وقتی یک شوخی ساده از کنترل خارج میشود، قهرمان ناخواسته با حقیقتی روبهرو میشود که هیچکس جرأت دیدنش را ندارد؛ حقیقتی که پشت جسدی بینقاب کمین کرده است.
با برهمخوردن تعادل پنهان شهر، او بهتدریج به قربانی بعدی آیینی تاریک تبدیل میشود؛ آیینی که نسلها زیر نقابهای براق خیابانها پنهان مانده.
تلاشش برای نجات، او را قدمبهقدم عمیقتر در دل همان تاریکی فرو میبرد که همیشه میخواست از آن بگریزد.
هرچه به حقیقت نزدیکتر میشود، مرز میان شکار و شکارچی در مه محو میگردد.
اکنون فقط یک پرسش باقی است. وقتی نقابها یکییکی میافتند، آخرین و هولناکترین چهره کدام خواهد بود؟
لبم رو به دندون گرفتم و آروم از لابهلای در به درون خزیدم.
جیرجیر خفیف کفش اسپرتم روی زمین، با هوهوی نسیم پاییزی سرد شبانگاهی، تنها نغمهی راهروی براق نیمهتاریک شب بود.
نور کمسوی ماه، از بیآلایش از پنجرههای تیکهتیکه راهرو به درون میخزید و روی کاشیهای سفید راهرو، بازی نور راه میانداخت.
قدمهام با نفسهای بریدهام هماهنگ شده بود.
فقط چند قدم دیگه…
یک…
دو…
سه…
و خودم رو جلوی در چوبی قدیمی کلاس شیمی یافتم.
لبخند آروم راه خودش رو روی صورتم باز کرد.
لبم رو به شکل دایرهای درآوردم و آروم نفسم رو بیرون دادم. با دستی که از هیجان و استرس میلرزید، دستگیرهی سرد در رو پایین کشیدم.
با زوزهی آهمند در، قدمی به داخل اتاق گذاشتم و خیلی سریع در رو پشت سرم بستم.
کف دستم رو روی در گذاشتم و سعی کردم، با دمهای آروم و عمیق ضربان قلبم رو پایین بیارم.
با چشمهام کلاس شیمی رو از نظر گذروندم. اتاق بزرگی که بیشتر شبیه یک قفس، با پنجرهای کوچیک که نور ماه توی اون بازی میکرد، بود.
کمدها با پنجرههای شیشهای دورتا دیوار رو پوشونده بودن و مثل هیولاهایی خاموش، وسایل آزمایشگاهی و مواد خطرناک رو در حلقوم خودشون جا داده بودن. صندلیهای تکنفره، مثل مهمونهای ناخونده، وسط کلاس جا خوش کرده بودن.
صندلی چرخدار قهوهای مدرس، پشت میز فلزیش کنار تختهی شیشهای که میرزایی همیشه مثل جغد شب، روش به همه زل میزد، جا خوش کرده بود. با دیدن لبتاپ بیدفاع میرزایی روی میز لبخندم پررنگ تر شد.
بدون هیچ تردیدی، به سمتش خیز برداشتم.
صدای نفسهای نامنظمم با تپش قلبم در کنار گوشم، در سکوت بیامان کلاس، تنها آواز گوشهای من بود.
کولهی مشکیم که همدم تمام روزهام بود رو از پشتم برداشتم و لبتاپ و پورت اتصال رو درآوردم.
روی میز، کنار لبتاپ میرزایی گذاشمتش و به نوبت هردو رو روشن کردم. دانلود رمان نقاب ششم
نور سفید و زرد دو لبتاپ روی صورتم افتاد.
بعداز چندثانیه، که مثل چند دقیقه طول کشید، بالاخره روشن شدن.
با دیدن عکس ماری کوری، روی صفحهی قفل میرزایی پوزخند صداداری زدم.
ـ معلومه که چقدر دلت میخواد جایزه نوبل رو ببری!
سریع لبم رو تر کردم و پورت قرمز سردم رو به دو لبتاپ، وصل کردم.
چشمم رو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
صدام در ذهنم پیچید.« الان وقتشه آریا»
پلکهام رو به زور باز کردم و لبم رو به هم فشردم. دستم قبل از فرمان مغزم، روی دکمههای برجستهی کیبورد شروع به حرکت کرد.
پنجرهها پشت سر هم باز و بسته میشدن و صدای تیکتاک ساعت مچیام در گوشم میپچید.
زیر لب زمزمه کردم: یک… دو… سه…
با انگشت سبابهی دست چپم، دکمهی اینتر رو زدم و همزمان گفتم: و وارد شدم.
لبخند دندون نمایی، با حس رضایت و خرسندی، درهم آمیخت.
وقتی یک شوخی ساده از کنترل خارج میشود، قهرمان ناخواسته با حقیقتی روبهرو میشود که هیچکس جرأت دیدنش را ندارد؛ حقیقتی که پشت جسدی بینقاب کمین کرده است.
با برهمخوردن تعادل پنهان شهر، او بهتدریج به قربانی بعدی آیینی تاریک تبدیل میشود؛ آیینی که نسلها زیر نقابهای براق خیابانها پنهان مانده.
تلاشش برای نجات، او را قدمبهقدم عمیقتر در دل همان تاریکی فرو میبرد که همیشه میخواست از آن بگریزد.
هرچه به حقیقت نزدیکتر میشود، مرز میان شکار و شکارچی در مه محو میگردد.
اکنون فقط یک پرسش باقی است. وقتی نقابها یکییکی میافتند، آخرین و هولناکترین چهره کدام خواهد بود؟
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " رمان های اختصاصی نودهشتیا " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.