رمان های اختصاصی نودهشتیا
رمان های اختصاصی نویسندگان انجمن نودهشتیا را در اینجا دانلود کنید
رمان های اختصاصی نودهشتیا
دانلود رمان تمنای نوش دارو از نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی) نویسنده انجمن نودهشتیا

دانلود رمان تمنای نوش دارو از نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی) نویسنده انجمن نودهشتیا

مشخصات دانلود رمان تمنای نوش دارو از نودهشتیا

 نویسنده: نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی)

 ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه دانلود رمان تمنای نوش دارو از سایت نودهشتیا:

روایت خانواده‌ای از تبار صمیمیت و گرما که عشق و هوس، گوشه چشمی به کانون گرمشان می‌اندازد. خانواده‌ای متشکل از چهار عضو که عشق آن‌ها را از هم فرومی‌پاشد. بنیاد خانواده را نابود می‌کند. دختر و پسری که بی‌خبر پی معشوق می‌افتند و در این راه، بسیار ضربه می‌بینند و حتی، تا مرز نابودی هم خواهند رفت…

پدر محکم و استواری که بی‌خیال تمام سال‌های زندگی مشترکش می‌شود و دل به دل‌فریب جوانش می‌دهد. حال عاقبت چراغ خانه، مادر خانه چیست؟ آیا به مقابله با بختک زندگی‌اش می‌رود یا تسلیم می‌شود و سکوت می‌کند؟ روزگار با این چهار تن چه می‌کند؟ در کنار هم از زیر سایه‌ی نحس بختک بیرون خواهند آمد؛ یا پشت به هم می‌کنند و راه خود را پیش می گیرند؟  

نودهشتیا مطالعه این رمان ها را به شما پیشنهاد می‌کند:

رمان به جای خواهرم | فاطیما هاشمی کاربر انجمن نودهشتیا

رمان میان ایمان و عشق | دلوین کاربر انجمن نودهشتیا

قسمتی از دانلود رمان تمنای نوش دارو از نودهشتیا:

لبه‌ی فنجان قهوه‌ی گرم و کمی شیرینم را به لبانم چسباندم و در حالی که دست در جیب رو به روی پنجره ایستاده بودم، جرعه از آن را نوش کردم. فنجان را پایین آوردم و چشم ریز کرده، به درب ورودی خیره شدم. مردی بالای سی سال سعی داشت خانمی را با زور و پرخاش، به داخل هدایت کند. مچ های بی‌زورش را گرفته بود و کشان- کشان به داخل محوطه می‌کشید.

خانم با جیغ های گوش خراشش تمام فضا را از آن سکوت آزاردهنده می‌ربود. التماس می‌کرد و با گریه و هق- هق، روی به مرد قول می‌داد دیگر هرگز به کسی آسیب نرساند. دو تن از پرستارانِ همیشه در دسترس جلو رفتند و با احتیاط خانم را نگه داشتند. این حتما از همان موارد ترسناکی بود که هیچگاه دل ملاحظه اش را نداشتم. روی گرفتم که صدای مرد بالاخره بلند شد:

مراقب ناخن هاش باشین؛ چنگ می‌اندازه. خانم چه خبره؟ مگه حیوون گرفتی؟

تو رو خدا! تو رو خدا! تو مگه نگفتی هیچ وقت ترکم نمی‌کنی؟ کجا داری میری؟ غلط کردم. دیگه کسی رو اذیت نمی‌کنم. ولم کنین! ولم کنین!

لبانم را برهم فشردم و در همان حال که نیم رخم به سوی شیشه بود، نگاهم را به روی مرد چرخاندم. چه بی‌رحمانه کسی را که معشوقه می‌خواند ترک می‌کند. اما شرمندگی از رخش هم نمایان است. سوالی از یکی از پرستارها کرد و به سمت درب داخلی قدم برداشت. هنوز هم آن زن، به سویش اشک می‌ریخت و التماس می‌کرد.

صبر و تحمل را به اتمام رساندم و با سرعت، فنجان را روی میز گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. با گام‌های بلند، خود را به مردی که گویا دنبال اتاق مدیر می‌گشت رساندم. نگاهش که به من افتاد، با روی پریشانش لبخند خسته‌ای زد و گفت:

سلام. خسته نباشید. اگه زحمتی نیست دفتر مدیر رو

شما چه نسبتی با اون خانم دارید؟

از ادامه ی حرف پشیمان شد و نگاهش خیره گشت. یک تای ابرویم را بالا انداختم و خونسرد، دست در دو جیب کردم. من منی کرد و در آخر گفت:

من… من… چطور؟

به هر حال باید بدونیم شما کی هستین که این خانم رو به تیمارستان واگذار می‌کنید.

نگاهش را با حالت پلک‌های تند از من گرفت و انگشتانش را در موهای جوگندمی اش فرو کرد. سیبک گلویش بالا و پایین شد و سپس گفت:

جزو خانوادشم. ببخشید من عجله دارم.

و به سرعت به طرف راهرویی که انتهایش تابلوی مدیریت را نصب کرده بودند، قدم برداشت. سری به تأسف تکاندم و از عشق دروغین این روزها، روزگار را لعن کردم. جیغ های زن از نزدیکی بلند شد. به طرفش چرخیدم و او را درحالی دیدم که اثری از گریه و التماس در چهره‌اش هویدا نبود. دندان هایش را همچون آن گرگی که به انتظار حرکتی خلاف میلش نشسته است به طرف پرستارها به رخ می‌کشید و آن ها را برهم می‌کوبید. گویا که قصد گاز گرفتن داشته باشد.

غرش زنانه‌اش را با وحشی گری به طرف پرستار دیگر کرد و لگدپرانی هایش را همین بدو ورود، به نشانه ی قدرت، بر هوا نشانه گرفت.

آقای دکتر! آقای دکتر!

از خیرگی بیرون آمدم و گفتم:

ببرینش اتاق دویست و سی و سه تا من بیام. زود!

با نگاهم بدرقه‌اش کردم و نفسم را بیرون دادم. آب دهانم را پایین فرستادم و به طرف اتاق مدیریت گام برداشتم. قبل از آنکه تقه‌ای به آن بزنم، درب باز شد و همان مرد در حالی که با تلفن حرف میزد، با عجله و سریع، از ساختمان خارج شد. رویم را برگرداندم که مدیر را ایستاده پشت میز دیدم. وارد شدم و درب را پشت سر بستم.

روی صندلی اش نشست و گفت:

فرم رو پر نکرد. همینجوری گذاشت رفت. الان ما چیکار کنیم؟

پر نکرد؟! یعنی چی؟ الان هیچ اطلاعاتی از این زنِ ندارین؟ شماره تلفن؟ هیچی؟

سری به طرفین تکان داد و خودکار در دستش را روی میز رها کرد. از پنجره نگاهم به مرد افتاد که گوشی‌اش را قطع کرده بود و به قدم هایش سرعت می‌بخشید؛ پس، تکلیف این خانم چه میشد؟

رمان های پرطرفدار نودهشتیا را همین حالا بخوانید:

دانلود رمان گل صبا از نیلوفر صبوری نویسنده انجمن نودهشتیا

دانلود رمان عشق به قید وثیقه از سایه مولوی نویسنده اختصاصی نودهشتیا

رمان ساختمان سایه
پیشنهاد ویژه

رمان ساختمان سایه

پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختمان سایه می‌شود. او خیال می‌کند گذشته‌اش را فراموش کرده؛ حال آن‌که آقای گذشته‌، در واحد روبرویی سکونت دارد...

مطالعه آنلاین
رمان داریوش بی تاج
پیشنهاد ویژه

رمان داریوش بی تاج

بعد مرگ رییس باند تاج، وراثت به جای پسر خوندش داریوش، رسید به سامیار عیاش! اما برگشت دختر رییس باند به ایران همه چیزو عوض کرد؛ حالا داریوش برای پس گرفتن تاج باید با دختری که هوس و شهوتشو بعد سالها بیدار کرده بود میجنگید!

مطالعه آنلاین
خلاصه کتاب

خلاصه دانلود رمان تمنای نوش دارو از سایت نودهشتیا:

روایت خانواده‌ای از تبار صمیمیت و گرما که عشق و هوس، گوشه چشمی به کانون گرمشان می‌اندازد. خانواده‌ای متشکل از چهار عضو که عشق آن‌ها را از هم فرومی‌پاشد. بنیاد خانواده را نابود می‌کند. دختر و پسری که بی‌خبر پی معشوق می‌افتند و در این راه، بسیار ضربه می‌بینند و حتی، تا مرز نابودی هم خواهند رفت...

مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    تمنای نوش دارو
  • ژانر
    عاشقانه، تراژدی
  • نویسنده
    نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی)
  • صفحات
    731
  • منبع تایپ
    انجمن نودهشتیا
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
کامنت ها

  • مبینا جعفرپورنژادوای خیلی دوسش داشتم اومدم کامنت بذارم برم دوباره بخونممممش...
  • NINAرمان جذابی که حالا حالاها یادم نمیره .......
  • آرامرمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم. حتما بهتون پيشنهاد می‌...
  • آرامرمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم...
  • گَندُمَکـــم!..😞خیلی شکوفه رو اذیت کرد ولی وقتی عاشق شد کلا یه آدم دیگه شد عاشق اون قسمت شدم که...
  • آسناجلد دوم رو بزار😩...
  • Roshanaهانی جان قلمت انقدر خفن بود که نگم ازش عالی هستی عزیزکم...
  • مهسان نورنزادلذت بردم از این قلم و روایت. خسته نباشید میگم به نویسنده محترمش...
  • ملیکاملازادهعالی بود عزیزم عاشق داستان هایی هستم که داخلش بچه ها هم هستن...
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.