رمان های اختصاصی نودهشتیا
رمان های اختصاصی نویسندگان انجمن نودهشتیا را در اینجا دانلود کنید
رمان های اختصاصی نودهشتیا
دانلود رمان شمور از نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی) نویسنده اختصاصی نودهشتیا

دانلود رمان شمور از نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی) نویسنده اختصاصی نودهشتیا

مشخصات دانلود رمان شمور از نودهشتیا

نویسنده: نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی)

 ژانر: عاشقانه، تراژدی

خلاصه دانلود رمان شمور از سایت نودهشتیا:

در حوالی همین شهرهای خاکستری غم‌زده، آدمکی بی‌رنگ‌ورو از شدت کمبود انگیزه و محبت، نفس‌تنگی گرفته است. بیماری  صعب‌العلاجی که تنها درمانش،  بودن آن یک نفر است…

خدا داند، شاید آن یک نفر هم طاقت از کف برون دهد و نماندن را به بودن‌ها ترجیح دهد. اما این، تنها یک قصه‌ی عشقی ساده نیست که شروعش با عشق باشد و پایانش با شکست. این قصه‌ی دنیاییست که به فرمایش حضرت علی علیه‌السلام، قرار است روی بد روزگار را نشان جان دخترک دهد.

دخترکی که بی‌انگیزه شروع کرد و آن‌قدر بر درب و دیوار کوبیده شد که از میان خاک‌های خردشده‌ی اطرافش، درخشید و سر برآورد. دخترکی که جان‌سخت شده بود و روی تلخ روزگار، بر جانش اثر نمی‌گذاشت. این، قصه‌ی یک اسطوره است. 

نودهشتیا مطالعه این رمان ها را به شما پیشنهاد می‌کند:

رمان روایتی دیگر از پری دریایی | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا

رمان من و ماه | بهاره شیرین سخن کاربر انجمن نودهشتیا  

قسمتی از دانلود رمان شمور از نودهشتیا:

 انگشتانم، پلکم را نوازش کردند تا جلوی آویز شدن آن قطره اشک لجوج و خودمختار را بگیرند. گوشه‌ای از ماهیچه‌ی تپنده‌ام منقبض ‌شده بود و از بی‌رحمی حرف‌هایی که همچون تازیانه‌ای وحشی به جانش کوبیده میشد، می‌گریست! از زیر مقنعه گلویم را فشردم تا درد بغض سنگینم را تسکین دهم. گویی در باتلاقی از سخنان گزنده فرو رفته بودم و کلمات چون ماری خشمگین، روحم را نیش می‌زدند.

خشم، چاشنی تنفسم شده بود. پلک‌هایم را تا آخرین حد ممکن فاصله دادم تا قطره‌ای دیگر از پس مژه‌هایم نگریزد. حق با لعیا بود. من، انتقام احساس پایمال‌شده‌ام را خواهم گرفت. به طریقی که عالم بدانند تا چه اندازه حقیر است و خودش نیز، نداند از کدام سو، بر سرش مجازات می‌بارد!

پس برخاستم و به‌تندی، دفترچه‌ی کاهی‌ام را از کشوی میز بیرون کشیدم. مردمک‌های نمگینم از روی آرزوهای رنگینم گذشتند و به آخر لیست مذکور رسیدند. مدادم را از روی میز برداشتم و مواردی جدید به لیست اضافه کردم. مواردی که مسبب دگرگونی سرنوشتم می‌شدند. گزینه‌هایی که با به سرانجام رساندنشان، او را در پیش چشمانم، پشیز می‌شمردند.

با پوزخندی عصبی به روی چشمانم دست کشیدم. آب دهانم را قورت دادم و سر به سمت پنجره گرداندم. خیره به غروب خورشید غریدم:

– قول میدم شَمّوری بشم که حتی نتونی تصورش کنی.

***

چهار ماه قبل [ زمستان سال هزار و سیصد و شش ]

لعیا با سرعتی ملاحظه گرانه خودش را از آن‌سوی خیابان به این سمت رساند و با هل و ولا گفت:

– بردنش بیمارستان.

به سبب اضطراب وارده از استرس لعیا، تند پرسیدم:

– کدوم بیمارستان؟ برای چی؟

دستی برای تاکسی زردپوش تکاند و در همان حال گفت:

– دختره خیره سر خودش رو انداخته جلوی ماشین.

تاکسی ایستاد و پس از اعلام آدرس، سوار شدیم. آرام پرسیدم:

– یعنی چی؟ چرا باید…

کلافه نوچی کرد و هیسی گفت و آرام پاسخ داد:

– منم مثل تو. الان می ریم می فهمیم دیگه.

نگران و با دلشوره ای غیر قابل وصف، چشم به بیرون و خیابان در حال گذر دوختم. پس از چندی صبر و تحمل، از تاکسی پیاده شدیم و با احتیاط از خیابان گذر کردیم.

– لعیا!

– هان؟

– می خواسته خودکشی کنه؟

– به چه دلیلی آخه؟ یاسمین زندگی خوبی داره. خانواده ی خوب، دوستای خوب، سلامتی، پول، وضعیت تحصیلی عالی؛ تازه با کسی هم نیست که بگیم شکست خورده.

 – خدا عالمِ لعیا. شاید به ما نگفته.

برگشت و با چشمانی غضبناک نگاهی به مردمک هایم انداخت و به سمت پذیرش قدم برداشت. شانه ای بی قیدانه بالا انداختم و خویش را به وی رساندم.

– بیا از اینور.

دستم را کشید و قبل از اینکه به پذیرش برسم، مرا به سمتی کشاند. شماره ی اتاق ها را از نظر می گذراند و سپس، رو به روی دربی قرار گرفت.

– اینجاست؟

– هان؟ بذار ببینم.

تقه ای زد و درب را نیمه باز کرد. به دلیل قد کوتاه ترم از لعیا، به داخل دید نداشتم؛ اما ورود آنگونه ی لعیا، همین منظور را می رساند که غلط نیامده ایم. لعیا درب را طاق باز، باز کرد و خودش را با قدمی تند به تخت یاسمین رساند. گفت:

– زهرمار!

درب را پشت سرم بستم و آرام به سمت تختش قدم برداشتم. لبخندی نیمه جان زد و خیره به لعیا با صدای ضعیف گفت:

– سلام.

لعیا با خشم نزدیکش شد و ضربه ای به شانه اش زد که از درد چهره ی رنگ پریده اش را درهم کرد. توبیخگرانه صدا زدم:

– لعیا!

لعیا با همان صدای غضبناکش گفت:

– روش جذاب تری برای مردن سراغ نداشتی؟ پریدن جلوی ماشین مردم بیچاره دیگه خیلی خز شده احمق جون.

یاسمین خنده ی آرامی کرد و پاسخ داد:

– چی بهت گفتن؟ که پریدم جلوی ماشین؟ باور کن خودش زد. من رو چه به این کارها؟

لبه ی تخت نشستم و رو به لعیا گفتم:

– خب دیگه. حالا هر کی ندونه فکر می کنه چیزی!

لعیا نگاه عصبی اش را از روی یاسمین برداشت و به من دوخت. چشم ریز کرد و با کنجکاوی پرسید:

– چیزم؟! چیزم؟

یاسمین خندید و هیچ نگفت. لبخند من هم کمی باز گشته بود و چشمکی به یاسمین زدم. لعیا با همان لحن کوچه بازاری اش ضربه ای به شانه ام زد و گفت:

– اوی با توئم جوجه نیشی. چیزم؟

معمولا هر موقع لبخندی به پهنای صورت می زدم، لقب جوجه نیشی را به پیشانی ام مهر میزد.

– چیزی دیگه. چی میگن؟ اینایی که به رفیقشون علاقه ی افراطی دارن و… 

رمان های پرطرفدار نودهشتیا را همین حالا بخوانید:

دانلود رمان عشق به قید وثیقه از سایه مولوی نویسنده اختصاصی نودهشتیا

دانلود رمان آخرین نگهبان شعله از زینب چرمگر نویسنده نودهشتیا

رمان ساختمان سایه
پیشنهاد ویژه

رمان ساختمان سایه

پس از ماه‌ها دوندگی، وام مسکن به حسابش واریز شده و مائده، صاحب یک واحد هشتاد متری در ساختمان سایه می‌شود. او خیال می‌کند گذشته‌اش را فراموش کرده؛ حال آن‌که آقای گذشته‌، در واحد روبرویی سکونت دارد...

مطالعه آنلاین
رمان داریوش بی تاج
پیشنهاد ویژه

رمان داریوش بی تاج

بعد مرگ رییس باند تاج، وراثت به جای پسر خوندش داریوش، رسید به سامیار عیاش! اما برگشت دختر رییس باند به ایران همه چیزو عوض کرد؛ حالا داریوش برای پس گرفتن تاج باید با دختری که هوس و شهوتشو بعد سالها بیدار کرده بود میجنگید!

مطالعه آنلاین
خلاصه کتاب

خلاصه دانلود رمان شمور از سایت نودهشتیا:

در حوالی همین شهرهای خاکستری غم‌زده، آدمکی بی‌رنگ‌ورو از شدت کمبود انگیزه و محبت، نفس‌تنگی گرفته است. بیماری  صعب‌العلاجی که تنها درمانش،  بودن آن یک نفر است...

مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    شمـــور
  • ژانر
    عاشقانه، تراژدی
  • نویسنده
    نیکتوفیلیا (مهدیه سادات ابطحی)
  • طراح کاور
    سایان
  • صفحات
    657
  • منبع تایپ
    انجمن نودهشتیا
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
کامنت ها

  • مبینا جعفرپورنژادوای خیلی دوسش داشتم اومدم کامنت بذارم برم دوباره بخونممممش...
  • NINAرمان جذابی که حالا حالاها یادم نمیره .......
  • آرامرمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم. حتما بهتون پيشنهاد می‌...
  • آرامرمان های مهدیه جون همیشه خوب هستن من عاشق رمان داهول شدم...
  • گَندُمَکـــم!..😞خیلی شکوفه رو اذیت کرد ولی وقتی عاشق شد کلا یه آدم دیگه شد عاشق اون قسمت شدم که...
  • آسناجلد دوم رو بزار😩...
  • Roshanaهانی جان قلمت انقدر خفن بود که نگم ازش عالی هستی عزیزکم...
  • مهسان نورنزادلذت بردم از این قلم و روایت. خسته نباشید میگم به نویسنده محترمش...
  • ملیکاملازادهعالی بود عزیزم عاشق داستان هایی هستم که داخلش بچه ها هم هستن...
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.