
دانلود رمان سایه های ققنوس از نیلوفر آبی کاربر انجمن نودهشتیا
مشخصات دانلود رمان سایه های ققنوس از نودهشتیا
نام رمان: سایـه های ققــوس
نویسنده: نیلوفــر آبـــی | کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: عاشقانه، مافیایی، درام
فرمت: PDF
مناسب برای: گوشی، تبلت، لپتاپ، سیستم، آیفون
❤️خلاصه دانلود رمان سایه های ققنوس از سایت نودهشتیا:
جهان، پسرعموی نیلوفر، عشق او را نادیده گرفته و با آیلین ازدواج میکند. دلشکسته و پر از خشم، نیلوفر خود را در دنیای تاریک و بیرحم مافیای روسیه پیدا میکند و از دختری آسیبپذیر به زنی مرموز و قاتل به نام «ویسپرا»، سایه ققنوس، تبدیل میشود.
سالها بعد، دختر کوچولوی جهان ربوده شده و به روسیه منتقل میشود. اکنون جهان، در دام ترس و امید، مجبور است از ویسپرا کمک بخواهد.
اما آیا سایه ققنوس، با قلبی پر از انتقام و خاطرات عشق گذشته، دست او را خواهد گرفت… یا این بار زمان انتقام فرا رسیده است؟
برای مطالعه رمانهای پرطرفدار نودهشتیا کلیک کنید:
قسمتی از رمان سایه های ققنوس از سایت نودهشتیا
همهٔ سالن بههمریخته است؛ میز و صندلیها شکستهاند. لگد محکمی به پهلوی حامد میزنم.
صدای فریادم ستونهای عمارت را میلرزاند:
– از جلوی چشمهام گمشید، بیعرضهها!… من بهتون پول نمیدم که یه مشت چرتوپرت تحویل من بدید.
از شدت خشم نفسنفس میزنم. دستانم را مشت میکنم تا افرادم لرزشش را نبینند. کوروش لیوان آبی مقابلم میگیرد.
– لطفاً آقا، اینو بخورید… یکم آروم میشید. زبونم لال، سکته میکنید.
رو به احمد و حامد ادامه میدهد:
– میتونید برید.
آن دو احمق بلافاصله فرار میکنند. پرههای بینیم از خشم باز و بسته میشود.
جرعهای از آب مینوشم تا شاید ذرهای از آتش درونم فروکش کند.
صدای آرام کوروش مثل پاشیدن نمک روی زخمیست که هنوز خونریزی دارد:
– آقا… آروم باشید. همین اطلاعات هم برامون مثل گنجه، میتون…
نمیگذارم حرفش تمام شود. لیوان را با قدرت سمتش پرت میکنم.
تند سرش را میدزدد و لحظهای بعد صدای شکستن لیوان در فضای سالن میپیچد.
یقهاش را میگیرم و با فریاد میگویم:
– که برامون مثل گنجه، آره؟!… پس شما داشتین چه غلطی میکردین که دخترمو جلوی چشمتون از کشور خارج کردن، هان؟!
الان باید تو کدوم شهر اون خرابشده دنبالش بگردم؟
با صدایی که بیشباهت به ناله نیست ادامه میدهم:
– روسیه…
نفس میگیرم.
– آخه لعنتی، ما نتونستیم تو ایران گیرشون بندازیم… چطور میتونیم تو کشور به اون بزرگی دنبالش بگردیم؟
کوروش چشمانش را میبندد و با لحنی امیدوارکننده میگوید:
– آقا… حتماً یه راهی هست. پیداش میکنیم. قول میدم…
صبرم تمام میشود. باز هم همان حرفهای تکراری این پنج ماه. مشت محکمی به صورتش میکوبم.
دانلود رمانهای جدید نودهشتیا: