«نآصور» برای من داستان دختریه که تنها آرزوش درس خواندن بود؛ رؤیایی ساده که تو خانوادهای سنتی و سختگیر به یه چیزی ممنوع تبدیل شده بود.
یک شب تاریک همهچیز رو عوض میکنه… شبی که او در راه دانشگاه ربوده میشه و زندگیش ناگهان زیر سایهای سنگین فرو میرود. درست در لحظهای که دیگه امیدی نمانده، غریبهای به کمکش میادو او رو نجات میده. اما یک دروغ تلخ، همهچیز رو پیچیده میکنه ناجی رو تو چشم دیگران به متهم تبدیل میکنه و سرنوشت هر دونفر رو به مسیری میکشونه که هیچکدام انتظارش رو نداشتند.
«نآصور» برای من روایت زخمهایی که که به این راحتیها خوب نمیشن، حقیقتهایی که پشت سکوت پنهان میمونن و احساسی که آهسته و بیصدا از دل همون تاریکی رشد میکنه.
سروان، شاید برای اینکه – زبونم باز بشه ، شاید چون میدید نمیتونم حرف بزنم، گفت:
– خانم، ما نمیدونیم چی کردی…
قتل کردی؟
درگیری داشتی؟
فرار کردی؟
چه اتفاقی افتاده که اینجوریای؟
وقتی حرف نمیزنی ما باید بدترین حالت رو در نظر بگیریم.
پس—
صدام یکهو از گلوم جهید بیرون.
– نه! من… من قتل نکردم! من…
انگار اون جمله شوک لازم بود.
یکهو بقیهی کلمات هم پشتش هجوم آوردن.
با گریه، نفسنفسزنان گفتم:
– خواهش میکنم…
خواهش میکنم…
فقط…
فقط با پدرم تماس بگیرید…
سروان مکث کرد.
من با صدای بریده ادامه دادم:
– فقط… فقط بهش بگید اینجام…
فقط… بهش بگید من زندهام…
لطفاً…
چادر رو جلو صورتم کشیدم.
بدنم میلرزید.
اشکهام روی دامن چادر لکه میانداخت.
مردراننده یکی از واضحترین نفسکشیدنهای عصبی عمرش رو انجام داد.
صدای قدمش رو شنیدم که چند قدم عقب رفت، چند قدم جلو آمد.
شاید داشت خودش رو کنترل میکرد.
سروان آرام گفت:
– بالاخره حرف زدی…
خب. پدر. شمارهش رو بده.
اما من…
اصلاً نمیتونستم شماره بگم.
ذهنم قفل شده بود.
فقط اشک میریخت.
دستهام میلرزید.
زیر لب جمله رو تکرار کردم:
– با پدرم تماس بگیرید…
خواهش میکنم…
فقط همین…
فقط همین… .
سروان گوشی رو از روی میز برداشت. شمارهای که با هزار زور و لرز نصفهنیمه گفته بودم رو یکی از مأمورا همزمان روی یک برگه نوشت. خودم حتی مطمئن نبودم درست گفتم یا نه. فقط تو اون لحظه دلم میخواست یک نفر، هرکسی، بیاد و بگه من آدمم… گمشدهم… نه مجرم.
سروان شماره رو گرفت.
زنگ خورد.
هر ثانیهی بوقش مثل ضربهی چکش بود روی سرم.
دستهام رو به هم فشار داده بودم، انگار میخواستم لرزششون رو پنهان کنم.
مردراننده کمی دورتر ایستاده بود، تلفنش هنوز تو دستش بود و نگاهش عصبی روی زمین. هر از گاهی لبش رو گاز میگرفت.
«نآصور» برای من داستان دختریه که تنها آرزوش درس خواندن بود؛ رؤیایی ساده که تو خانوادهای سنتی و سختگیر به یه چیزی ممنوع تبدیل شده بود.
یک شب تاریک همهچیز رو عوض میکنه...شبی که او در راه دانشگاه ربوده میشه و زندگیش ناگهان زیر سایهای سنگین فرو میرود.درست در لحظهای که دیگه امیدی نمانده،غریبهای به کمکش میادو او رو نجات میده.اما یک دروغ تلخ، همهچیز رو پیچیده میکنهناجی رو تو چشم دیگران به متهم تبدیل میکنه و سرنوشت هر دونفر رو به مسیری میکشونه که هیچکدام انتظارش رو نداشتند.
«نآصور» برای من روایت زخمهایی که که به این راحتیها خوب نمیشن، حقیقتهایی که پشت سکوت پنهان میمونن و احساسی که آهسته و بیصدا از دل همون تاریکی رشد میکنه.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.