
دانلود رمان تپش قلب طهران از ستاره درخشان نیا نویسنده اختصاصی نودهشتیا

به گمانم خاکستریترین شهر ایران، تهران است؛ زیرا که هم اندوه دارد و هم عشق و هم…!
قوریِ گلدارِ چای را روی میزِ خاکگرفته قرار میدهم و روی صندلیِ لهستانی مینشینم. به برج میلادی که دود و آلودگی آن را دربرگرفته، لبخند تلخی میزنم. در استکانِ کمرباریکِ شاهعباسی چای میریزم. کمی از آن را داخلِ نعلبکی میریزم.
آن را مزهمزه میکنم و دهانم از داغیاش میسوزد. صدای زنگِ گوشی، سکوتِ خانه را میشکند.
نعلبکی را روی میز میگذارم. صندلی را عقب میکشم و با قدمهایی سریع، خودم را به گوشی تلفن که روی اُپنِ آشپزخانه است، میرسانم.
خاله فرشته است. انگشتِ اشارهام روی دکمهٔ سبزرنگ کشیده میشود.
– الو؟ سلام جانم؟
خاله فرشته از پشت خط میگوید:
– سلام به روی ماهت! جانت سلامت، عزیزم. عذر میخواهم بدموقع تماس گرفتم. یک لحظه گوشی، آذرخش جان!
صدایش دورتر میشود، طبق عادت تلفن را از گوشش فاصله داده است.
– امان بده دختر جان، الان میگویم، صبر کن!
سمت یخچال میروم. تلفن را بین گوش و شانهام میگیرم. کره و مربای آلبالو را که تابستانِ پارسال درست کردهام، بیرون میآورم.
خاله فرشته هوفی میکشد.
– ببخشید باز هم، آذرخش جان. این دختر انگار ششماهه به دنیا آمده، صبر و تحمل هم ندارد! آمین فهمیده که امروز به مطب میروی، گفت به تو بگویم برای ناهار بیا اینجا. بچه دلش هوایت را کرده.
کره و مربا را روی میز میگذارم.
– من هم همینطور؛ اما نمیخواهم مزاحمتان بشوم.
فرشته میان کلامم میپرد.
– خانهٔ خودت است. پس منتظرت هستیم. برای ناهار زرشکپلو میپزم که دوست داری. باید آمین را به مدرسه ببرم، عزیزم. خداحافظ.
تشکر میکنم و تماس قطع میشود.
تندتند لقمهای میگیرم و گاز میزنم. نگاهی با حسرت به چایِ سردشده میاندازم. شاید امشب خودم را به یک چای لبدوز و لبسوز دعوت کنم؟!
به سمت اتاق میروم. شانه را از روی آینهٔ کنسول برمیدارم و موهایم را شانه میزنم. بیست سال پیش گیسوانی داشتم که گندم در برابرشان کم میآورد؛ اما حالا سپیدی موهایم از طلاییشان پیشی گرفته است.
در گذشتهای دور، اما نزدیک، باد سرکشی کرده بود و روسریام را روی شانهام انداخته بود. آنجا، آن مرد برای نخستین بار گیسوانم را دید و گفت:
– هیچکس نظیر موهای تو را ندارد، آذرخش!
و من، منِ «شیرین» شدهٔ آن روزها، قند در دلم آب شده بود.
محکمتر شانه میزنم. منِ چهلساله، چرا دلم تنگ میشود؟
باید آن گذشتهٔ کذایی را مرور کنم تا بتوانم فراموشش کنم.










وایی رمان ستارهی زیبام خیلی قشنگه موفق باشی
مرسی ایلماه عزیزم😍