
دانلود رمان بوسه خونین از سایت نودهشتیا

سرزمینی که خون برادرش را در خود بلعیده بود.
جایی که همهچیز از همانجا آغاز شد…
و حالا وقت آن رسیده بود که همهچیز همانجا به پایان برسد.
سرش را بالا گرفت و نگاه سردش روی چراغهای دوردست شهر لغزید.
صدایی در ذهنش زنده شد؛ آنقدر واضح که انگار نیکان هنوز کنار او ایستاده بود.
“آرکان… یه روز بالاخره صلح میاد.”
لبهایش بیاختیار به هم فشرده شد.
صلح…
همان رؤیایی که نیکان جانش را برایش داد.
و من…
برای انتقام زنده ماندم.
نسیم سردی از یقهی پالتوی مشکیاش گذشت.
آدار بیصدا از پشت نزدیک شد و گفت:
ـ همهچیز آمادهست؛ عمارت، نیروها… و محل استقرار الای جهانآرا.
آرکان بدون آنکه نگاهش را از شهر بگیرد، پرسید:
ـ تنهاست؟
ـ فقط خودش. فعلاً.
ـ کافیه.
برای لحظهای پلکهایش را بست.
تصویر دختری با موهای بلند مشکی و چشمهایی که روزی مثل خورشید میدرخشیدند، در ذهنش جان گرفت.
الای…
هنوز صدات توی ذهنمه.
اما این بار…
با بوسهای برمیگردم که نجاتت نمیده…
این بار، بوی خون میده.
⸻
^^اِلای^^
باد خنک به صورتم میخورد.
موهایم مثل پرچم جنگ در هوا میرقصید.
دستم محکم دور فرمان موتور حلقه شده بود، اما سرم را عقب برده بودم و از ته دل میخندیدم.
دوربین گوشی بنیتا روشن بود و از ما فیلم میگرفت.
آلما، با آن لبخند همیشگی و محتاطش، پشت سرمان نشسته بود و سعی میکرد جیغ نزند؛ تلاشی که چندان موفق نبود.
ـ الای، مراقب باش دیوونه!
خندیدم و گاز موتور را بیشتر چرخاندم.
ـ فقط یه شات دیگه! قول میدم!
بنیتا از ته دل خندید.
دوباره روی موتور تاب خوردم، دستهایم را از روی فرمان برداشتم و در حالی که موتور با سرعت روی آسفالت خیس حرکت میکرد، بازوهایم را در هوا گشودم.
باد میان انگشتانم میپیچید و برای چند ثانیه، حس میکردم هنوز زندهام.
اتوبان خلوت بود.
نور زرد چراغها روی آسفالت خیس میرقصید.
همهچیز شبیه آزادی بود…
انگار زندگی برای چند لحظه، دست از دشمنی با من برداشته بود.
اما ناگهان…
صدای خندهها خاموش شد.
دستم را روی فرمان گذاشتم و موتور را به سمت راست کشیدم.
نور چراغهای یک خودروی مشکی مقابلمان ظاهر شد.
ماشین درست وسط جاده ایستاد.
چند ثانیه بعد، خودروی دیگری از پشت سر رسید و راه فرار را بست.
زیر لب زمزمه کردم:
ـ چی…؟
قلبم فرو ریخت.
چشمهایم بیاختیار میان دو خودرو میچرخید.
بنیتا جیغ کشید.
آلما ساکت مانده بود.
درب خودروی جلویی باز شد.
صدای قدمها روی آسفالت خیس، مثل شلیک گلوله در شب پیچید.
مردی از میان افرادش جلو آمد.
قدبلند…
با کت چرمی مشکی…
موهای تیره و مرتب…
و چشمانی که حتی از میان سایهها هم سرد و نافذ بودند.
نفسم بند آمد.
نور چراغ روی صورتش افتاد.
نگاهش مستقیم در نگاهم گره خورد.
برای لحظهای، انگار زمان از حرکت ایستاد.
نه من نفس کشیدم…
نه او.
چشمهایش…
مثل خود شب بودند.
سرد، بیرحم و نفرینشده.
لبهایش آرام تکان خورد.
ـ بگیرینش.
صدایش مثل تیغهی چاقو در جانم نشست.
دو مرد به سمتم دویدند.
دستهایم را گرفتند.
تقلا کردم.
لگد زدم.
گاز گرفتم.
اما انگار با دیوار میجنگیدم.
بازوهایم را محکم گرفتند و با زور به زانو وادارم کردند.
نفسم بریده بود اما…









