
دانلود داستان زنگ آخر از سایه مولوی نویسنده انجمن نودهشتیا
مشخصات دانلود داستان زنگ آخر از نودهشتیا
نام داستان: زنگ آخر
نویسنده: سایه مولوی
ژانر: تراژدی، اجتماعی، درام
خلاصه دانلود داستان زنگ آخر از نودهشتیا:
این داستان یک روایت ساختگی از حادثهی مدرسهی شجره طیبه میناب میباشد.
مدرسهای که در اولین روز جنگ رمضان، توسط موشکهای دشمن آمریکایی مورد هدف قرار گرفت و در آن مدرسه صد و شصت و هشت دانشآموز به همراه معلمین خود مظلومانه به شهادت رسیدند.
تقدیم به روح پاک شهید جاویدالاثر ماکان نصیری
برای مطالعه رمانهای جذاب نودهشتیا کلیک کنید:
قسمتی از دانلود داستان زنگ آخر نودهشتیا:
و بأیِ ذَنبٍ قُتِلَت؟
و آن بیگناهان را به چه گناهی کشتید؟!
نهمین روز اسفند ماه بود و زمستان انگار آخرین نفسهایش را میکشید. هوای اول صبحِ جنوب، اما زودتر از همیشه به سمت بهار گراییده و خنکی و لطافت دلپذیری داشت. گویی خورشید تصمیم گرفته بود با تابشی ملایم به روزهای انتهاییِ زمستان رنگ بپاشد. زینب کوچولوی سرماییام، اما خودش را میان پتوی صورتی رنگ و طرح پرنسسیاش پیچیده و خواب هفت پادشاه را میدید. همانند غنچهای ظریف که در میان برگهای سبز و نازک آرام گرفته باشد! لبهی تختش نشستم؛ سکوت اتاق را تنها صدای نفسهای آرام و منظم او بود که میشکست!
دستم را آرام پیش بردم و با احتیاط پتو را از روی سرش کنار زدم. لحظهای کوتاه نگاهم را میان اجزای صورتِ گرد و کوچکش گرداندم. پلکهای کشیدهاش، مژههای بلندی که بر صورتش سایه افکنده بود، بینی گرد و کوچکش و لبهای سرخش که کمی باز مانده بودند. زیاد از دوران خردسالیاش فاصله نگرفته بود و من هنوز هم میتوانستم نوزادیاش را به یاد بیاورم.
نوزاد کوچکی پیچیده در پتوی صورتی که با چشمان مشکی و درشتش خیره خیره نگاهم میکرد. نگاهم از صورتش پایینتر آمد؛ با دیدن عروسک خرسی که سفت و محکم در آغوشش کشیده بود، لبم به لبخند شیرینی باز شد. دخترکم از همین حالا درس عشقورزی را آموخته بود. او مادر بودن را و در آغوش گرفتن را میان خوابهایش تمرین کرده بود!
من در خلسهی خیال او را فراتر از این اتاق تصور میکردم. گاهی با لباس سفید پزشکی و دستانی که مرهم دردهای دیگران بود و گاهی با خطکش و گونیای مهندسی در حال ترسیم نقشهای منظم و زیبا! اما او در فکر کودکانه و معصومش رویاهای دیگری داشت؛ رویای مادر بودن.
او دوست داشت که مادر تمام کودکان دنیا شود تا بر دل هیچ کودکی غم نباشد و بر چشمانشان اشک ننشیند. دست پیش بردم و موهای مواج و به رنگ شبش را که آزادانه بر روی بالشت سفیدش رها شده بودند، نوازش کردم. موهای بلندش هنوز بوی خوشِ شامپو بچه را یدک میکشید؛ بویی که برای من آرامش محض بود!
– زینب جان؟ نفسِ مامان بیدار نمیشی؟!
زینب تکانی خورد؛ خوابِ خرگوشیاش سبک بود و با یک اشاره از خواب میپرید. آرام پلک گشود و با چشمان مشکی و خمارش که هنوز غبار خواب بر آنها نشسته بود، نگاهم کرد. چشمان سیاهش برایم سپیدترین تصویر زندگیام بود؛ تصویری که میتوانستم ساعتها به آن چشم بدوزم و از دیدنش غرق لذت شوم!
– مگه صبح شده مامانی؟
به تایید پلک بر هم گذاشتم و لبخند مهربانم را به چهرهی خوابآلودش پاشیدم.
– بله که صبح شده مامانی!
درحالیکه کمکش میکردم تا روی تختش نیمخیز بنشیند ادامه دادم:
– پاشو که باید بری مدرسه.
زینب با مشتهای کوچکش چشمانش را مالشی داد و خمیازهای کشید. دخترک لجبازم دیشب تا دیروقت مشغول تماشای کارتون بود و حالا در آمدنش از کسالت و خوابآلودگی مکافات داشت! زینب خمارِ خواب و نیمه بیدار لب زد:
– صبح بخیر مامان.
دستی به موهای پریشانش کشیدم. موهایش مثل تارهای ابریشم نرم و لطیف بود و نوازششان حس بینظیری داشت!
– صبح تو هم بخیر گل دخترم!
از لبهی تختش برخاستم و به سمت میز تحریر کوچکی که کتابهای مدرسه و کیف صورتیاش را بر روی خود داشت رفتم. میخواستم مثل هر روز وسایل مدرسهاش را آماده کنم.
– پاشو برو دست و روت رو بشور و صبحانهات رو بخور که الان سرویست میاد. دانلود داستان زنگ آخر
زینب از روی تخت پایین پرید. حرکتش مثل رقص بچه گنجشکها نرم و بیپروا بود! با لحنی که ترکیبی از بیخیالی و لجاجت کودکانه بود، غرغر کرد:
– ولی من روزهام مامان؛ یادت نیست سحر پا شدم با شما سحری خوردم؟!
برای دانلود آثار جدید نودهشتیا کلیک کنید:
خلاصه دانلود داستان زنگ آخر از نودهشتیا:
این داستان یک روایت ساختگی از حادثهی مدرسهی شجره طیبه میناب میباشد.
مدرسهای که در اولین روز جنگ رمضان، توسط موشکهای دشمن آمریکایی مورد هدف قرار گرفت و در آن مدرسه صد و شصت و هشت دانشآموز به همراه معلمین خود مظلومانه به شهادت رسیدند.
تقدیم به روح پاک شهید جاویدالاثر ماکان نصیری
عالی سایه جان موفق باشی