رمان های اختصاصی نودهشتیا
رمان های اختصاصی نویسندگان انجمن نودهشتیا را در اینجا دانلود کنید
رمان های اختصاصی نودهشتیا
دانلود رمان داهول از نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی) نویسنده اختصاصی نودهشتیا

دانلود رمان داهول از نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی) نویسنده اختصاصی نودهشتیا

مشخصات دانلود رمان داهول از نودهشتیا

 نویسنده: نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی)

 ژانر: ترسناک

خلاصه دانلود رمان نیکتوفیلیا از سایت نودهشتیا:

دست خودم نیست. اگه دست من بود، اگه به انتخاب من بود، تو الان زنده بودی. پس من این وسط بی‌گناهم. منم مثل تو به خودم که می‌اومدم، می‌دیدم جا تره و بچه نیست. از کجا باید می‌دونستم؟ شب‌ها با شنیدن نوای خوش ریتم سازدهنی مسخ و تسخیر میشم و دست به قتل می‌زنم؟ اگر می‌دونستم که تو رو هم مثل بقیه‌ی مردم روستا شبونه نمی‌کشتم ولی…

با این حال باز هم من دستم به خون هیچ‌کس آلوده نیست. من فقط وظیفه داشتم تو و بقیه رو سرگرم اون سازدهنی موزیکال کنم. همون که من رو هم محسور خودش کرد. اونی که قاتله من نیستم. همون شیطان پلیدیِ که اون بچه‌ی شش ساله رو سی سال متحرک کرده؛ اون شما رو کشت. همون‌طور که من رو کشت. می‌گفت: «با مرگت به دنیام بیار!» انگار که اگه من رو می‎‌کشت، خودش تازه به دنیا می‌اومد و شیطانی گری هاش رو شروع می‌کرد. با جسم من و روح شیطانی خودش.

نودهشتیا مطالعه این رمان ها را به شما پیشنهاد می‌کند:

رمان روایتی دیگر از پری دریایی | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا

رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا  

قسمتی از دانلود رمان داهول از نودهشتیا:

با اخم به جورج خیره شدم و با بی‌صبری پرسیدم:

_ چرا چیزی نمیگی جورج؟ تا کی باید منتظرت باشم؟

سرش رو پایین انداخت و با ناخن‌های کوتاهش مشغول اذیت کردن مورچه‌ی روی تختم شد. ابروهای کم پشتش به هم نزدیک شده بودن تا اخمش رو نشون بدن. بینی کشیده و در عین حال کوچکش از سرما قرمز شده بود و چشم‌های تیله‌ای آبیش دو دو می‌زد. لب‌های نازک و قرمزش رو با زبون خیس کرد و گفت:

_ دنیز! از مادر و پدرت اطلاع داری؟

شونه‌ای بالا انداختم و از شدت سرما پتو رو بیشتر دور خودم پیچیدم. جواب دادم:

_ چه خبری؟ مثل همیشه دو هفته‌ست که به بهونه‌ی مأموریت خونه رو ترک کردن. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم، من فقط نقش یک مزاحم رو ایفا می‌کنم و اگه نبودم، اون‌ها خیلی راحت‌ تر می‌تونستن به کارشون برسن و دیگه لازم نبود، برام پرستار بگیرن و یکسره خرج‌های اضافیم رو متقبل بشن.

چیزی نگفت و نفس عمیقی کشید. این قدر با انگشت اشاره‌اش راه اون مورچه‌ی بی‌چاره رو سد می‌کرد که من کلافه از این آزار رسوندنش دستش رو پس زدم و گفتم:

_ چطور؟ برای چی پرسیدی؟

نگاهش رو که یک لحظه روی صورتم اومد، دزدید و به قاب عکس سه نفره‌ من و خانوادم خیره شد. انگار چیزی می‌خواست بگه که خیلی براش سخت بود به زبون جاری بسازه. می‌خواستم کمکش کنم تا راحت‌ تر حرفش رو بزنه ولی چه جوریش رو نمی‌دونستم.

آروم گفت:

_ ای کاش واقعا نبودی دنیز! از این به بعد چی می‌شه؟ چی به تو می‌گذره؟ با آینده‌ غمگین و تنهات قراره چی کار کنی؟ تو هنوز خیلی بچه‌ای دنیز! باید یکی باشه که مراقبت باشه. تو تنهایی از پس هیچ کاری بر نمیای.

حرصی شده و متعجب مشتی به بازوش کوفتم و گفتم:

_ معلوم هست چی می‌گی؟ نکنه دوباره سراغ اون کوفتی‌ها رفتی؟ اوردوز می کنی جورج!

نگاهش رو با هاله‌ای از غم به چشم‌های سبز من دوخت و گفت:

_ کاش اوردوز می‌کردم و تو رو توی این موقعیت نمی‌دیدم.

_ جورجی! محض رضای خدا چی شده؟ داری نگرانم می‌کنی.

_ دنیز! امروز صبح خبرِ…

یک چیزی توی گلوش گیر کرده بود و اجازه نمی‌داد که جورجی کلام دیگه‌ای به زبون بیاره.

_ حرف بزن جورجی! چی می‌خوای بگی؟

چنگی به موهای لخت و طلاییش زد و مردد نگاهش رو بین من و عکس پدر و مادرم چرخوند. لبخند محوی به چهره‌ی غرق در خنده‌ی من توی عکس زد و با نفس عمیق دیگه‌ای نگاهش رو به کف اتاق دوخت. چرا این قدر برای گفتنش تعلل می‌کنه؟ نکنه اتفاق بدی افتاده؟ دنیز! تو واقعا خنگی! از نظر تو جورجی می‌خواد خبر خوب بده؟ به چهرش نگاه کن و جواب من رو بده.

کلافه از روی تخت بلند شد و روی دو دستش که به لبه‌ی میز کامپیوترم تکیه زده بود، خم شد. آهی کشید و در همون حال ادامه داد:

_ متأسفم دنیز! ولی پدر و مادرت تو مأموریت به قتل رسیدن.

مغزم غیر فعال شد و سلول‌های خاکستریم از فعالیت افتادن. چی؟ این پسر چی می‌گفت؟ برگشت و نگاه مغموم و ذوب کننده اش رو به چشم‌هام دوخت. اگه روی تخت نبودم و جام گرم و نرم نبود، قطع به یقین از سرمای کف اتاق به خودم می‌لرزیدم.

_ چی گفتی؟ جورج تو چی گفتی؟

قطره اشکی ریخت که خیلی زود با پشت دست پسش زد.

جورجی گفت: 

_ سخته دنیز! خیلی سخته که والدینت رو توی این سن از دست بدی و هیچ تکیه گاه دیگه‌ای نداشته باشی ولی من بهت قول میدم، هیچ‌وقت و هرگز تنهات نذارم باشه؟ ازت خواهش می‌کنم، احساس تنهایی نکن! من پیشتم دنیز. من پشتتم عزیزم!

اون روز خیلی سعی کردم باز هم به حرف بیام حتی جورجی هم که شوکه شدن من رو دیده بود سعی می‌کرد که لااقل اشکم رو دربیاره ولی فایده‌ای نداشت. فرداش حالم بهتر بود. من توی روزهای عادی هم پدر و مادر نداشتم. اون‌ها هیچ‌ وقت پیشم نبودن و همیشه سرشون گرم کارشون بود. هرگز بالای سر من قصه نگفتن و دور هم غذا نخوردیم پس بیشتر از یک شب گریه‌ی بیش از حد براشون کافی بود. این رو هم که جورجی با زور موفق شد، دیشب احساساتم رو جریحه دار کنه.

حالا که یک هفته گذشته حس می‌کردم، خونه رنگ و بوی سوت و کوری به خودش گرفته. هیچ خبری از اجساد مادر و پدرم نبود و هیچ‌کس هم بهم نمی‌گفت، کجا و کی به قتل رسوندتشون. جورجی و لیلی سعی می‎‌کردن سرم رو گرم کنن و تنهام نذارن اما وقتی یاد این می‌افتادم که با وجود والدینم هیچ‌ وقت ترس به دلم نیومد، بیشتر به فکر اون قاتل می‌افتادم. حالا که نیستن، انگار تازه فهمیدم حتی در نبودشون هم امنیت داشتم. لااقل از دور باهام در تماس بودن. حالا که این رو هم ندارم.

هر شب می‌گذشت و من نه خبری از اجساد پدر و مادرم داشتم و نه می‌دونستم قراره چه جوری به زندگیم ادامه بدم تا این که بالاخره از کلافگی و خودکلنجاری خسته شدم و تصمیم گرفتم به هر روشی که ممکنه انتقام مرگ پدر و مادرم رو از اون قاتل کثیف بگیرم. نباید می‌ذاشتم این پلیس‌های ترسو خون والدینم رو پایمال کنن. به یک تصمیم آنی از جام بلند شدم و با برداشتن کیف دستیم بدون جواب به جورجی و لیلی از خونه بیرون رفتم. اسمم توی خیابون پخش میشد و مسببش هم کسی جز جورج نبود. به سمتش برگشتم و گفتم:

_ لطفاً اجازه بده کاری رو که آرومم می‌کنه انجام بدم جورجی! باشه؟ بذار آتیشی که فقط دو سه روزه شعله گرفته روشن بمونه وگرنه خاموش میشم و هرگز به روشنی بر نمی‌گردم. 

رمان های پرطرفدار نودهشتیا را همین حالا بخوانید:

دانلود رمان گل صبا از نیلوفر صبوری نویسنده انجمن نودهشتیا

دانلود رمان عشق به قید وثیقه از سایه مولوی نویسنده اختصاصی نودهشتیا

رمان ساختمان سایه
پیشنهاد ویژه

رمان ساختمان سایه

پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختمان سایه می‌شود. او خیال می‌کند گذشته‌اش را فراموش کرده؛ حال آن‌که آقای گذشته‌، در واحد روبرویی سکونت دارد...

مطالعه آنلاین
رمان داریوش بی تاج
پیشنهاد ویژه

رمان داریوش بی تاج

بعد مرگ رییس باند تاج، وراثت به جای پسر خوندش داریوش، رسید به سامیار عیاش! اما برگشت دختر رییس باند به ایران همه چیزو عوض کرد؛ حالا داریوش برای پس گرفتن تاج باید با دختری که هوس و شهوتشو بعد سالها بیدار کرده بود میجنگید!

مطالعه آنلاین
خلاصه کتاب

خلاصه دانلود رمان نیکتوفیلیا از سایت نودهشتیا:

دست خودم نیست. اگه دست من بود، اگه به انتخاب من بود، تو الان زنده بودی. پس من این وسط بی‌گناهم. منم مثل تو به خودم که می‌اومدم، می‌دیدم جا تره و بچه نیست. از کجا باید می‌دونستم؟ شب‌ها با شنیدن نوای خوش ریتم سازدهنی مسخ و تسخیر میشم و دست به قتل می‌زنم؟ اگر می‌دونستم که تو رو هم مثل بقیه‌ی مردم روستا شبونه نمی‌کشتم ولی...

مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    داهـــول
  • ژانر
    ترسناک
  • نویسنده
    نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی)
  • طراح کاور
    سایان
  • صفحات
    211
  • منبع تایپ
    انجمن نودهشتیا
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
کامنت ها
  • آرام
    15 سپتامبر 2026 | 12:20

    رمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم

  • آرام
    15 سپتامبر 2026 | 12:21

    رمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم. حتما بهتون پيشنهاد می‌کنم که بخونیدش

  • مبینا جعفرپورنژادوای خیلی دوسش داشتم اومدم کامنت بذارم برم دوباره بخونممممش...
  • NINAرمان جذابی که حالا حالاها یادم نمیره .......
  • آرامرمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم. حتما بهتون پيشنهاد می‌...
  • آرامرمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم...
  • گَندُمَکـــم!..😞خیلی شکوفه رو اذیت کرد ولی وقتی عاشق شد کلا یه آدم دیگه شد عاشق اون قسمت شدم که...
  • آسناجلد دوم رو بزار😩...
  • Roshanaهانی جان قلمت انقدر خفن بود که نگم ازش عالی هستی عزیزکم...
  • مهسان نورنزادلذت بردم از این قلم و روایت. خسته نباشید میگم به نویسنده محترمش...
  • ملیکاملازادهعالی بود عزیزم عاشق داستان هایی هستم که داخلش بچه ها هم هستن...
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.