینه، انگار دیوارها دارن با گرد و غبارِ کهنه‌شون نفس میکشن.

از آشپزخونه بیرون اومد. کاوه رو دید که داشت با وسواس، میوه‌ها رو توی ظرفِ کریستالِ پایه دار می‌چید. نورِ لوستر روی میوه‌ها می‌تابید، اما سایه‌ها گوشه‌وکنارِ سقف‌های بلندِ خونه جولان می‌دادن. مهلا بندِ پیشبندش رو باز کرد و گفت:

“کاوه، زودتر دیگه، الان‌هاس که برسن.”

کاوه سرش رو بلند کرد، یه لبخندِ آروم روی لبش نشست. گفت:

“چقدر تو استرس داری دختر! نگران نباش، باربد و محدثه که غریبه نیستن. بارِ اولت نیست که ازشون پذیرایی میکنی، خودت رو جمع‌ وجور کن.”

مهلا سمتِ دمپایی‌های روفرشیش رفت. پاهاش از سرما یخ کرده بود؛ سرمایی که انگار از توی پیِ خونه بالا میومد. گفت:

“نه، بارِ اول نیست. ولی اولین باره که این خونه میان. راستش، خجالت میکشم. هنوز نتونستیم اینجا رو اونجوری که میخوایم بازسازی کنیم. یه حسِ بدی دارم کاوه، نمیدونم چرا، ولی اینجا برام غریبه‌ست حتی با وجود اینکه یک هفته اس از اینجا اومدنمون می‌گذره.”

کاوه ظرفِ میوه رو روی میز گذاشت، سمتِ مهلا  اومد و بغلش کرد. گرمایِ تنِ کاوه تنها چیزی بود که به مهلا حسِ امنیت میداد. کاوه زیرِ گوشش گفت:

“نگران نباش خانوم. حداقل مالِ خودمونه، بهتر از مستأجریه، اونم تو این شهرِ غریب که هنوز بهش عادت نکردیم.”

مهلا سرش رو تکیه داد به شونه‌یِ کاوه، ولی چشماش داشت اتاقِ تاریکِ تهِ راهرو رو می‌پایید.

“درسته، ولی نمیدونم چرا اصلاً نمیتونم با این خونه ارتباط بگیرم. انگار دیوارها دارن نگاهمون میکنن.”

کاوه زیرِ خنده زد. صدای خندش توی سقف‌های هلالیِ خونه پیچید و اکو شد. مهلا رو سمتِ مبل‌های قدیمیِ خونه هدایت کرد. گفت:

“چیزی نیست، عادت میکنی. منم که بچه بودم، هر وقت از شیراز می‌اومدیم اینجا که به پدربزرگ سر بزنیم، همیشه می‌ترسیدم. مخصوصاً از زیرزمین.”

یهو زد زیرِ خنده. مهلا با تعجب نگاهش کرد: “وا، چته؟ چرا یهو میخندی؟”

کاوه که هنوز داشت میخندید، گفت:

“آخه یه بار تصمیم گرفتم به ترسم غلبه کنم، برم زیرزمین. همینجوری که با ترس و لرز داشتم میرفتم پایین، یهو صدای خش‌خش شنیدم. تو جام میخکوب شدم. چند دقیقه گذشت، دیدم صدایی نمیاد. پیش خودم گفتم حتماً موشی چیزی بوده، دلم رو زدم به دریا و پایین رفتم.”

لحنش یکم تغییر کرد، انگار داشت دوباره اون لحظه رو زندگی میکرد:

“همین که وارد شدم، دیدم یه زن که پوستش کاملاً سیاه شده بود و یه چادرِ کهنه به کمرش بسته بود، از گوشه‌ی تاریکِ زیرزمین بیرون اومد! جیغ کشیدم و با دو خودم رو به حیاط رسوندم. بابا سراسیمه بیرون اومد و گفت: چیه؟ چی شده کاوه؟ با تته پته براش تعریف کردم. همون لحظه زنه اومد توی حیاط، من دوباره داد زدم و پشتِ بابا قائم شدم.” 

رمان های پرطرفدار نودهشتیا را همین حالا بخوانید:

دانلود رمان عشقی زیر خاکستر از غزال گرائیلی نویسنده انجمن نودهشتیا

دانلود رمان کلاشینکف از روشنا اسماعیل زاده نویسنده انجمن نودهشتیا

📥 لینک‌های دریافت و مطالعه رمان

جهت دانلود نسخه کامل یا پیگیری پارت‌های آنلاین از گزینه‌های زیر استفاده کنید:

✨ رمان‌های پیشنهادی دیگر

💬 دیدگاه‌ها و نظرات شما درباره این رمان

گفتگو درباره این پارت

2 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

  • R 3 ماه پیش

    ی بمب دیگه از خانم‌چرمگر عالی بود👍🏻

  • زینب چرمگر 3 ماه پیش

    فدات ممنونم❤️

دانلود داستان حق خاک از زینب چرمگر نویسنده انجمن نودهشتیا
📥 دانلود رمان

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو