
دانلود رمان کلوچه خرمایی از روشنا اسماعیل زاده نویسنده اختصاصی نودهشتیا
مشخصات دانلود رمان کلوچه خرمایی از نودهشتیا
نویسنده: روشنا اسماعیل زاده | کاربر انجمن نودهشتیا
ژانر: عاشقانه، طنز
خلاصه دانلود رمان کلوچه خرمایی از سایت نودهشتیا:
همهچیز زیر سر یک کارخانهی کلوچهی خرمایی است؛ دو جوان که یکی به اجبار و دیگری با شعف و علاقه خود را به آنجا میرسانند، اما آیا به همین راحتی میتوان همهچیز را با شرایط وفق داد؟ چطور میشود از آنها خواست دل به کار بدهند، نه به همدیگر؟ اصلاً داستان این کارخانهی متروکهی از نو تأسیسشده چیست؟
مطالعه رمان های پیشنهادی نودهشتیا:
قسمتی از دانلود رمان کلوچه خرمایی از نودهشتیا:
پدر، پشت میز مطالعهاش نشسته بود. با طمانینه به او نزدیک شد، موی موج دار خرماییاش را با کِش موی دور مچ دستش به بالا حالت داد که صدای پدر رعشه بر تنش انداخت.
– بشین روشنا!
بر تخت دونفرهی شکلاتی کنار میز نشست، برای پنهان کردن لرزِ دستانش، آن ها را در هم گره زد. به قول بامداد، زبان شش متریاش را موش خورده و بالا آورده بود.
– بامداد باهام صحبت کرده و خیلی اصرار کرده، راستش هنوز دلم راضی نیست تورو اونجا بفرستم! چون تو نمیدونی چه جای دور افتادهای میخوای بری، فقط رو هوا حرف میزنی.
روشنا خواست زبانش را به حرکت در بیاورد و مداخله کند اما رضوان، زودتر پیشدستی کرد و به سوی او بازگشت. عینکی مستطیلیاش را کهتا نوک دماغش پایین آورده بود را از چشمش فاصله داد.
_ اول صبر کن حرفم تموم شه، بعد هرچی خواستی بگو.
همین حرف روشنا را مجاب کرد دندان بر سرِ جیگرش بگذارد. میترسید مقصود حرفهای پدر عدم رضایتش را نشان دهد. عرق بر گودیِ کمر و پیشانیاش جاری شده بود، همین که دست بر پیشانی برد صدای پدر سکوت اتاق را شکست.
– مطمئنی میخوای اون کارخونه رو دوباره راه بندازی؟
سری که پایین انداخته بود با اتمام جملهی پدر، سریع بالا آمد. سرش را پشت هم به نشانهی «بله»تکان داد. این بار نتوانست جلوی زبانش را بگیرد، بدون نفس کشیدن گفت:
– آره؛ از دست دیاکو که هیچ کاری برنمیاد؛ من هم که به خواست شما وارد دانشگاه شدم همه درس ها رو هم دارم میوفتم چون علاقهای به درس ندارم. شما میدونین چقدر دوست دارم شغل آزاد داشته باشم.
نمیدانست برای رسیدن به خواستهاش چرا زیرآب دیاکو را زده بود ولی این حقیقت ماجرا همین بود؛ کارخانهی متروکهی رضوان را میخواست تا مدیر آنجا باشد. هم دستش در جیب خودش میرفت هم سرگرم میشد. رضوان موشکافانه دخترش را از نظر گذراند. هیجان بیش از حدش او را به خاطرهای دور میبرد. روزی که این کارخانه را خریده بودند؛ انقدر هیجان زده بود که فکر نمیکرد روزی همین کارخانه، او را به سوی ورشکستگی راهی کند.
– این کارخونه مشکل داره!
بادِ روشنا خوابید! دیدهاش کدر شد و دیگر کمتر اثری از ذوق در آن پیدا بود. سرش را مجدد پایین انداخت، در دل فکر میکرد پدر راضی نیست و دنبال بهانه است؛ اما ادامهی حرف پدر، باعث باز شدن دهانش از تعجب شد.
– من شریک دارم. دانلود رمان کلوچه خرمایی
اخمی بین ابروانش جا خوش کرد، از جایش برخاست و عصبی فریاد زد:
– میدونستم راضی نمیشی بابا؛ بامداد رو فقط الکی خر کردی تا از سرت بازش کنی. این بهونه ها چیه؟ مثلا ادم تحصیل کردهای هستی، مگه دانشجو بودن و شعل دولتی زوریه؟ آخه من…
رضوان رشتهی کلام را از چنگ روشنا در آورد. پا روی پا انداخت و به پشتی صندلیاش تکیه زد.
– باور نمیکنی سند بیارم. این کارخونه یک شریک داره، یا باید ازش سهمش رو بخری یا دوتایی کار کنین راهی نیست.
دست روشنا، کنار بدنش مشت شد. چشمانش از عصبانیت دو-دو میزد. مسخرهاش میکرد؟ بخری؟ با کدام پول سهام آن کارخانهی دراندشت را بخرد؟
– منظورت چیه بابا؟ من از کجا پول بیارم؟
رضوان کج خندی روانهی دخترک ناز پروردهاش کرد. بدش نمیآمد کمی او را در مشکلات هُل دهد بلکه بفهمد زندگی انقدر که او در خیالش دارد، رویایی نیست.
– خب ماشینت رو بفروش! پسر عموت که امروز خوب میگفت جَنم داری.
بدنش از عصبانیت به لرزه در آمده بود. دست مشتاش به کبودی میزد، هرچه سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند ناموفقتر میشد.
– شوخی میکنی دیگه؟
هر آن ممکن بود از عصبانیت، گریهاش بگیرد. رضوان از بازیای که به وجود آورده بود سرخوش، سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
– نه چرا شوخی کنم! من که دوتا راهکار جلوت گذاشتم برو فکراتو بکن تصمیم بگیر به من خبر بده.
دانلود رمان های پر طرفدار نودهشتیا:
خلاصه دانلود رمان کلوچه خرمایی از سایت نودهشتیا:
همهچیز زیر سر یک کارخانهی کلوچهی خرمایی است؛ دو جوان که یکی به اجبار و دیگری با شعف و علاقه خود را به آنجا میرسانند، اما آیا به همین راحتی میتوان همهچیز را با شرایط وفق داد؟ چطور میشود از آنها خواست دل به کار بدهند، نه به همدیگر؟ اصلاً داستان این کارخانهی متروکهی از نو تأسیسشده چیست؟
عاشقش شدم رمان مورد علاقم
عاشق این رمانممم🥹
ترکیب ایده بامزه با قلم حرفهای رو مشاهده میکنید
جون به قلم و ایده👍😍😉