✅ رمان کامل شده
دانلود رمان عبث احساس از روشنا اسماعیل زاده نویسنده انجمن نودهشتیا
📖 خلاصه و گزیدهای از رمان:

دانلود رمان عبث احساس از روشنا اسماعیل زاده نویسنده انجمن نودهشتیا
مشخصات دانلود رمان عبث احساس از نودهشتیا
نویسنده: روشنا اسماعیل زاده
ژانر: عاشقانه، جنایی، معمایی، تراژدی
خلاصه دانلود رمان عبث احساس از سایت نودهشتیا:
طمع، نیرنگ و سادگی مخلوط شد در آبی بیکران زندگیش… به سهولت استظهار کرد! دل بست! به چه کسی؟ دل کند! از چه کسی؟ اصلا اون کی بود؟ چی بود؟ چرخهی احساسش جریانات عظیمی رو به هم ریخت و از اون دختری ساخت از جنس عبث!
«این رمان برگرفته از واقعیت است»
نودهشتیا مطالعه این رمان ها را به شما پیشنهاد میکند:
رمان شناسنامهی سیاه | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
رمان میان ایمان و عشق | دلوین کاربر انجمن نودهشتیا
قسمتی از دانلود رمان عبث احساس از نودهشتیا:
دستی رو صورتش کشید و کلافه گفت:
– فقط جواب منو بده، هستی یا نه؟
خونسرد پوزخندی زد و گفت:
– باید چی کار کنم؟
یک خندهای زد و همونطور که به دیوار سیاه رنگ اتاق ششمتری تکیه داده بود غرید:
– چی کار داری که باید چی کار کنی؟
دیگه کلافه شد و عصبی ولی با استایل ریلکس خودش گفت:
– من و کشوندی اینجا که چند تحویلم بدی؟
عکسی سه در چهار از جیبش درآورد و از وسط نصفش کرد، آنقدر نصف کرد که عکس به تکههای کوچک تبدیل شد، بعد رو میز کوچک وسط اتاق پرت کرد و لب زد:
میخوام مثل این عکس خورد و خاکشیر شه، طوری که نتونه مثل اولش شه. درست مثل تویی که ارزش نفرت داری! ولی نه از راهی که تو دنبالش…
بدون نگاه کردن به خرده عکس گفت:
-چی گیرم میاد؟ چرا اصلا باید بهت کمک کنم؟
صندلی فلزی روبهرو روش رو عقب کشید و پشتش نشست و با صدای نسبتاً آرومی گفت:
-اون چیزی که میخوای، مرگ فردی که خیلی دوست داری.
نباشه که خب اینطوری به منم کمک کردی که به خواستم برسم. تو با کشتن اون خودت هم اعدام میشی ولی اگه کمک کنی میتونیم باهم از صحنه روزگار محوش کنیم! دانلود رمان عبث احساس
لبخندی نثار رخ جدی مقابلش کرد و گفت:
– با این خوشم نمیاد از این بازی، ولی دوست دارم یه بار امتحانش کنم!
تکهخندهای که زد تو انعکاس اتاق پراکنده شد.
«هانیه»
با کلافگی، کوله پشتیام رو، روی دوشم جا به جا کردم؛ نگاهم رو تو خیابون طویلی که به سختی عابری ازش عبور میکرد چرخوندم و پوفی کلافه سر دادم. به جوی آبی که از وسط خیابون اجازهی خروج گرفته بود نیم نگاهی انداختم و طبق عادت از سمت چپ خیابون راهی سمت راست شدم، خواستم از چالهای عمیق که آب از زیرش رد میشد لیلی کنان بگذرم که ناگهان پای راستم تو حصار چاله گرفتار شد.
آخر از سر درد مجبور خروج از بین لبهام رو گرفت، قطره اشکی با سماجت از گونهام چکید که حِرسم رو در آورد.
خواستم کمی برای بیرون کشیدن پام از چاله تقلا کنم ولی درش تا مغز و استخونم رو فلج کرده بود. دیگه اختیار قطرات اشکم دست خودم نبود. با بلند شدن بوق پیدرپی ماشینی که قصد خروج از خیابون رو داشت اشکای بیصدام تبدیل به هقهق شد. زیر لب نالیدم:
خدایا سر ظهری این چه مصیبتی بود؟
با شنیدن صدای باز و بسته شدن در ماشین، سر بلند کردم که با مردی بلند قد و چشم، ابرو مشکی روبهرو شدم.
– حالتون خوبه خانم؟ چرا وسط خیابو اطراق…
با دیدن وضعیت من، مابقی جملهاش رو نصف نیمه رها رد و با گام های بلند بهم نزدیک شد…
رمان های پرطرفدار نودهشتیا را همین حالا بخوانید:
دانلود رمان عشقی زیر خاکستر از غزال گرائیلی نویسنده انجمن نودهشتیا
دانلود رمان کلاشینکف از روشنا اسماعیل زاده نویسنده انجمن نودهشتیا
📥 لینکهای دریافت و مطالعه رمان
جهت دانلود نسخه کامل یا پیگیری پارتهای آنلاین از گزینههای زیر استفاده کنید:
گفتگو درباره این پارت
مثل همیشه عالی🩷 روشنا جان نویسندهی کاربلد و حرفهای