رمان های اختصاصی نودهشتیا
رمان های اختصاصی نویسندگان انجمن نودهشتیا را در اینجا دانلود کنید
رمان های اختصاصی نودهشتیا
  • دانلود رمان
    دانلود رمان
دانلود رمان ناصور از المیرا نجاتی کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان ناصور از المیرا نجاتی کاربر انجمن نودهشتیا

مشخصات دانلود رمان ناصور از نودهشتیا

📌 نام رمان: ناصور

✍️ نویسنده: المیرا نجاتی | کاربر انجمن نودهشتیا 

📚 ژانر: عاشقانه، اجتماعی

❤️خلاصه دانلود رمان ناصور از سایت نودهشتیا:

«نآصور» برای من داستان دختریه که تنها آرزوش درس خواندن بود؛ رؤیایی ساده که تو خانواده‌ای سنتی و سخت‌گیر به یه چیزی ممنوع تبدیل شده بود.

یک شب تاریک همه‌چیز رو عوض می‌کنه…
شبی که او در راه دانشگاه ربوده میشه و زندگیش ناگهان زیر سایه‌ای سنگین فرو می‌رود.
درست در لحظه‌ای که دیگه امیدی نمانده،
غریبه‌ای به کمکش میادو او رو نجات می‌ده.
اما یک دروغ تلخ، همه‌چیز رو پیچیده می‌کنه
ناجی رو تو چشم دیگران به متهم تبدیل می‌کنه و سرنوشت هر دونفر رو به مسیری می‌کشونه که هیچ‌کدام انتظارش رو نداشتند.

«نآصور» برای من روایت زخم‌هایی که که به این راحتی‌ها خوب نمیشن، حقیقت‌هایی که پشت سکوت پنهان می‌مونن و احساسی که آهسته و بی‌صدا از دل همون تاریکی رشد می‌کنه.

مطالعه رمان های پیشنهادی نودهشتیا:

رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا

رمان سیاه قلب| نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا

قسمتی از دانلود رمان ناصور نودهشتیا:

اگر تکلیف روشن نشه، مجبوریم نگه‌ت داریم.

یک دفعه بدنم تکون خورد.

سرم رو بلند کردم.

سروان ادامه داد:

 – اگه وضعیتت مشکوک باشه،

اگه احتمال جرم دخیل باشه،

اگه هویت مشخص نشه،

طبق قانون باید امشب بمونی تو بازداشتگاه. تا فردا صبح روشن بشه قضیه چیه.

کلمه‌ی  – بازداشتگاه

انگار یک سیلی محکم خورد تو صورتم.

تصویر پدرم یکهو تو ذهنم ظاهر شد.

صورتش

داد زدنش

غضبش

قسم خوردنش

اصلاً نمی‌تونستم تصور کنم فردا صبح، وقتی پیدام نکنن، چه اتفاقی می‌افته.

ترس از پدرم

ترس از نگاه مردم

ترس از اینکه فکر کنن من کاری کردم

ترس از این آبروریزی

ترس از همه‌چی

همه یک‌جا ریخت روی سرم.

نفسم برید.

دهانم باز شد.

اشک‌هام داغ شد.

سروان، شاید برای اینکه  – زبونم باز بشه ، شاید چون می‌دید نمی‌تونم حرف بزنم، گفت:

 – خانم، ما نمی‌دونیم چی کردی…

قتل کردی؟

درگیری داشتی؟

فرار کردی؟

چه اتفاقی افتاده که این‌جوری‌ای؟

وقتی حرف نمی‌زنی ما باید بدترین حالت رو در نظر بگیریم.

پس—

صدام یکهو از گلوم جهید بیرون.

 – نه! من… من قتل نکردم! من…

انگار اون جمله شوک لازم بود.

یکهو بقیه‌ی کلمات هم پشتش هجوم آوردن.

با گریه، نفس‌نفس‌زنان گفتم:

 – خواهش می‌کنم…

خواهش می‌کنم…

فقط…

فقط با پدرم تماس بگیرید…

سروان مکث کرد.

من با صدای بریده ادامه دادم:

 – فقط… فقط بهش بگید اینجام…

فقط… بهش بگید من زنده‌ام…

لطفاً…

چادر رو جلو صورتم کشیدم.

بدنم می‌لرزید.

اشک‌هام روی دامن چادر لکه می‌انداخت.

مردراننده یکی از واضح‌ترین نفس‌کشیدن‌های عصبی عمرش رو انجام داد.

صدای قدمش رو شنیدم که چند قدم عقب رفت، چند قدم جلو آمد.

شاید داشت خودش رو کنترل می‌کرد.

سروان آرام گفت:

 – بالاخره حرف زدی…

خب. پدر. شماره‌ش رو بده.

اما من…

اصلاً نمی‌تونستم شماره بگم.

ذهنم قفل شده بود.

فقط اشک می‌ریخت.

دست‌هام می‌لرزید.

زیر لب جمله رو تکرار کردم:

 – با پدرم تماس بگیرید…

خواهش می‌کنم…

فقط همین…

فقط همین… .

سروان گوشی رو از روی میز برداشت. شماره‌ای که با هزار زور و لرز نصفه‌نیمه گفته بودم رو یکی از مأمورا همزمان روی یک برگه نوشت. خودم حتی مطمئن نبودم درست گفتم یا نه. فقط تو اون لحظه دلم می‌خواست یک نفر، هرکسی، بیاد و بگه من آدمم… گم‌شده‌م… نه مجرم.

سروان شماره رو گرفت.

زنگ خورد.

هر ثانیه‌ی بوقش مثل ضربه‌ی چکش بود روی سرم.

دست‌هام رو به هم فشار داده بودم، انگار می‌خواستم لرزششون رو پنهان کنم.

مردراننده کمی دورتر ایستاده بود، تلفنش هنوز تو دستش بود و نگاهش عصبی روی زمین. هر از گاهی لبش رو گاز می‌گرفت.

بوق… بوق…

تا اینکه بالاخره تلفن اون‌طرف برداشته شد.

سروان با صدای رسمی گفت:

 – سلام آقا. از کلانتری شماره‌ی … تماس می‌گیرم. درباره‌ی دخترتون

قبل از اینکه جمله‌اش کامل بشه، صدای پدرم پیچید تو اسپیکر.

خشک.

سرد. دانلود رمان ناصور

پر از همان لحن همیشگی که تا مغز استخوانم رو می‌سوزوند.

 – دختر من اون موقع شب کلانتری چیکار می‌کنه؟

انگار یک مشت محکم خورد وسط سینه‌ام.

نفسم گرفت.

سرم پایین‌تر رفت.

سروان گفت:

 – آقا، ایشون اینجا هستن. پیدا شدن. حالشون خوب نیست، شوکه هستن…

پدرم با صدای بلندتر، طوری که مشخص بود آدم‌ها اون‌طرف خط ترسیدن ازش، گفت:

 – هرکی تا این ساعت کلانتری بوده، همون‌جا هم بمونه!

تا صبح نگهش دارید. خودش جوابگو باشه که چرا این وقت شب خیابون بوده.

بدنم یخ زد.

حرفش مثل یک ضربه نبود

مثل یک چاقوی سرد بود

که آروم و بی‌احساس فرو می‌ره تو قلب آدم.

اشکم بی‌صدا ریخت.

چشم‌هام تار شد.

سروان مکث کوتاهی کرد، سرش رو کمی کج کرد، بعد با لحن رسمی گفت:

 – آقا، باید بیاین برای تحویل گرفتنش.

پدرم با صدای سنگین و بی‌رحمانه گفت:

 – نمیام. تا صبح بمونه اونجا. من همین‌جا می‌فهمم چه غلطی کرده.

گوشی قطع شد.

صدای بوق بعد از قطع تماس، از صدای نفس‌هام بلندتر بود.

من فقط نشستم…

بی‌حرکت…

مثل کسی که یکی از ستون‌های زندگیش رو ازش کشیدن بیرون و حالا سقف داره روی سرش می‌ریزه.

یک لحظه بعد، صدای مرد بلند شد.

نه فریاد…

ولی پر از عصبانیت کنترل‌شده.

از اون عصبانیت‌هایی که آدم برای نگه داشتنش از ته دل فشار میاره.

 – خب؟

این یعنی چی؟

سروان نگاه خونسردی به او انداخت.

 – یعنی باید بمونی.

مرد با دست به من اشاره کرد، انگار بخواد بگه “این دختر” ولی لحنش حرصی بود:

 – من الان یک ساعت اینجام، کارمو گذاشتم، بیمارستان منتظرم، نصف شهر رو دور زدم… فقط کمک کردم! حالا باید تا صبح اینجا بمونم چون پدرش نمیاد؟

سروان شانه بالا انداخت.

کاملاً جدی، کاملاً رسمی.

 – تا وضعیت ایشون روشن نشه، شما هم نمی‌تونید برید.

شاید شما هم در ماجرا دخیل باشید.

مرد انگار برق گرفتش.

چشم‌هاش گرد شد، بعد سریع اخم کرد و گفت:

 – من؟!

من دخیل باشم؟

من اصلاً این دختر رو نمی‌شناسم!

از جاده جمعش کردم آوردم اینجا که کمک کنید، نه اینکه خودمو گیر بندازم!

سروان بدون لحظه‌ای نرم شدن گفت:

 – ممکنه صحنه‌سازی کرده باشین که خودتون رو بی‌گناه جلوه بدین.

مرد یک قدم جلو رفت، اما بعد ایستاد، انگار یادش افتاد نباید تو کلانتری احساساتی رفتار کنه.

با حرص و صدای پایین‌تر گفت:

 – جناب سروان… من پزشکم. عمل داشتم. الان هم مجبور شدن بدون من شروع کنن. منو چرا نگه می‌دارید؟

دانلود رمان‌های جدید نودهشتیا:

دانلود رمان سان و آز خاکستری از ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا

دانلود رمان تینار از هانیه پروین کاربر انجمن نودهشتیـ1

خلاصه کتاب

❤️خلاصه دانلود رمان ناصور از سایت نودهشتیا:

«نآصور» برای من داستان دختریه که تنها آرزوش درس خواندن بود؛ رؤیایی ساده که تو خانواده‌ای سنتی و سخت‌گیر به یه چیزی ممنوع تبدیل شده بود.

یک شب تاریک همه‌چیز رو عوض می‌کنه... شبی که او در راه دانشگاه ربوده میشه و زندگیش ناگهان زیر سایه‌ای سنگین فرو می‌رود. درست در لحظه‌ای که دیگه امیدی نمانده، غریبه‌ای به کمکش میادو او رو نجات می‌ده. اما یک دروغ تلخ، همه‌چیز رو پیچیده می‌کنه ناجی رو تو چشم دیگران به متهم تبدیل می‌کنه و سرنوشت هر دونفر رو به مسیری می‌کشونه که هیچ‌کدام انتظارش رو نداشتند.

«نآصور» برای من روایت زخم‌هایی که که به این راحتی‌ها خوب نمیشن، حقیقت‌هایی که پشت سکوت پنهان می‌مونن و احساسی که آهسته و بی‌صدا از دل همون تاریکی رشد می‌کنه.

مشخصات کتاب
  • نام کتاب
    ناصور
  • ژانر
    عاشقانه، اجتماعی
  • نویسنده
    المیرا نجاتی
  • صفحات
    1943
لینک های دانلود
  • برچسب ها:
دیگر نوشته های
کامنت ها

  • عادلهوای بمیرم واسه ناهید چقدر دخترم مظلوم بود جیگرم کباب شدددد ساعت چار صبح داشتم وا...
  • Zeynabاین دومین باره که دارم می‌خونمش.....
  • سایانرمان بی نهایت قشنگی بود و طنز عالی‌ای داشت❤️🫶🏻...
  • لعیا فروتنهمین الان تمومش کردم و واقعا لذت بردم. داستان و فضاسازی خیلی خوبی داشت و بعضی دی...
  • لعیاسلام ببخشید میشه بقیه رمانای نویسنده رو هم برام بفرستید؟؟...
  • شیدهقلم جذاب نویسنده باعث شد چندساعته تمومش کنم. ولی کاش پایانش طوری دیگه ای بود.......
  • آریاناعالی بود، توصیه میکنم حتما بخونید...
  • مهروااای افتضااااح و مزخرف، یه رمان بی سر و ته که از زبون ۱۰۰ نفر گفته شد و اصلا تو...
  • نسترنسلام.فایل رمان رو خریداری کردم...
  • مدیر سایتفایل رمان براتون ارسال شد...
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.