رفتم داخل اتاق و سجادهامو که پدرم از حج آورده بود و پهن کردم رو زمین. بوی بهشت میداد. اولش یکم تسبیح زدم و بازم مشغول دعا کردن شدم و بعدش شروع به نماز خواندن کردم. نمازم که تمام شد، خانوم جان در اتاق و باز کرد و گفت:
ـ محمد، سبزعلی اومده. میگه کار فوری باهات داره.
یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ بدون اینکه سجاده رو جمع کنم، رفتم از خونه بیرون و دیدم که سبزعلی توی حیاط، منتظرم وایستاده.
با دیدن من سریع گفت:
ـ بدو طالب!
دمپاییم رو پوشیدم و آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم:
ـ چی شده سبزعلی؟! آدمو جون به لب نکن!
لبخندی زد و گفت:
ـ اول از همه مشتلق میخوام چون زهره خانوم، جواب نامتونو داده.
انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن! اصلا اون لحظه ذهن و قلبم کنده شد و رفتم تو فضای دیگه! دلم میخواست کل حیاطمون و بدوئم و فقط از شادی فریاد بزنم. قلبم داشت از جاش کنده میشد اما حیف که فعلا صلاح نبود کسی چیزی بفهمه! سبزعلی زد به شونه ام و گفت:
ـ طالب؟ شنیدی چی گفتم؟؟
بدون اینکه منتظر باشم و جواب سوالش و بدم، خودم دست کردم تو جیب پیراهنش و نامه رو برداشتم و شروع به خوندن کردم! نوشته بود:
ـ سلام آقا محمد، شعری که نوشتین، اینقدر قشنگ بود و خوشحالم که کرد که اصلا خنده از رو لبم کنار نمیره.
سریع رو به سبزعلی گفتم:
ـ قلم همراته؟
ـ میخوای چی کار؟
گفتم:
ـ میخوام جوابشو بدم که بفرستی براش.
سبزعلی با شکایت رو بهم گفت:
ـ طالب، خب تا شنبه صبر کن خودت بهش بده! به خدا هم من و هم زهرا رو توی دردسر میندازی.
برای اینکه راضیش کنم، کلهاش ماچ کردم و گفتم:
ـ لطفاً سبزعلی! عروسی تو و زهرا خانوم جدا جدا براتون جبران میکنم.
سبزعلی با نارضایتی قلم و بهم داد و گفت:
ـ خیلی خب بسه، نمیخواد منو خر کنی!
با شادی گفتم:
ـ عالی هستی!
بعد کنار حوض نشستم و یه تیکه از اون ورقه رو کندم و پایینش نوشتم:
ـ خواهش میکنم زهره خانوم. خوشحالم که به دلتون نشست.. فقط میخوام فردا کنار رودخونه هزار پیش درخت بلوط اگه امکانش هست ببینمتون! اگه راضی هستین فردا بعدازظهر بیاین اونجا…
ورقه رو تا زدم و دادم به سبزعلی و گفتم:
ـ زحمت زهرا خانوم زیاد میشه اما بگو اینو امروز به دستش برسونه!
و داشتم نامهایی که برای من نوشته بود میذاشتم تو جیبم که خانوم جان یهو سر رسید و حس میکنم متوجه این شد که سریع تو جیبم قایمش کردم! اما اصلا به روی خودش نیورد و رو به سبزعلی گفت:
ـ سبزعلی جان؛ مادرت حالش چطوره؟
سبزعلی گفت:
ـ خوبه سلام میرسونه!
ـ بفرما بالا ناهار و باهم بخوریم!
ـ دست شما درد نکنه، صرف شده.
چشمکی به سبزعلی زدم و سبزعلی سرشو تکون داد و رو به خانوم جان گفت:
ـ با اجازه!
بعدش من رفتم بالا و از کنار خانوم جان رد شدم…خانوم جان مثل اینکه متوجه چیزی شده باشه، فقط مشکوک وارد نگام میکرد. بعد اینکه رفتم داخل اتاق، درو بستم. از صندوقچه داخل کمد، گردنبند مادرمو درآوردم. زمانی که بچه بودم، پدرم قبل از عروسیش با خانوم جان بهم گفت:
ـ محمد جان این گردنبند مادرته که قبل از مرگش بهم گفته بود برای عروس آیندش بذارم کنار! دانلود رمان طالب و زهره
بنظرم زهره تنها دختری بود که اینجور تو دلم جا باز کرده بود و قرار بود عروس این خانواده بشه! اگه فردا کنار رود هراز میومد، من این گردنبند و بهش میدادم… تو همین فکرا بودم که تقهایی به در اتاق خورد و سریع گذاشتمش تو جیبم و گفتم:
ـ بفرمایید!
خانوم جان با دوتا استکان چایی وارد اتاقم شد. اصولا از اینکارا نمیکرد، فقط زمانی یه چنین حرکتی انجام میداد که دنبال یه داستان بوده باشه! ته قلبم گفتم که خدا بخیر بگذرونه…خانوم جان با لبخند گفت:
ـ اومدم با همدیگه یکم صحبت کنیم و چایی بخوریم.
خندیدم و گفتم:
ـ خیر باشه خانوم جان ؟!
استکان چایی رو گذاشت تو نعلبکی و گفت:
ـ بیا اینجا پیشم، میخوام راجب یه مسئله مهم باهم حرف بزنیم.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.