دانلود رمان عشق به قید وثیقه از سایه مولوی نویسنده اختصاصی نودهشتیا
✅ رمان کامل شده

دانلود رمان عشق به قید وثیقه از سایه مولوی نویسنده اختصاصی نودهشتیا

  • ✍️ نویسنده: Sayeh molavy
  • 📁 ژانر: دسته‌بندی نشده
  • 📑 وضعیت پارت: کامل
  • 📅 تاریخ ثبت: 23 آگوست 2026
  • 💰 وضعیت قیمت: رایگان

📖 خلاصه و گزیده‌ای از رمان:

دانلود رمان عشق به قید وثیقه از سایه مولوی نویسنده اختصاصی نودهشتیا

دانلود رمان عشق به قید وثیقه از سایه مولوی نویسنده اختصاصی نودهشتیا

مشخصات دانلود رمان عشق به قید وثیقه از نودهشتیا

 نویسنده: سایه مولوی

 ژانر: عاشقانه، طنز، اجتماعی

خلاصه دانلود رمان عشق به قید وثیقه از سایت نودهشتیا:

همه چیز آرام بود و زندگی‌ام عالی نه، اما نسبتاً خوب بود. تا اینکه سر و کله‌ی او پیدا شد. درست مثل بختک به جان زندگی‌ منِ بخت‌برگشته افتاد و زلزله‌وار هرچیزی که ساخته بودم را نابود کرد. تخصصش دردسر درست کردن بود و من حتی با دیدنش، حس نفرت و انزجار در قلبم می‌جوشید. روزگار اما در این میان بازی‌اش گرفته بود انگار، که زندگی‌ من را به او و دردسرهایش گره‌ی کور زده بود. 

نودهشتیا مطالعه این رمان ها را به شما پیشنهاد می‌کند:

دانلود رمان آخرین نگهبان شعله از زینب چرمگر نویسنده نودهشتیا

دانلود رمان وقتی مرگ لبخند زد از آهو سایت نودهشتیا 

قسمتی از دانلود رمان عشق به قید وثیقه از نودهشتیا:

– بفرمایید.
همچنان که از درد انگشت و حرصی که به جانم افتاده بود اخم درهم کشیده بودم، دستگیره را پایین کشیده و‌ در را باز کردم. با ورودم به اتاق کوچک و‌ تاریکی که بسیار دلگیر می‌نمود، نگاهم به مرد میانسالِ کت و شلوارپوش و‌ ریشویی افتاد که پشت میز فلزی نشسته بود. 
– سلام.
– سلام.
آب دهانم را بی‌‌صدا قورت دادم. مرد ریشو چنان اخم درهم کشیده بود که از ترس، تمام حرص و عصبانیتم را از یاد برده بودم. 
– من… چیزه، من…
نفسم را پوف مانند بیرون دادم، لامصب نگاهش را هم از من نمی‌گرفت تا لحظه‌ای به خودم مسلط شوم. 
– من می‌خواستم آقای فرحان مقصودی رو ببینم.
مرد دستی به ریش جوگندمی‌اش کشید.
– ولی امروز که روز ملاقات نیست.
پناه بر خدا! چرا این‌ها همه یک حرف را تکرار می‌کردند؟ من اگر قرار بود به‌ این خاطر بروم که خب ‌تا الان رفته بودم و این‌همه به خودم زحمت نمی‌دادم تا اتاق رئیس بیایم. 
– بله می‌دونم، ولی کار واجبی دارم.
مرد تفهیمی پرسید:
– شما وکیلی؟
از سؤال‌هایش آنقدر حرصی شده بودم که ناگهان از دهانم در رفت: 
– نه‌ خیر مُفَتشم!
مرد با چشمان گرد شده نگاهم کرد.
– بله؟
دستپاچه در صدد جمع کردن گندی که زده بودم بر آمدم.
– بله، آممم منظورم اینه که بله وکیلم.
– خب پس چرا تا الان ملاقات آقای مقصودی نیومده بودین؟
من واقعاً نمی‌فهمیدم این سؤالات به این مرد ربط داشت، یا او هم مثل آهو از کنجکاوی زیادی برخوردار بود‌.
– چون منم تازه باهاش آشنا شدم؛ یعنی مادرش اومد پیش من و ازم کمک خواست و منم…
حرفم را ادامه‌ ندادم و مرد در عوض گفت:
– می‌دونید جرمشون چیه؟
سری در جوابش تکان دادم. این سؤال و جواب‌ها برای چه بود؟ نکند من را با مجرم‌ها اشتباه گرفته بود که اینطور بازجویی‌ام می‌کرد؟
– بله، مادرش گفت که به جرم فروش مواد گرفتنش.
مرد سرش را آرام بالا و پایین کرد.
– پس از‌ دردسرهایی که اینجا برای ما درست کرده خبر ندارید؟
ابروهایم از فرط تعجب تا نزدیکیِ ریشه‌ی موهایم بالا رفت. از کدام دردسر صحبت می‌کرد؟
– دردسر؟ چه دردسری؟!
مرد همان‌طور که نوک ‌خودکارش را روی میز می‌کوبید و صدای تق‌تق‌اش مثل میخ در مغز منِ بی‌نوا فرو می‌رفت، با لحنی کلافه جواب داد:
– این آقا یک ماه بیشتر نیست که اومده اینجا، ولی عِین این یک ماه هر روزش رو با بقیه‌ی زندانی‌ها دعوا کرده. شاید باورتون نشه، اما این آقا تمومِ هم‌بندی‌هاش رو حداقل یکبار کتک زده.
سرش را با تأسف تکان تکان داد.
– خودش هم که دَم به ساعت توی بِهداری بساط پهن کرده؛ به خدا همه از دستش عاصی شدن!
طوری این جمله را با پریشانی و بیچارگی گفت که دلم برایش سوخت، از طرفی هم بابت این آقای فرحان در بهت و حیرت بودم. نمی‌فهمیدم این کسی که داشت درباره‌اش صحبت می‌کرد انسان بود یا خروس جنگی؟ چرا باید تمام هم‌بندی‌هایش را کتک می‌زد؟
– راستش من اومدم اینجا ببینم می‌تونم کاری برای آزادیش بکنم یا نه.
مرد با شنیدن حرفم با چنان ذوقی از جای پرید که صندلی چرخدارش چندمتر به عقب پرت شد و به دیوار پشت سرش برخورد کرد.
– واقعاً اومدین آزادش کنین؟ وای خدا خیرتون بده!
ترسیده از رفتار ناگهانیِ او من هم به عقب پریدم. این کارها دیگر یعنی چه؟ نکند که مرد بیچاره دیوانه شده بود؟!
– ولی با این حرف‌هایی که زدین فکر نمی‌کنم راهی برای آزادیش باشه.
مرد هول و دستپاچه سر تکان داد.
– نه، نه اینطور نیست. اتفاقاً قاضی براش قرار وثیقه صادر کرده بود، ولی چون چیزی نداشتن که وثیقه بذارن مجبور شد تو زندون بمونه. شما… شما می‌تونید سندی گرو بذارید و ببریدش؟
کلافه دستی به صورتم کشیدم. خب دفتر وکالتم که اجاره‌ای بود، ماشینم هم که قسطی بود و سندش هنوز به نامم نبود و فقط خانه‌ی عمه خانم که پس از مرگش به من ارث رسیده بود می‌ماند، اما باید آن را وثیقه می‌گذاشتم؟ آن‌هم برای آدمی که تابحال ندیده بودمش و اصلاً هم حرف‌های خوبی پشت سرش نمی‌زدند؟ با این حساب باید عقلم کم می‌بود که بخواهم تنها دارایی‌ام را برای این آدم گرو بگذارم!
– ولی من…
مرد میان حرفم پرید:
– خواهش می‌کنم اگر سند دارید گرو بذارید، خدا رو خوش نمیاد این پسر توی زندان بمونه. اینطوری یه لطفی هم به ما و بقیه‌ی زندانی‌ها می‌کنید. 

رمان های پرطرفدار نودهشتیا را همین حالا بخوانید:

 رمان سان و آز؛ جنون | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا

رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا 

📥 لینک‌های دریافت و مطالعه رمان

جهت دانلود نسخه کامل یا پیگیری پارت‌های آنلاین از گزینه‌های زیر استفاده کنید:

✨ رمان‌های پیشنهادی دیگر

💬 دیدگاه‌ها و نظرات شما درباره این رمان

گفتگو درباره این پارت

0 دیدگاه

نظر یا احساس‌تون درباره این پارت چیه؟

💭

اولین نفری باشید که حس و حالش را بعد از خواندن این پارت می‌نویسد!

دانلود رمان عشق به قید وثیقه از سایه مولوی نویسنده اختصاصی نودهشتیا
📥 دانلود رمان

✍️ قلم زیبایی داری؟ به جمع نویسندگان بپیوند!

اگر رمان، داستان یا نوشته‌ای داری، همین حالا وارد انجمن شو و آثارت رو با نام خودت منتشر کن.

نویسنده شو